۲۲دی

از آرزوی پرواز تا تجربه ساختن هواپیما

همه ی ما از کودکی رویای پرواز داشتیم، درسته که برادران رایت کار را برای ما راحت کردند و زحمت بسیاری را از دوش ما برداشتند ولی سوار هواپیما شدن و ساختن یک هواپیما و کلا هواپیما بازی و اینا یکی از لذت های دوران کودکی هست، حالا من پای خلبان شدن و اینا رو باز نمی کنم، به خصوص نسل ما که فکر کنم اون موقع کلا چند تا بیشتر هواپیما نداشتیم و اختلاف قیمت بلیت هواپیما هم با سایر وسایل خیلی زیاد بود و هر کس سوار هواپیما می شد می گفتیم چقدر پولدار بودن که تونستن سوار هواپیما بشن.

خلبان شدن و سوار هواپیما شدن و اینا رو بزاریم کنار، بریم سراغ ساختن یک هواپیما، بچه که بودم هواپیمای اسباب بازی زیاد می خریدم، حتی خودم می ساختم، فیلم هایی که توش هواپیما بود هم بیشتر دوست داشتم، تا اینکه وارد دانشگاه شدم و با بچه های هوافضا آشنا شدم و ریختم روی هم و رفتیم که یک هواپیمای مدل بسازیم، تحقیق و تشکیل تیم و کلی کار کردیم.

اگر فکر می کنید موفق به ساختن هواپیما شدیم سخت در اشتباه هستید، چرا که یکی دلش درد گرفت، اون یکی تصمیم گرفت از ایران بره، یکی هم خوندن دو رشته را همزمان شروع کرد و اون یکی هم گفت بیخیال من فوق می خوام یه چیز دیگه بخونم، من موندم و حوض و آرزوی ساختن هواپیما، بی خیال درس و دانشگاه شدم چون از وضعیت اونا هیچ خوشم نیومد.

چند سالی گذشت تا یه موسسه دانش آموزی زدیم، ایده ام رو با یکی دو تا از دانش آموزان موسسه در میون گذاشتم، اونا هم خیلی خوششون اومد و استقبال کردند، تصمیم گرفتیم هر طور شده بسازیم، من یه استاد خوب توی فرودگاه اصفهان پیدا کردم و سریع شال و کلاه کردیم و با یکی از دوستان با دو تا کوله پشتی عازم اصفهان شدیم و کمپ زدیم چون دیر رسیده بودیم ولی هماهنگ کردیم صبح طرف رو اطراف اصفهان ببینیم، چون اونجا قرار بود هواپیما هایی که ساخته بودند رو پرواز بدن و به بعضی آموزش پرواز یاد بدن.

تا صبح کلی هیجان داشتیم، تا اینکه صبح شد و رفتیم و کلی هواپیمای مدل جالب دیدیم، یکی خوب می پرید، یکی از اون طرف سقوط می کرد و کلی چیزهای جالب، تا اینکه آخرش با کلی حرف زدن، طرف رو راضی کردیم یک هفته فشرده بیاد اراک و به بچه ها آموزش بده، کلی هم سر قیمت و اینا چونه زدیم، آدم خوبی بود، قبول کرد و ما هم خوشحال و خندان برگشتیم اراک و شروع به جمع کردن تیم کردیم، قرار شد، من قطعات رو بخرم و بچه ها هزینه استاد و آموزش رو بدن، بعد از کلی تبلیغات بالاخره ده نفر جور کردیم.

روز آموزش همه هیجان داشتیم تا اینکه حضرت استاد تشریف آوردن و عملیات به صورت صبح و عصر شروع شد، جای استاد رو هم تونستیم مجانی هماهنگ کنیم تو سوئیت یکی از این ادارات، روز پشت روز گذشت، تا اینکه یه دوره سیمولاتور هم برای بچه ها گذاشتیم و بالاخره بعد از چند روز موفق به ساخت اولین هواپیمای مدل در استان شدیم و قرار شد ببریمش فرودگاه برای پریدن، کلی گشتیم تا آشنا پیدا کردیم، وقتی رسیدیم طرف عصبی شد و گفت این دانشجوها میان میسازن تا حالا یکی اش هم بلند نشده.

طرفی که هماهنگ کرده بود، دلش ریخت، چون خبرنگار و اینا هم دعوت کرده بود، من بهش گفتم نترس این یکی می پره حتما، به علم رو رفتیم تو، طرف نمی گذاشت از یه خطی جلوتر بریم، می گفت قانون هست، حالا توی اون فرودگاه سالی یک بار کلاغ هم نمی شینه، کلاس میزارن دیگه، بگذریم به علم رو جلوتر رفتیم و با کلی ور رفتن، هواپیما روشن شد و روی باند شروع کرد به سرعت گرفتن برای پرواز، جای دوستان خالی، وقتی چرخ هاش از زمین کنده شد، نمی دونید چه دست و جیغ و هورای بلندی این بچه ها می کشیدن.

بعد از چند دقیقه ای پرواز و انجام عملیات های نمایشی، هواپیما سالم و سر حال به زمین نشست و کلی کیف کردیم، البته بعدش یک بار هم بلندش نکردیم، میگن بعضی کارها رو وقتی انجام میدی دیگه ادامه نمیدی، اینم از اون دست بود برای من، ولی تیک ساختن و پروازش رو توی ذهنم زدم و رفتم دنبال ایده ها و آرزوهای دیگم، عکس بالا هم تصویر همون هواپیماست، به شدت اعتقاد دارم آدم به هر چیزی که تو ذهنش میسازه باید برسه، حالا به هر زحمتی شده، بعدا این نرسیدن ها کار دست آدم می تونه بده، به خصوص اگر ساختن یک هواپیما باشه.

 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۲ دیدگاه ها

  1. خیلی عالی بود !
    اولش چون طولانی بود نمیخواستم ادامه بدم ُ اما خیلی خوشم اومد از این خاطره.
    تا تلاش نکینی به هیچی نمیرسی حتی به دم درب خونتون اما با تلاش به همه جا میرسی حتی به اعماق کهکشون!
    همیشه موفق ُ پیروز و پایدار باشی <۳

    • عزیزی مجید جان، من مثلا کوتاه می نویسم که این مشکل پیش نیاد، کلی از سر و ته قضیه زدم، البته از استاندارد خودم که ۵ پاراگراف ۴ سطری هست بیشتر شده، به هر حال نوشتم تا بگم ساختن خیلی مهم هست، بسازیم 🙂

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)