۱۳شهر

امروز چهل و سه بار با هم غروب را تماشا کردیم

همسایه شازده کوچولو – قسمت دوم

امروز هم خیلی خوشحال بودم، هم خیلی دلم گرفته بود، خوشحال بودم چون پنج شنبه ها می تونستم خودم رو از حصار زمان و مکان خارج کنم و یه سری به سیاره ی خودم و همسایه ی عزیزم شازده کوچولو بزنم، هم دلم گرفته بود چون نتونسته بودم کسی رو راضی کنم تا با من به دیدن شازده کوچولو بیاد، همه یه جورایی توی خودشون گیر کرده بودن، اینقدر به خودشون فکر می کردن که دیگه وقتی برای فکر کردن به دیگران نداشتن، اصلا انسان ها خیلی خودخواه هستند.

امروز وقتی برای دومین بار به سیاره ی خودم سفر کردم، حس و حال عجیبی داشتم، خیلی دوست داشتم حداقل دوستان نزدیکم رو با خودم میاوردم ولی حیف که نتونستم، باور کنید کوچ کردن زندگی انسان رو تغییر میده و می تونه انسان رو هر چه زودتر به آرزوهاش برسونه، مشکل ما انسان ها اینه که کوچ کردن بلد نیستیم، باور کنید اگر یاد بگیریم خیلی دیگه راحت می تونیم از یک انسان معمولی به یک انسان موفق کوچ کنیم، اصلا دوست دارم انسان ها مدتی به سیاره ی من کوچ کنن تا خود واقعی شون رو پیدا کنن.

سیاره ی من نسبت به سیاره ی شازده کوچولو که در همسایگی من قرار داره، خیلی بزرگتره و می تونم انسان های زیادی رو به اون دعوت کنم تا برای مدتی دور هم باشیم، یکی از جاهای فوق العاده ی سیاره من کوه بزرگی هست به اسم مافارون، مثل کوه های مرتفعی که روی زمین دیدید لباس سفید خیلی زیبایی تنش کرده و چشم انداز بی نظیری داره، اصلا شاید وجود این کوه نشانی برای من باشه تا روی اهداف و آرزوهام استقامت کنم و با استواری در برابر مشکلات ایستادگی کنم تا بتونم خودم رو به قله ی انسانیت برسونم.

از روی زمین دو چیز بیشتر با خودم نیاوردم، یکی عقاب بود که به نظرم کوه بدون عقاب خیلی معنی و مفهوم کاملی نداره، انسان ها هم باید از بالا و زوایای مختلف به مشکلات و راه حل های پیش روشون نگاه کنن تا بتونن بهترین تصمیم رو بگیرن، یکی هم کتاب، احساس کردم انسان هر چقدر هم که باهوش باشه، نیاز داره هوشمندانه رفتار کنه و از تجربیات و کشفیات دیگران هم استفاده کنه و چه چیزی بهتر از کتاب که همه چیز رو تو دل خودش جا داده.

همین طوری توی افکار خودم غرق شده بودم که شازده کوچولو با یک دسته پرنده ی مهاجر  اومد پیش من، دلم نگران بود، البته این نگرانی بی خودی هم نبود چون شازده کوچولو دقیقا سوالی رو پرسید که من ازش می ترسیدم، ازم پرسید:«بازم تنها اومدی؟ مگه قرار نبود چند نفر رو با خودت بیاری؟ کسی نیومد؟ می دونستم»، من که شرمنده شده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم برای همین سکوت کردم، شازده کوچولو بدون اینکه حرف بیشتری بزنه دست من رو گرفت، و با هم با پرنده های مهاجر به سیاره ی خودش رفتیم.

دلم گرفته بود، شازده کوچولو این رو خیلی خوب فهمیده بود و بدون اینکه به من حرفی بزنه، صندلی خودش رو برداشت و با هم رفتیم اون طرف سیاره تا با هم غروب آفتاب رو تماشا کنیم، آفتاب که غروب کرد شازده کوچولو نگاهی به چشم های من انداخت و بدون اینکه حرفی بزنه، صندلیش رو جا به جا کرد و باز هم به دیدن غروب آفتاب نشستیم بدون اینکه با هم حرفی بزنیم، اون روز چهل و سه بار، غروب را در سکوتی پر از حرف با هم به تماشا نشستیم و بعد من به زمین برگشتم.

پاورقی: نقاشی از خودمه، اون سیاره رو به رویی و سبزه هم مال منه، اونم کوه مافارون هست.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)