۱۰خرد

اندر احوالات این روزها

امروز بعد از مدت ها دوری از نوشتن، دست به تایپ شدم و تصمیم گرفتم یک مطلب بنویسم، البته هنوز شک دارم بتونم تا انتها بنویسم و حتی نمی دونم درباره چی می خوام بنویسم، فقط می دونم می خوام بنویسم، داشتم فکر می کردم که امروز دقیقا از خدا بیست و نه سال و سه ماه عمر هدیه گرفتم و فرصت داشتم در این دنیا زندگی کنم، هیچ وقت از این مدت را به طور عادی زندگی نکردم، همیشه این سوال رو از خودم پرسیدم که آیا خوب بوده یا بد و هیچ وقت جواب قانع کننده ای برای خودم نداشتم.

توی این فراز و نشیب های عجیب و غریب زندگیم، زمان هایی بوده که احساس فوق العاده ای داشتم و زمان هایی هم بوده که احساس خیلی بدی داشتم، زمان هایی با اعتماد به نفس کامل کاری رو شروع می کردم و ادامه می دادم و زمان هایی هم بوده که شک و تردید تمام وجودم رو می خورد، لحظات سخت و طاقت فرسایی بوده که به سلامت عبور کردم و لحظاتی که به شدت شکست خوردم، ولی به لطف خدا دوباره بلند شدم و ادامه دادم و با تمام وجود خودم رو دوست داشتم.

اعتقاد دارم هیچ کس اتفاقی وارد زندگی من نشده و اتفاقی هم خارج نشده، با وجودیکه من آدم های مهم زندگیم رو خودم انتخاب می کنم ولی پیدا کردنشون دست من نبوده، بیشترین تغییرات را در زندگیم به خاطر دوستانم در خودم ایجاد کردم چون بهشون خیلی اطمینان دارم، هر از چند گاهی مسیر زندگیم رو به کلی به هم میریزم و در مسیر جدیدی قدم میزارم که گاهی همه حتی خانواده خودم متحیر می مونند که این دقیقا چه کاری بوده که من انجام دادم، البته خودم هم برای خودم هیچ جوابی ندارم.

این روزها در یکی از سخت ترین شرایط زندگیم دارم به سر می برم، یه جورایی در هر زمینه ای که فکرش رو بکنید درگیر یک سری چالش و بحران هستم، اعتقاد دارم هر وقت چنین شرایطی برای من پیش میاد، آدم های دور و برم رو خیلی بهتر می تونم بشناسم، چنین شرایطی رو قبلا هم تجربه کردم ولی نه در چنین سطح وسیعی، راستش احساس می کنم مغزم خالی شده و نمی تونم به چیزی فکر کنم، البته نه اینکه قبلا هم چیزی توش بوده باشه ولی تا الان جای خالیش رو احساس نمی کردم.

بگذریم، سعی کردم چیزهایی بنویسم که یکم فکرم بیاد روی خط، از نظر خودم هیچ مشکل و بحرانی وجود نداره که من نتونم حلش کنم، البته تمام این بحران ها را هم خودم با دست خودم درست کردم و موندم توش، دیدم مدتی زندگی یکنواختی پیدا کردم، گفتم یک بحران درست کنم حلش کنم سرم گرم بشه، بعد حواسم نبود، بحران پشت بحران درست کردم، طوری که وقتی به هر کدومشون نگاه می کنم اول سیر دل می خندم، بعد سیر دل گریه می کنم، بعد شروع می کنم به فکر کردن، در کل راضی هستم از خودم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. توصیف این روزهای من….مرسی
    امیدوارم چیزایی ک بهشون گفتی بحران به شیرینی عسل به پایان برسه! :)

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه