۷ارد

احساسات غیر قابل کنترل

الان چند روز هست تصمیم دارم مطلب بنویسم ولی نمی تونم، وقتی آدم ها احساساتشون به هم میریزه، دیگه نمی تونند مثل قبل زندگی کنند، خیلی چیزها براشون تغییر می کنه، وضعیتی که براشون پیش میاد به میزان آسیب های احساسی هست که خوردند، دیگه نمی تونند راحت دوست داشته باشند و یا حتی در ایجاد ارتباط های آینده ی زندگی شون دچار چالش های جدی می شوند، کلا به نظر من شاید احساسات یک حماقت خیلی بزرگ باشه، از اینکه تا این حد آدم احساسی هستم هم خسته هستم و هم راضی نیستم و شاید خیلی خیلی ناراحت هم باشم، من حتی نمی تونم خودم باشم و مطالبم چیزی نیستند که دوستشون داشته باشم.

یه جای کار مشکل بزرگی باید وجود داشته باشه، تا حدی هم می دونم مشکل کجاست ولی احساس می کنم تحت اختیارم نیست، گاهی طوری به هم می ریزم که حتی نمی تونم از جام بلند بشم، چه برسه به اینکه کاری هم انجام بدم، بعضی وقت ها روی آدم هایی حساب می کنم که رویاهاشون اونقدر کوچیک هست و اونقدر کوچیک فکر می کنند که من توش اصلا جا نمیشم، بعد به زور هم نمیشه یک پارچ آب رو توی یک لیوان ریخت، هر چی من نمی تونم ساده از کنار همه چیز و همه ی آدم ها عبور کنم، دیگران به سادگی نوشیدن یک فنجان چای عبور می کنند و من فقط می تونم شاهد رفتن اونها باشم بدون اینکه کاری انجام بدم.

در هر رابطه ای دو طرف وجود داره، که همیشه یک طرف مهمتر از طرف دیگه هست، یعنی همیشه بازی دست اون هست و طرف دیگه باید نگران این باشه که امروز باهاش چه بازی قراره بکنه و این خیلی مسخره است، برای همین اصولا دوستی های ما زیاد دوامی ندارد و به پشیزی نمی ارزد، چون اصلا رفاقت نمی کنیم، رفاقت یه سری چهارچوب و قوانین کلی داره که روز اول با هم وضع میشوند، ولی یک طرف همیشه میکشه زیر همه چیز چون احساس می کنه فرصت های بی نظیر بهتری در انتظارش هست، حال آنکه شاید باشه، شاید هم نباشه، خیلی ها هم منتظر نیستند، حرف مفتی زدند و یواشکی می زنند زیرش، دنیای خیلی کوچیکی دارند.

به نظرم دوستی و رفاقت واقعی یعنی کلا یکی باشیم، از حال هم با خبر باشیم، به جای خودخواهی های شخصی خودمون به فکر همدیگه باشیم، اگر کسی کاری برامون کرد، فکر نکنیم از روی وظیفه اش بوده، قدرش رو بدونیم، اگر از خودش گذشت، از خودمون بگذریم، اگر آبروش رو خرج ما کرد، از آبرومون مایه بزاریم، وقتی این طوری فکر کنیم و عمل کنیم بی نظیر ترین رفاقت های عالم شکل می گیره و این طوری در هر صورتی پشت هم خواهند بود و بزرگ ترین نا ممکن های دنیا رو می تونند ممکن کنند، ولی حیف که ما فقط به فکر پیچوندن هستیم و همیشه با خودمون می گیم طوری عمل می کنیم فلانی نفهمه، یا اصلا مهم نیست برامون خودمون بهش می گیم.

وقتی این طوری که الان هستیم باشیم، نباید انتظار داشته باشیم دنیا جای بهتری برای زندگی باشه، ما هیچ وقت درست نمی فهمیم چه کسی واقعا ما رو دوست داره، همیشه دوست داریم احمق باشیم و چشممون رو به روی واقعیت ها ببندیم، البته اشتباهات زیاد دیگه ای هم هست، اشتباهات کوچکی که همیشه نادیده می گیریم ولی وقتی زیاد می شوند دیگه قابل تحمل نیستند، در کل نمی دونم در سال جدید چطوری قراره با احساساتم کنار بیام، خیلی اوضاع خوبی نداره و کسی هم نیست بتونه کمکم کنه، خیلی سعی کردم با خودم کنار بیام ولی گویا از پس این یکی بر نمیام، برای دوستانتون دعا کنید و قدر با هم بودن هاتون رو بدونید شاید هیچ وقت دیگه فرصت با هم بودن براتون پیش نیاد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۴ دیدگاه ها

  1. وقتی یکی تو شرایطی که می گی قرار داشته باشه درک می کنه چقدر سخته که یه نفر که به عنوان دوست میشناسیش تمام دوستی رو زیر پا بزاره

  2. شاید بهتر باشه یه دایره داشته باشیم دور خودمون، التبه چندین دایره و هر کس رو تو یکی از این دایره ها قرار بدیم و سعی کنیم افراد نزدیکتر و صمیمی تر رو در حلقه های نزدیکتر قرار بدیم.

    کتاب هوش هیجانی از “دنیل گلمن” کتاب خوبیه

  3. سلام ابوالفضل جان ، خوبی داداش؟
    من پارسال توی هم نت اصفهان با آرش آشنا شدم. از طریق وبلاگ آرش ، با شما آشنا شدم و مدتی هست پیگیر مطالب شما هستم. آرش که خیلی وقت بود پست نمیذاشت و این آخریا یه دوتا پست گذاشت واسه کلاس گذاشتن جلو شماها (شوخی و خنده)
    خودتم که خیلی وقت بود پست نمیزدی تا اینکه از فضایی که واسه خودت ایجاد کرده بودی یا برات ایجاد کرده بودن یه مقدار خارج شدی و برگشتی به میادین.
    راستش خیلی باهات احساس همذات پنداری دارم ، مخصوصا تو مقوله احساسات! پدر مارو درآورده خداوکیلی! وفای به عهد زیاد داشتیم و بی وفایی زیاد دیدیم. نمیخوام برم توی حاشیه ، فقط خواستم بگم شبیه به خودت خیلی ها هستن ، سخت بگیریم ، سخت تر میشه داداشم. شاید بازی زندگی جوری پیش میره که امثال ماها سر راه زندگی هم قرار بگیریم و با دیدن یکی شبیه به خودمون، احساس کنیم فقط ما نبودیم که بازی خوردیم! شاید جمله بندیم واسه رسوندن روح مطلبم خیلی جالب نبود ، ولی میدونم که میگیری چی میگم.
    حرف رو کم میکنم و آخر کار یه خواهشی ازت دارم :
    اگر اون سیاره رو پیدا کردی که آدمهایی مثل من که درگیر روزمرگی هستن رو با خودت ببری ، منم هستم! محمدرضا از اصفهان یادت نره! چاکرتم داداش ، ایشالا به “به روزی” دچار بشی 🙂

  4. چندتا از پستات رو خوندم سردرگمی‌ها.من شاید همه چیز سرم اومد
    خیلی از احساساتی که تو هم تجربه کردی.دیگه باید دست از آدمها کشید چون هیچکس به جز خدا نیست آدمها نمیتونن فکر کنن سعی کن با چشم دل واقعیت رو ببینی بحث پیچیده اییه .

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)