۱۷دی
عقاب

امروز و هنوز هم یادمه،…

سال‌ها پیش داشتم توی آسمون برای خودم پرواز می‌کردم که نظرم رو یک بچه فیل به خودش جلب کرد اومدم روی زمین، کنارش نشستم، باهاش کلی حرف زدم، به نظر خوشحال نمیومد، ازم خواست بیشتر کنارش بمونم، اینقدر که دیگه دیر وقت شده بود، دیگه باید می‌رفت ولی دلش نمی‌خواست بره، بهش قول دادم فردا باز به دیدنش برم، فرداهای زیادی به دیدنش رفتم، از بالا همیشه مواظبش بودم، دیگه خیلی آسمون نبودم، بیشتر زمانم رو روی زمین سپری می‌کردم، با خودم می‌گفتم بزرگ میشه، قوی میشه، اون روی زمین با شکوه راه میره و من توی آسمون، رویاهای جالبی توی ذهنم باهاش می‌ساختم، حالش خیلی خوب نبود، یک روز بهش گفتم تو با تمام فیل‌هایی که توی زندگیم دیدم فرق داری، خندید و گفت من هیچ فرقی با بقیه ندارم، حتی بقیه از من بهتر هستند، بهش گفتم تو یک فرق اساسی داری، بهم گفت چی؟ بهش گفتم تو فیل صورتی هستی، بقیه‌ی فیل‌ها صورتی نیستند، براش جالب بود، واقعا فکر می‌کرد فیل صورتی هست، این موضوع بهش کمک کرد احساس بهتری داشته باشه، تلاش بیشتری بکنه، فرداهای زیادی گذشت، دو هزار و دویست روز روی زمین کنارش موندم.

با وجودیکه همیشه تنها بودم، ولی هیچ وقت تنهاش نذاشتم، حتی در بدترین شرایطش، تمام کسایی که من رو می‌شناختند بهم می‌گفتن عقاب جاش روی زمین نیست تو باید پرواز کنی، حتی خیلی‌ها به خاطر اینکه دیگه پرواز نمی‌کردم از کنارم رفتند ولی من موندم، توی دوستی همیشه بین موندن و رفتن من موندن و انتخاب می‌کنم، چون رفتن رو همه بلد هستن، من یا با یکی دوست هستم یا نیستم حد وسط نداره، همیشه روز به دنیا اومدنش یادم هست، حتی حالا، سعی می‌کردم اون روز خیلی بهش خوش بگذره و سوپرایز بشه، انگیزه بالایی پیدا کنه برای ادامه دادن به مسیر، تا اینکه یک روز سخت مریض شدم، از آسمون روی زمین افتادم، اونم همزمان نظرش رو ببر و شغال و کفتار جلب کرده بودن، بدون اینکه نگاهی به زیر پاش بندازه از روی من رد شد، طوری که رفتنش رو با تک‌تک دست و پاهاش و با تمام وجودم درک کردم وقتی بال و پرم رو لمس می‌کردن، له شده بودم، دیگه نمی‌تونستم حتی خودم رو تکون بدم، همون‌طوری روی زمین افتاده بودم.

هنوز رفتنش رو به یاد دارم، حتی برنگشت پشت سرش رو نگاه کنه، تا یکسال روی زمین افتاده بودم و اون بعد از مدت کوتاهی ببر هم کنار گذاشت و به دوست صمیمی شغال و کفتار تبدیل شده بود، اونجا برای اولین بار تنفر رو در زندگیم تجربه کردم، با تمام وجودم ازش متنفر بودم، سه سال طول کشید تا دوباره بتونم پرواز کنم، درد زیادی می‌کشیدم، مشکل از فیل نبود، گاهی پیش میاد ما آدم‌های اشتباهی را دوست داشته باشیم و یا حتی به قول مادرم گاهی ما سر راه بعضی‌ها قرار می‌گیریم گاهی هم بعضی‌ها سر راه ما و باید به رسالتمون عمل کنیم و پرواز کنیم، ولی من مونده بودم، ای کاش مونده بودم، متنفر بودم، با تمام وجودم، شاید من برای خدا دوستش نداشتم شاید برای خودم دوستش داشتم، شاید اشتباه همین بود، هیچ وقت درست این رو نفهمیدم، راستش الان که به گذشته نگاه می‌کنم اصلا پشیمون نیستم، چون خیلی بهم خوش گذشت با تمام دردها و رنج‌ها و …، همیشه امروز رو یادم بود، همیشه چیزی می‌گرفتم به خاطر دوست داشتنم، امسال هم دوست دارم هدیه بدم، چیزی که خودم دوست دارم، اونم اینه که دیگه ازش متنفر نباشم، البته دوست ندارم هیچ وقت ببینمش، ولی این گذشتن باعث میشه بتونم راحت‌تر پرواز کنم، بتونم بیشتر اوج بگیرم، این بار اگر از بالا کسی نظرم و جلب کرد، باز هم به سمتش شیرجه میزنم، باز هم می‌مونم، باز هم تمام تلاشم رو می‌کنم ولی همیشه با خودم مرور می‌کنم که روزی خواهد رفت، …

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)