۹اسف

اولین سال گذشت.

از وقتی اینجا رو ساختم هر سال روز تولدم یک مطلب نوشتم، امسال هم به رسم هر ساله می خوام مطلبی بنویسم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و می خونم به یاد بیارم کجا بودم، چه می کردم و چه بر من گذشته، خیلی کم پیش میاد برگردم و مطالب گذشته رو بخونم ولی از ذهنم گذشت امسال این کار و انجام بدم، شروع کردم به خوندن مطالبی که سال های گذشته روز تولدم منتشر کرده بودم، راستش اصلا احساس خوشایندی نبود، پر بود از لحظات تلخ، رفتن ها، غم ها، تصمیماتی که شاید تو اون موقعیت درست نبود بگیرم و کلی اتفاقاتی که از به یاد آوردنشون لذت نمی بردم، انگشتانم رو بی اختیار از روی کیبورد بلند کردم و تصمیم گرفتم امسال چیزی ننویسم، چون وضعیت بهتر از قبل نبود.

شب تولدم رسیدم خونه، دیدم هیچ خبری نیست و زندگی روال عادی خودش رو داره، دلبر لبخندی میزنه و میگه امشب مهمون داریم، به در و دیوار نگاهی انداختم دیدم جدی هیچ خبری نیست، منم روال عادی زندگی رو پیش گرفتم تا اینکه مهمون ها رسیدن، باز همه چیز مثل همیشه بود، تا اینکه وسط گپ و گفت های مهمونی، یک جعبه بهم داد و گفت این کادوی تولدت هست، درش و باز کردم و دیدم یک نقاشی هست که روش تصویر ساختمون خونمون و یک فولکس کشیده شده و یک فلش از خونه به سمت فولکس کشیده شده، اولش نفهمیدم، بعد که به جاکلیدی نگاه کردم دیدم سوئیچ فولکس سرجاش نیست، فهمیدم تو فولکس اتفاقات خاصی افتاده، سریع به سمت پارکینگ حرکت کردم.

وقتی رسیدم پایین دیدم داخل فولکس پر شده از بادکنک و توی هر بادکنک هم نامه ای نوشته شده که بخشی از زندگی یکساله ما توش به تصویر کشیده شده و کلی کادوهای رنگارنگ و یک کیک خوشگل که نشون میداد اولین سال از دهه چهارم زندگیم هم گذشت، خیلی هیجان انگیز بود و خیلی زیبا همه چیز ساخته شده بود که جا داره از دلبر بابت این همه خلاقیت اش سپاسگزاری کنم، واقعا یکی از بهترین و متفاوت ترین تولدهای زندگیم شد، دقیقا تمام کادوهایی که بهم هدیه دادن، همشون رو می خواستم و دوست داشتم، خیلی لذت بخش هست آدم چیزهایی که دوستشون داره رو هدیه بگیره، چون خیلی توی ذهن ماندگار تر خواهد بود.

چند سالی هست فولکس هم مثل من خونه نشین شده، هر بار که از خونه می خواستم برم بیرون بهش سر میزدم و باهاش درد دل می کردم و می گفتم یادته قرار بود با هم بریم فلان کارها رو بکنیم، فلان شهرها رو ببینیم و …، ولی دوتایی مون خونه نشین شدیم تا یکی بیشتر از قبل خوشحال باشه و از زندگی اش لذت ببره، امسال بعد از این همه مدت هر دوی ما خوشحال شدیم چون فولکس با وجودش باعث خوشحالی من شده بود و من هم از اینکه بعد از این همه سال یک استفاده کوچیکی ازش شده لذت می بردم، بهش قول دادم کاری کنم که بیشتر از بودنش لذت ببره، کسانی که تنهامون گذاشتن از ما نبودن، قرار نیست با نبودشون ما از با هم بودنمون لذت نبریم.

روز تولدم احساس غریبی داشتم، حس تنهایی شدید، خیلی سعی کردم خودم رو از اون شرایط نجات بدم ولی تا شب نشد، وقتی رسیدم خونه یکی از دوستانم زنگ زد که پاشو بیا با هم گپ بزنیم، منم خوشحال به سمت اش حرکت کردم، زمانیکه رسیدم دیدم یک کیک تولد خریده و چند تا شمع روش روشن هست، خیلی احساس فوق العاده ای بود، دوتایی کلی حرف زدیم، از رویاها و ایده هامون گفتیم، وسط اش رسیدیم به یک ایده مشترک با موضوع آموزش، بحث هامون دیگه جهت دار شده بود، هر چی بیشتر صحبت می کردیم و ایده می دادیم بیشتر لذت می بردیم، من وقتی چند تا مدل آموزشی ارائه دادم، بهم چند تا ویدئو نشون داد و گفت ببین اینم شبیه تو فکر می کنه.

من همه چیز رو گذاشته بودم کنار، تصمیمی نداشتم کاری انجام بدم، ولی اینقدر با شور و شوق به حرف هام گوش می داد و من و تشویق می کرد و من هم مدام بر می گشتم به گذشته و کارهایی که تو این حوزه کرده بودم و با دقت بیشتری بررسی می کردم، که نتونستم بگم نمی تونم شروع کنم، بعد از اون مادرم شروع کرد بهم پیام دادن، ازم خواست از گذشته ام عبور کنم، کاری که واقعا دست خودم نبود، ولی مادرم بود، چیزهایی می خواست که شاید تو این شرایط زندگیم خیلی اجراشون سخت باشه ولی باید قبول می کردم و بهش قول می دادم، اون شب فهمیدم خدا نعمت های بزرگی بهم هدیه داده که به خاطر هیچ و پوچ بهشون دقت نمی کردم و شکر نعمت شون رو به جا نمیاوردم.

روز تولدم به این خاطر حالم خوب نبود چون دقیقا آدم هایی که یه زمانی خیلی دوستشون داشتم دقیقا تصمیم گرفته بودن در همون روز آدم هایی رو بزرگ کنند که من واقعا دوستشون نداشتم، همیشه فکر می کردم دوستی یعنی یکی دوست دوست من و دشمن دشمن من باشه ولی این طوری نیست در این روزگار، ما سال ها آدم هایی رو بزرگ می کنیم که در کنارمون بجنگند ولی وقتی یاد گرفتن چطوری شمشیر رو توی دستشون نگه دارند، دلیلی برای رفتن پیدا خواهند کرد و سربازی رو به سرداری ترجیح می دهند چون احساس می کنند آخرش ما بازنده ایم، در حالیکه چیزی مشخص نیست و برد و باخت به قدرت، ثروت، بزرگی و … نیست، به بینش و مدل مبارزه ماست.

تصمیم گرفتم من هم ساده عبور کنم، از کنار تمام ناملایمات و نامهربانی ها و … نه به خاطر خودم، وقتی برگشتم در همون روز به دور و برم نگاه کردم که چه دوستان بی نظیری دارم که صبح تا شب در حال تلاش هستند برای اینکه یک قدم به چیزی که می خواهیم برسیم نزدیک تر بشیم، از خودم دلگیر شدم، دوستانی که فرصت اش رو داشتند با بهترین چیزهای این دنیا ما را عوض کنند ولی نکردند و امروز سختی رو به جان خریدن نه فقط برای پیروزی بلکه برای با هم بودنمون، اونها درک کرده بودن که ما در سایه با هم بودنمان هر غیر ممکنی را ممکن می کنیم، قرار نیست با کسی رقابت کنیم ما تصمیم داریم معادلات بازی رو تغییر بدیم و باعث شادی و خوشحالی دیگران بشیم.

امسال از رفتن ها و … ننوشتم، امسال از برنامه های آتی هم ننوشتم، امسال فقط نوشتم تا سال های بعد وقتی بر می گردم و مرور می کنم به یاد بیارم چه آدم های بی نظیری دور و برم بودن و من باید تمام فکر و ذهنم رو برای اونا میذاشتم و به امید خدا خواهم گذاشت، شاید گذشتن و فراموش کردن خیلی چیزها به خصوص خاطرات گذشته کار ساده ای نباشه و من هم سعی نمی کنم چیزی رو فراموش کنم، فقط می خوام بیشتر تلاش کنم تا از بودن و کار کردن کنار این بهترین ها بیشترین لذت رو ببرم، قراره آدم های بی نظیر بیشتری رو کنار هم جمع کنیم و کارهای دوست داشتنی زیادی رو انجام بدیم، امسال رو قرار هست این طوری شروع کنم، به امید خدا.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

۳ دیدگاه ها

  1. بسیار زیبا
    امیدوارم موفق باشی و سال خوبی رو شروع کنی

  2. تولدت مبارک باشه مرد

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه