۱۶آبا

اولین تجربه تلخ تئاتر دیدن من

چند روز پیش با یکی از دوستان جلوی تئاتر شهر قرار گذاشته بودیم، وقتی رسیدیم چند تا بچه با یک توپ پلاستیکی داشتند فوتبال بازی می کردند، یکم پرس و جو کردیم فهمیدیم قراره امشب تئاتر بازی کنند و اون بچه ها هم از بهزیستی اومده بودن، نمی دونم چی شد زد به سرمون بریم تئاتر تماشا کنیم، البته خیلی وقت بود می خواستم برم یا فرصت اش پیش نمیومد یا تئاتر خوب پیدا نمی کردم یا کسی که باهاش برم تئاتر، بالاخره رفتیم گیشه و بلیت گرفتیم و روی بلیت هم نوشت بدون صندلی، بعد بهش گفتیم یعنی چی؟ گفت تشک بهتون میدن بشینید زمین، نصف قیمت هم حساب کرد، اولش فکر کردیم مسخره مون می کنه، بعد که رفتیم داخل فهمیدیم قضیه خیلی هم جدیه.

تجربه جالبی بود، من خودم خیلی دوست داشتم بتونم با بچه های بهزیستی کار کنم، یکی از بچه ها عالی بازی می کرد، در کل خیلی خوش گذشت، من هم که از همه جا بی خبر، دیدم همه در حال عکاسی و فیلم برداری هستند، جایی از سالن هم ننوشته بود ممنوع هست، منم چند تا عکس گرفتم، تئاتر هنوز تموم نشده، یکی از پشت زد روی شونم و گفت چرا عکس می گیری؟ راستش همین طوری موندم مگه اینجا کجاست که مامور مخفی گذاشتن بین جمعیت که ببینه کی داره عکس می گیره، بعد هم گوشی رو گرفت و من هم عصبی شدم، نمی دونستم به گوشیم فکر کنم یا بقیه ماجرا را تماشا کنم، آخه مرضیه برومند هم اونجا بود و این برای من که بار اولم بود می دیدمش خیلی جذاب بود.

یه جورایی همه شروع به ترک سالن کردند و من دیگه طرفی که گوشی رو ازم گرفته بود رو ندیدم، با عجله رفتم بیرون سالن، پیداش نکردم، رفتم حراست یکم داد و بی داد کردم، گفت گوشیت اینجاست، پاکش کن و برو، من هم جلوی روش پاک کردم و می خواستم برم، خیلی عصبانی بودم، گفتم اینجا سالن عمومی هست، اگر قراره کسی گوشی رو از آدم بگیره، خوبه کارتی روی سینه اش باشه یا یک لباس مشخصی بپوشه، نمیشه که هر کسی تو سالن عشق اش کشید بگه ببخشید گوشی تون رو باید بدید، یکی شون برگشت گفت ما خیلی هامون لباس شخصی هستیم، گفتم پس بهتر بود خودم و با گوشی میاوردید، نه اینکه گوشی رو از دستم بگیرید و قسمت هایی که همش داد و بی داد بود.

توی این گیر و دار می خواستم برم بیرون، یکی شون گیر داده بود، وایستا ببینیم ماجرا چیه، که مثل همه دعواها یکی خودش و نخود آش کرد و کار بیخ پیدا کرد، اون چیزی می گفت و من چیزی می گفتم، آخرشم از اونجایی که توی مملکت ما همیشه حق با کسی هست که زورگو تر هست و اصولا حق با آدم های عادی نیست ما رو انداختن بیرون، حس جالبی بود، این حرکت فوق زیبای اونها باعث شد هیچ وقت دیگه اونجا نرم، شاید هم هیچ وقت تئاتر نرم، جالب تر گزینش این آدم ها از سوی دستگاه های فرهنگی بود، حتی اگر حرکت من هم اشتباه بود، باز اون آدم وظیفه اش این بود من و آروم کنه، حتی می تونست خیلی محترمانه بگه بعد از نمایش میشه چند دقیقه وایستید.

با مزه ترین بخش اش اونجایی بود که می گفت اینجا محیط فرهنگی هست، راستش من فرهنگی ندیدم، احساس می کنم ملاک گزینش بعضی از آدم ها دور بازو و اخلاق گندشون هست، هر طوری فکر می کنم می تونستند برخورد بهتر و محترمانه تری داشته باشند، آخرش جالب بود در کمال وقاحت اسم و فامیل اش و داد میزد و می گفت برو به هر کی خواستی بگو، هیچ کاری نمی تونی بکنی، اینم از حقوق شهروندی هست دیگه، باید عادت کنید، البته همه اینطوری نیستند، توی همون مجموعه دو نفر بودند که با کمال احترام برخورد می کردن ولی همیشه هستند کسانی که بخوان خودی نشون بدن و بگن ما هم هستیم، فقط میشه تاسف خورد برای بعضی آدم ها.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

۵ دیدگاه ها

  1. بهمون یاد دادن زندگی صد سال اولش سخته، بقیشو نمیدونم

  2. همیشه بعصشا هستن که کلی شعار هایی که میدهند اما بازم خودشون رعایت موارد را نمیکنند

  3. خاطره و دل نوشته بسیار جالبی بود شاید تجربه این موارد رو خیلی از ماها در زمینه های مختلف نیز داشته باشیم که هرجایی که بار اول بریم بهمون بد بگذره تا ابد نخواهیم رفت یا همیشه یه خاطره بد از اونجا در ذهن خواهیم داشت

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه