۱۹شهر

از جدایی ها شکایت می کند

الان دقیقا نزدیک به یک سال هست که مصداق بارز «بشنو از نی چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند» هستم، البته از وقتی از خدا جدامون کردن و به زمین هبوط کردیم، سخت غمگین و دلتنگ بودیم، اصلا دلتنگی از همون موقع به وجود اومد، «کز نیستان تا مرا ببریده اند، از نفیرم مرد و زن نالیده اند»، راستش از وقتی اومدم روی زمین دنبال یکی می گردم باهاش درد دل کنم، یکی که من و بفهمه، درد هام رو درک کنه، «سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق»، نمی دونم دنبال چی می گردم، کجا می خوام برم، فقط می دونم از چیزی که می خواستم باشم خیلی دور شدم و از جایی که باید باشم، خسته و غمگین، «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش»، واقعا خیلی سخته آدم احساس کنه گم شده و نمی تونه خودش رو پیدا کنه.

 توی این سال های زندگیم همنشینی با خیلی ها رو تجربه کردم، آدم هایی که احساس می کردم خیلی خوب هستند و حتی آدم هایی که چندان خوب به نظر نمی رسیدند و برای همشون درد دل کردم، مشکلاتم رو باهاشون در میون گذاشتم، باهاشون زندگی کردم، رفت و آمد کردم، کار کردم، «من به هر جمعیتی نالان شدم، جفت بد حالان و خوش حالان شدم»، من با همشون هم در نهایت صداقت رفتار کردم ولی اونها هر کدوم برای چیز خاصی با من رفاقت می کردند، یکی چون تنها بود، یکی چون توی چاه گیر کرده بود، اون یکی چون کار خاصی نداشت، دیگری برای خندیدن و … ، واقعا هیچ کدومشون سعی نکردن بدونن توی دل من چی می گذره، چی می خوام، دنبال چی هستم، خوشحالم یا ناراحتم، آیا چیزی هست که من رو از درون داره می سوزونه، هیچ، «هر کسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من»، راستش رو بخواهید بدونید، من با همشون حرف زدم، ساعت ها، روزها، هفته ها، ماه ها ، با بعضی سال ها، ولی هیچ کدوم چیزی از اسرار دلم رو نفهمید، من داشتم اونها رو داد می زدم ولی کسی، نه چشم بینایی داشت و نه گوش شنوایی که بتونه درک کنه و شاید برای کسی مهم نبود، «سر من از ناله من دور نیست، لیک چشم و گوش را آن نور نیست»، می دونید اسرار دلم و حرف هایی که می زدم مثل جسم و جان بودن، هر دو به هم پیوسته اند ولی اونایی که اسیر جسم شون هستند قادر به درک جان نیستند، «تن ز جان و جان ز تن مستور نیست، لیک کس را دید جان دستور نیست».

 چقدر گفتم بمونیم و بسازیم ولی همه عاشق رفتن بودن، چقدر گفتم همدیگه رو تحمل کنیم و دل و به دریا بزنیم هر چی که شد، کنار هم باشیم، چقدر گفتم پای همدیگه بمونیم «آتش است این بانگ نای و نیست باد، هر که این آتش ندارد نیست باد»، می دونید کسی عاشق نبود، چون اگر پنجاه سال هم عقل انباشته کرده بودن در لحظه ای عشق همش رو می سوزوند، «آتش عشق است کاندر نی فتاد، جوشش عشق است کاندر می فتاد»، راستش دنبال کسی می گشتم که به چیزی وابسته نباشه، ما باشیم و خدا، بدون هیچ متعلقاتی، «نی حریف هر که از یاری برید، پرده هایش پرده های ما درید»، قصدم تفسیر کردن شعر نبود، یادش افتادم به جای اینکه جدا بنویسم اش وسط درد دل هایی که داشتم نوشتم، با هم باشید که این روزها دیگه بر نمی گردن، ای کاش روزی بیاید،…

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

  1. چقدر زیبا و تلخ

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)