۹شهر
تکواندو

از ضربه خوردن می ترسم

مدت زیادی بود حال و روز خوبی نداشتم، هر روز با خودم فکر می کردم باید چه کار کنم تا از این وضعیت در بیام، مادرم اسرار داشت ورزش کنم، شروع کردم به مرور ورزش هایی که دوست داشتم، دوچرخه سواری، تکواندو، شنا، دویدن، تیراندازی، کوهنوردی، اسب سواری و تا حدی بدنسازی، نکته ی جالب تمام این ورزش ها این بود که هیچ کدوم گروهی نبودن و از اون جالب تر من اصلا آدم تنها ورزش بکنی نیستم، یکم بیشتر تو عمق ماجرا رفتم، من ورزشی مثل تکواندو رو برای این شروع کردم چون تنها شده بودم، با استاد جالبی برخورد کرده بودم و بهم آرامش می داد، پوشیدن لباس سفیدش و تمرکز و زدن فرم هاش، برای همین ظرف کمتر از دو سال دان ۲ گرفتم، من واقعا هیچ ورزشی رو حرفه ای دوست ندارم و بیشتر دوست دارم در سطح آماتوری چیزی رو دنبال کنم و لذت ببرم ازش، البته گاهی بدی هم داشت مثل شنا، من هیچ وقت شناکردن رو اصولی یاد نگرفتم به اصطلاح قدیمی ها رودخونه ای یاد گرفتم، اینقدر دست و پا زدم تا غرق نشم و این طوری یاد گرفتم، من دوچرخه سواری هم تنهایی می رفتم و با خودم بازی می کردم، مثلا ایستگاه هایی رو مشخص می کردم و با قاعده و قانون های خاصی که خودم وضع می کردم توی ذهنم حرکت می کردم، کوه رو واقعا تنهایی دوست نداشتم، دوست عزیزی داشتم که همیشه منتظر بودم من و دعوت کنه با هم بریم کوه، بعد از اون بریم حلیم با نون بربری بخریم و بخوریم ولی همیشه این قرارهاش رو با یکی دیگه می گذاشت، البته چند باری من دعوتش کردم و رفتیم، بگذریم.

بعد از مدت ها دوباره رفتم کلاس تکواندو میشه گفت بعد از ۱۲ سال، یک جلسه باشگاهی رفتم که بماند کجا، ولی همه مشکی و پر مدعا، یکی می گفت من طلا گرفتم، اون یکی نمی شد باهاش حرف بزنی، شلوغ تا دلتون بخواد شلوغ آدم تمرکز نداشت، دیگه نرفتم، تا اتفاقی باز جای دیگه ثبت نام کردم، من بودم و استاد و یکی که مثل خودم همزمان بعد از ۸ سال اومده بود و چند تا کمربند سفید که سن و سالی ازشون گذشته بود و دو تا کوچولوی با انگیزه و شیطون، جلسه ی اول که رفتم پام رو که آوردم بالا از اون طرف افتادم زمین، تمام عضلات پام مثل سنگ شد، از خودم نا امید شدم، استاد حرف قشنگی بهم زد، گفت خودت آمادگی داشتی و این خیلی عالیه ولی بدن ات آمادگی نداشت، نتونست خودش رو جمع کنه، اولش خندیدم، حتی جلسه ی بعد نرفتم، ولی این حرف اش توی ذهنم مونده بود، باعث شد این جلسه هم باز برم، این بار بعد از گرم کردن، گفت به خودت فشار نیار، بعد به صورت سایه قرار شد با یکی مبارزه کنم، احساس عجیبی داشتم، اولش برام خیلی جذاب و شور انگیز بود بعد از سال ها تا اینکه طرف مقابلم خیلی اتفاقی پاش رو طوری به من رسوند که دقیقا خورد نوک انگشت شصت دست راستم، صدای خورد شدن استخوان های انگشتم رو به صورت خیلی واضح شنیدم، انگار کل کلاس ساکت شده بودند تا من صدای خورد شدنش رو بشنوم، دلم ضعف کرده بود، چشم هام سیاهی رفت، سعی کردم به خودم مسلط باشم، چند قدمی راه رفتم، استاد دستم و گرفت، اون موقع بود که دیگه چیزی ندیدم از شدت درد، نشستم زمین، بعد از اینکه روی دستم کارهایی کرد گفت حتما عکس بگیر، بلند شدیم سر کلاس ایستادیم، همین طوری استاد یک ضربه خواست به شکم من بزنه، چند قدم به عقب رفتم و گارد گرفتم، گفت نترس، دوباره حالت تدافعی گرفتم، امروز چندیدن بار به شکم و کمر من مشت زد، آخر کلاس نشست کنارم و گفت از ضربه می ترسی.

راستش حرف عجیبی نبود ولی اولین نفری بود که این حرف رو به من می زد، من بعد از سال ها که حتی توی چند تا مسابقه هم شرکت کرده بودم، کسی متوجه این موضوع نشده بود، چون به حریف پشت نمی کردم ولی اگر ضربه می زد، نا خودآگاه چشم هام و می بستم و دید درستی از ضربه ای که دارم می خورم نداشتم، برای همین عکس العمل درستی شاید اون موقع از خودم نشون نمی دادم، برای همین باعث می شد آسیب های جدی ببینم، این موضوع در فوتبال بازی کردن هم دقیقا به چشم می خورد من وقتی داخل دروازه بودم و توپ به سمت من میومد با چشم بسته یا می گرفتم یا گل میشد، حتی پیش میومد بر می گشتم تا توپ بهم نخوره، این ترس همیشه با من بوده و هیچ وقت براش چاره ای پیدا نکردم، مشکل فقط به اینجا ختم نمیشه، حتی در زندگی روزمره هم وقتی می بینم دارم ضربه ای می خورم یا مشکلی پیش میاد، می ترسم و این ترس باعث میشه از جام تکون نخورم و بدترین ضربه ها و دردها رو تجربه کنم، حتی وقتی در زندگی ضربه ای می خورم مدت خیلی زیادی طول می کشه تا کمی بهتر بشم، بعد از کلاس رفتم دکتر و عکس گرفتم، با خونسردی گفت از نمی دونم کجا شکسته، گفتم خسته نباشی، گفت گچ بگیر، گفتم نمی خوام به یکی قول دادم برم استخر، خندید و گفت خب چرا اومدی دکتر، گفتم دکتر می بینم حالم خوب میشه، بیشتر خندید و گفت پس آتل ببند و استخر نرو و یک هفته اصلا تکونش نده، خندیدم و گفتم باشه، ممنون از راهنمایی تون، در و بستم و با همه ی دردی که داشتم رفتم استخر، شنا کردن با یک دست رو هم تجربه کردم، جالب بود.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. دکتر می ری حرف‌ش گوش نمی‌کنی این اصلن جالب نیست
    ?

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)