۱۱مهر

از تصمیم شرکت در کنکور تا دو ماهه شدن نوشتن روزانه

جمع بندی هفته اول (شش ماهه دوم)

هلی برن به شرکت

شنبه با وجودیکه حال و حوصله مناسبی نداشتم ولی به هر زحمتی بود خودم رو رسوندم تهران، البته این بار با سالار نرفتم و از اتوبوس های بین شهری استفاده کردم، قسمت جالب ماجرا این جا بود که وقتی رسیدم فهمیدم کلید شرکت توی ماشین بوده و ماشین هم که توی خونه است، رفتم و یک کلید ساز پیدا کردم، گفت حدودا ۵۰ هزار تومان میشه، شرکت دو تا در داره که پشت یکی از اونها همیشه کلید هست، به صورت کاملا حرفه ای مجبور شدم شیشه رو دربیارم و از هلی برن استفاده کنم و هزینه ها رو مدیریت کنم، روز خیلی خوبی هم شد، چهارچوب های کلی یکی از پروژه ها در اومد و مسیر کمی مشخص تر شد.

دیدار با امیر مهرانی

شنبه و یک شنبه، روز کار روی پروژه چالش بود، روز دوم، سردرگمی ها برای طراحی داستان زیاد شد، البته شب قبلش دیداری داشتیم با امیر مهرانی عزیز، صحبت های خودمونی زیادی کردیم که فوق العاده ما را در تصمیم گیری های اولیه کمک کرد، نکته جالب اون دیدار صحبت های ما درباره نوشتن و تاثیر اون روی زندگی هامون بود، الان می دونیم قدم اول قصد داریم چه کار کنیم، روزهای خیلی پرکاری بودن با تنش ها و بحث های عالی برای پیشبرد ایده چالش.

دیدار با یک کارآفرین

دوشنبه دیداری داشتم با یک کارآفرین موفق، یک مرد چهل و خورده ای ساله که یک پسر هفده، هجده ساله داشت، خاطرات دوران نوجوانی این بشر برام فوق العاده بود، یکی از جالب ترین هاش این بود که ایشون وقتی چهارده سالش بوده، توی مغازه پدرش کار می کرده و شاگردونه می گرفته، مغازه پدری ظاهر زیاد جالبی نداشته و خیلی جاهاش چوبی بود با این درهای کرکره ای خیلی قدیمی، یه روز باباش اینا تصمیم میگیرن برن سوریه، وقتی از ایران میرن، کارگرها را میفرسته مرخصی و شروع می کنه به خراب کردن مغازه و در رو ویترین دار میسازه، یه بالکن میزنه وسط مغازه و دکور جدید، بعد از چهارده روز که باباش اینا بر می گردن، از جلوی در مغازه که رد میشن متوجه نمیشه مغازش کدومه، و وقتی اون صحنه رو می بینه لذت فوق العاده ای میبره، تمام هزینه ها رو هم با پول توی جیبی که جمع کرده بود و درآورده بود ساخته بود، نسل های امروزی تا سن ۲۴ سالگی دیده شده از باباشون پول تو جیبی میگیرن، کمک پیش کششون.

خودت رو کشف کن

پنج شنبه این هفته هم مثل هفته های پیش یه سری رفتم به سیارم زدم و با شازده کوچولو حرف های زیادی زدیم، فرق این بار این بود که غمگین رفتم ولی شاد برگشتم با امیدی که بهم اینقدر انرژی داد، تا کارهای بزرگی رو شروع کردم، شازده کوچولو حرف مهمی بهم زد، گفت: «قبل از اینکه کسی رو به اینجا دعوت کنی، خودت رو کشف کن و بعد شروع کن به ساختن سیاره ی خودت، وقتی با شناخت و آگاهی از توانمندی هات شروع به ساختن چیزی کنی، شک نکن، بهترین چیز عالم رو خواهی ساخت و دیگران برای دیدن اون هم که شده به اینجا خواهند آمد ».

کنکور بعد از ۱۱ سال

پنج شنبه روز گپ و گفت های تصمیم ساز بود، با وجودیکه ده یازده سال پیش من کنکور ریاضی دادم و از مهندسی صنایع بگیر تا مدیریت صنعتی خوندم و همشون رو رها کردم و چسبیدم به فرصت های خوبی که زندگی جلوی پام قرار داده بود ولی این بار تصمیم گرفتم در کنکور کارشناسی سال ۹۴ دوباره شرکت کنم ولی این بار نه در گروه ریاضی – فیزیک، بلکه در گروه علوم انسانی و قصد کردم رشته روانشناسی رو قبول بشم، البته احتمال رها کردن این هم خواهد بود ولی فعلا تصمیم همین خواهد بود.

نوشتن روزانه ام دو ماهه شد

امروز یعنی ۱۱ مهر ۱۳۹۳، شصتمین روزی هست که در این بلاگم دارم به صورت روزانه مطالبی رو منتشر می کنم، روند انتشار مطالبم از اول مهر ماه سبک و سیاق خاص دیگه ای به خودش گرفته و امیدوارم هر روز بتونم بهتر از دیروز بنویسم، این جمله از من شاید خیلی تکراری شده باشه که نوشتن باعث معجزه می شود، یکی از بزرگترین معجزات نوشتن رسیدن به خودآگاهی است، البته اگر وقتی می نویسید خودتون باشید و سعی نکنید ادای دیگران رو در بیارید.

حرکت به سمت مشهد

آخرین روز هفته مصادف شد با سفر یهویی من به مشهد، دلم خیلی گرفته بود، میزان دلتنگی هام و دردها و غصه هام زیاد شده بود و نیاز شدیدی به این سفر داشتم، به خیلی ها پیشنهاد دادم ولی نمی شد، تا اینکه در شرایط پر فراز و نشیب مالی بدون پرداخت هیچ هزینه ای عازم مشهد هستم، همین جا از امام رضا (ع) به خاطر این دعوت یهویی در این شرایط سپاسگزارم، امیدوارم باعث ایجاد انرژی مضاعف در من بشه تا وقتی بر می گردم با تلاش و انرژی بیشتری اهدافم رو دنبال کنم.

مطالبی که این هفته نوشتم:

شنبه: گرفتار الگو واره ها نشوید

یکشنبه : حرف های خودمونی با خدا

دوشنبه: نامه ای محرمانه به نوشابه عزیزم

سه شنبه: قفسه کتاب من

چهارشنبه: تغییر، از واقعیت تا توهم

پنج شنبه: خودت رو کشف کن

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)