۳۰آبا

آیا واقعا ثمری داشت!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت سوم

روزها یکی پس از دیگری در گذر هستند، انگار من مدام به آسمان خیره شدم و حرکت ابرها را تماشا می کنم، بارون رو خیلی دوست دارم، چون میشه زیرش گریه کرد و کسی نفهمید، آدم زیر بارون حس عجیبی داره، خوش به حال بارون، حرف های زیادی توی دلش هست، رازهای زیادی رو می دونه، اون روزها گوشی رو از خودم دور نمی کردم، شاید بخواد پیامی بده، باید سریع جوابش رو می دادم، یک بار ساعت ۴ صبح بود، با صدای پیامک گوشی بیدار شدم، دست پاچه گوشی رو پیدا کردم و نا امیدانه به سمتی پرتابش کردم، «مشترک گرامی، شب خوبی داشته باشید، برای دریافت پیام لالایی عدد کوفت را به ،… هزینه هر لالایی ۵۰۰ تومان»

قبل از رفتنش عادت کرده بودم صبح ها که بیدار می شدم اول گوشی رو چک می کردم چون یقینا قبل از من بیدار شده بود و برام پیام های انرژی بخشی رو ارسال می کرد که تا شب با خودم مرور می کردم و با انرژی زیادی می خوابیدم، ولی بعد از رفتنش اصلا نمی تونستم بخوابم، اگر خوابم می برد، صبح ها که بیدار می شدم با چک کردن گوشی و اینکه هیچ پیامی برای من نفرستاده، بغض عجیبی در گلوم به وجود می اومد، مدت زیادی طول می کشید دست از سرم برداره و هر روز همین داستان تکرار می شد، آدم ها وقتی به چیزی عادت می کنند، جدا شدن ازش خیلی براشون می تونه گرون تموم بشه اینم از همون چیزا بود.

اگر حالم اجازه می داد، فرصتی داشتم برای فکر کردن، چون هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم و این خیلی بد و نگران کننده بود، همه چیز یکی بعد از دیگری از دست می رفت و مشکل پشت مشکل به وجود می آمد و من برای هیچ کدام راه حلی نداشتم برای همین بی خیال از کنارشون رد می شدم، مدام به این موضوع فکر می کردم چرا رفت! چرا «تا» گذاشت!؟ و هزاران چرای دیگه که هر روز از خودم می پرسیدم، ولی فکر می کردم که باید کارهایی رو که اون دوست داشت انجام بدم و چیزی بشم که وقتی برگشت از بودنش لذت ببره، شاید این تنها کاری بود که در اوج نا امیدی انجامش می دادم ولی چون طولانی شده بود، هر روز کمرنگ میشد.

گاهی آدم ها می روند تا دیگران ارزششون رو بیشتر بفهمند، شاید کار درستی نبود، شاید هم بود، سعی می کردم قضاوت نکنم، سعی می کردم معیاری برای دوست داشتن و دوست نداشتن، اهمیت دادن و اهمیت ندادن و خیلی چیزهای دیگه تعیین نکنم، چون من نمی تونستم خودم رو جای اون بزارم، یعنی هیچ وقت نتونستم درک کنم درست چی توی مغزش می گذره، برای همین این بار سعی می کردم بر خلاف همیشه قضاوت نکنم، خیلی دنبالش نمی کردم چون باید مشکل اصلی رو حل می کردم، مشکل اصلی جایی به جز خودم نباید دنبالش می گشتم، هر روز تلاش پشت تلاش ولی آیا واقعا ثمری هم داشت!! آیا بر می گشت!؟

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)