۱۸دی

امیدی که همچنان جاری بود

پسرک باهوش – قسمت اول

دیروز توی خیابون بعد سال ها پسرک باهوش رو دیدم ، از کودکی می شناختمش ، آدم عجیبی بود ، ولی حال و روزش خیلی منو متعجب کرد ، خیلی با اون پسرک چهارده ساله پیش فرق داشت ، چند روزی از دور نگاهش می کردم ، نه از اون شیطنت های بی وقفه خبری بود ، نه از شور و شوق کشف چیزهای جدید، احساس کردم خودش نیست ، بالاخره نزدیکش شدم ، بهش سلام کردم ، با آرامشی باورنکردنی گفت : سلام پسرک تنها و من رو در آغوش گرفت ، قلبم کمی آروم شد ، خودش بود ، هنوزم مثل گذشته گرم و صمیمی ، شاید تنها چیزیش که شبیه گذشته ها بود ، همین بود .

دوست داشتم برای مدت ها در آغوشش می موندم ، چون اون تنها کسی بود که آرومم می کرد ، بی کینه و صادقانه ، توی دلم آشوب بود ، دوست داشتم بیشتر با هم بودیم و یاد گذشته ها می کردیم ولی احساس می کردم اون دوست نداشته باشه ، دل و زدم به دریا ، بهش گفتم خیلی دلم براش تنگ شده و دعوتش کردم برای نوشیدن یک فنجان چای داغ ، سکوت بین ما حاکم شد و من مضطرب به بخار نفس هایمان در هوای سرد یک روز زمستانی خیره شدم ، تا اینکه باز هم با آرامشی عجیب ، قبول کرد و قدم زنان ، طوری که رد پایمان روی برف های سفید پا نخورده ی پیاده رو ، یادگاری این لحظات رو ثبت می کرد به سمت کافه حرکت کردیم .

توی راه خیلی دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی شاید سکوت ، حرف های بیشتری برای گفتن داشت ، هر دویمان  داشتیم به سال های پیش فکر می کردیم ، به روزهایی که هر کدوم درباره آرزوی هایش حرف می زد و قول و قرارهایمان برای کمک کردن به هم برای رسیدن به اون آرزوها ، دلم نمی خواست این خاطرات را مرور کنم ، سر درد عجیبی گرفتم ، ضربان قلبم تند تند بالا می رفت و او هنوز با همون آرامش کنار من قدم میزد ، بی آنکه به من توجهی کنه ، دلم می خواست هر چی زودتر برسیم ، تحمل این لحظات برایم خیلی دردناک بود .

هیچ وقت اینقدر از دیدن تابلوی « کافه کتاب زمستون » خوشحال نشده بودم ، فکر می کردم منو از حال و هوای گذشته بیرون میاره ، تنها جایی بود که توش سیگار کشیدن ممنون بود ، رفتیم داخل و نشستیم دور میزی که کنار پنجره بود ، تا دقایقی از پنجره بیرون رو نگاه می کرد ، انگار منتظر بود ، منتظر موفقیت ، خوشبختی یا آرزوهاش ، همچنان سکوت بین ما حاکم بود و من جرأت شکستن سکوتی را که مقصرش خودم بودم رو نداشتم ، نه ، می دونستم منتظر چیه ،  اون هیچ وقت منتظر چیزهای پوشالی نبود ، منتظر یه رفیق بود ، که هیچ وقت نیامده بود .

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه