۲۸آذر
اگر استاد دانشگاه بودم،…

اگر استاد دانشگاه بودم،…

یکی از کارهای مورد علاقه‌ی من در زندگی یادگیری و انتقال چیزهایی که یاد می‌گیرم به دیگران هست، هر وقت برای انجام کاری وارد مغازه، فروشگاه، کافی‌شاپ، رستوران، سازمان و … میشم، سعی می‌کنم اول خیلی خوب نگاه کنم، به ساختارها، آدم‌ها، چیدمان و …، اگر فرصت مناسبی داشته باشم و کاری که قرار هست انجام بدم زمان‌بر باشه، خوب گوش میدم، به حرف‌هایی که بین آدم‌ها زده میشه، بعد سعی می‌کنم داده‌هایی که در اون فرصت کم به دست آوردم را تحلیل کنم و زمانیکه در حال خروج از اونجا هستم، با خودم میگم اگر من مدیر اینجا بودم، ساختارم را به این شکل تغییر می‌دادم، چیدمان را این طوری می‌چیدم و این افراد را اخراج می‌کردم و به اونایی که موندن هم سعی می‌کردم این آموزش‌ها را بدم و در آخر پیش‌بینی هم برای خودم می‌کنم، که مثلا تا چند ماه، یا چند سال آینده اینجا با همین وضعیت چه اتفاقی براش میافته و به کجا میرسه، دفعه‌ی بعد که مراجعه می‌کنم، کلی چیز جدید یاد می‌گیرم، مثلا می‌بینم یکی از اون آدم‌هایی که اگر من مدیر بودم اخراجش می‌کردم دیگه اونجا کار نمی‌کنه، یا مثلا وضعیت اونجا خیلی بهتر شده و من پیش‌بینی غلطی داشتم، یا اینکه اصلا دیگه چنین جایی وجود خارجی نداره و تعطیل کردن، خیلی کار جالبی هست برای من.

اگر من استاد دانشگاه بودم سعی می‌کردم با دانشجوها ارتباط صمیمی برقرار کنم به طوریکه چهار سالی که قرار هست در دانشگاه سپری کنند را کنار هم باشیم و بهشون می‌گفتم باید هر جایی که می‌روند و با هر آدمی که آشنا می‌شوند و الان در ارتباط هستند، همین فرآیندی که توضیح دادم را طی کنند، یعنی با آدم‌ها صحبت کنند، خوب گوش بدن، مسیر زندگی‌شون رو خوب تماشا کنند، تحلیل کنند و پیش‌بینی کنند و در دوره‌های شش ماهه دوباره با همون آدم‌ها صحبت کنند، تحلیل کنند و پیش‌بینی کنند، لزومی نداره درباره‌ی کاری که می‌کنند با دیگران حرف بزنند و اونها را قضاوت کنند، این کار به شدت باعث خودآگاهی در خودشون میشه، یعنی خودشون رو در آینه زندگی دیگران می‌بینند، یک جورایی زندگی خودشون در آینده قابل پیش‌بینی‌تر از گذشته میشه، حداقل برای من که این‌طوری بوده، البته باید این نکته هم هر روز با خودشون مرور کنند که وقتی چیزی یاد می‌گیرند، یادشون باشه که هیچ چیزی نمی‌دونند، آینده قابل پیش‌بینی نیست به نظر من و نباید کسی را قضاوت کرد، ولی در بهترین حالت خودشون به خودآگاهی خوبی می‌رسند که بهشون کمک می‌کنه تصمیمات بهتری بگیرند و انتخاب‌های مناسب‌تری داشته باشند، به خصوص در انتخاب پنج نفری که بیش‌ترین ارتباط را باهاشون دارند.

یکی از مباحثی که حاضرم وقت زیادی بزارم و اگر استاد دانشگاه بودم با دانشجو‌هام درباره‌اش بحث کنم، «انتخاب» هست، اگر امروز جایی که ده سال پیش فکر می‌کردیم باید باشیم نیستیم، یکی از دلایل مهم‌اش به نظر من همین انتخاب هست، من به شخصه همیشه تلاش کردم حواسم به انتخاب‌ آدم‌ها و محیط‌های زندگی‌ام باشه، در هر محیطی وارد نشدم، با هر آدمی ارتباط برقرار نکردم، با هر آدمی تعامل نکردم، راستش همیشه بیش‌ترین تلاش خودم را کردم تا محیط‌های زندگیم را خودم بسازم، در انتخاب آدم‌های زندگیم هم وسواس زیادی داشتم و دارم، هیچ وقت اگر تصمیم داشتیم نیرو برای شرکت بگیریم، رزومه‌ی آدم‌ها را نخوندم، چون اصلا برام مهم نیست، چه چیزهای بلد هستند، بیش‌تر درباره‌ی زندگی، بینش، دوستانش، ویژگی‌های اونا و … سوال می‌کنم، حتی گاهی پیشنهاد خوردن قهوه با صمیمی‌ترین دوستانشون رو میدم، اگر کسی حواسش به این دو مورد نباشه به نظرم بعد از مدتی که به زندگی‌اش نگاه می‌کنه می‌فهمه در حال بازی‌کردن در زمین دیگران بوده و شاید حتی خودش را به کلی فراموش کرده باشه، انتخاب فقط به این موارد خلاصه نمیشه، باید یادبگیریم، اگر افسرده هستیم، خودمون انتخاب کردیم افسرده باشیم، اگر خوشحال نیستیم، خودمون انتخاب کردیم، وقتی یاد بگیریم همه چیز را خودمون انتخاب می‌کنیم و مسئولیت صددرصد زندگی‌مون رو به عهده بگیریم، از زندگی لذت بیش‌تری می‌بریم.

کار دیگه‌ای که حتما انجام می‌دادم این بود که توصیه می‌کردم در این بازه‌ی سنی ۱۹ تا ۲۳ سال روی خودشون برچسب خاصی نزنند، که مثلا من از امروز به بعد فلان تخصص را دارم و تصمیم گرفتم برای همیشه همین کار را انجام بدم، شغلی که در آینده قرار هست داشته باشیم بخش قابل توجهی از زندگی ما در آینده خواهد بود، برای همین اگر درست و حساب‌شده انتخابش نکرده باشیم، آینده‌ی ناراحت کننده یا حداقل کسل‌کننده‌ای خواهیم داشت، با توجه به نظام به دردنخور آموزش و پرورش ما بچه‌ها خودشون رو تا هجده‌ سالگی نمی‌شناسند و با ورود به دانشگاه تازه تلاش می‌کنند و براشون این سوال پیش میاد که من قرار هست در آینده چه کاری انجام بدم، دلیلی که میگم نباید روی خودمون برچسب بزنیم این هست که شاید نخواهیم در آینده در حوزه‌ی رشته‌ی تحصیلی که خوندیم کار کنیم یا بخشی از زندگی‌مون رو بخواهیم به این رشته اختصاص بدیم و کارهای زیادی باشه در این دنیا که دوست داریم انجامشون بدیم، باید زمان مناسبی برای این کار اختصاص بدیم و شروع کنیم به نوشتن کارهایی که دوست داریم انجام بدیم و حتما وقت بزاریم و تا جای ممکن تست‌شون کنیم و لیستی از کارهایی که دوست داریم حتما در آینده انجام بدیم و فهمیدیم واقعا بهشون علاقه‌مند هستیم را تهیه کنیم.

توصیه‌ی دیگه‌ای که حتما می‌کنم این هست که در بازه‌ی سنی ۱۹ تا ۲۳ سال کارمند شدن را امتحان نکنند و برای پول کار نکنند، یکی از دلایلی که براش دارم این هست که کیفیت زمان یک روز یک آدم ۲۰ ساله شاید معادل کیفیت یک هفته زمان کسی مثل من در ۳۰ سالگی باشه، با تمام وجود تفاوتش را می‌تونم احساس کنم. از زاویه دید مالی فکر می‌کنم ارزش زمان یک آدم ۲۰ ساله باید کمتر از یک آدم ۳۰ ساله باشه، چون بعد از ۱۰ سال کار کردن و تجربه کردن، اگر مسیر درستی را تجربه کرده باشه، باید عدد قابل توجهی نسبت به یک آدم ۲۰ ساله با تجربیات کم دریافت کنه، برای همین اگر یک ساعت زمانش را بخواد به کارهای دیگه اختصاص بده، میشه گفت داره از عدد قابل توجهی چشم‌پوشی می‌کنه و تصمیم‌گیری راحت نیست، در حالیکه اگر در ۲۰ سالگی اون یک ساعت را می‌خواست بزاره، شاید اصلا اینقدر بهش فکر نمی‌کرد. برای همین تشویق می‌کردم بچه‌ها را در این سن به کارآموزی و امتحان کردن چیزهای مختلف در زندگی‌شون، وقتی در جایی میرید کارآموزی و در ازاش بهتون حقوق میدن، شک نکنید شرکتی که رفتید قرار نیست چیزی بهتون یاد بده، در اصل دنبال کارمندی می‌گشته که کار ساده‌ای را با پول کمتری براش انجام بده و بعد از مدتی می‌تونید کاملا حس کنید که هر روز در حال انجام کارهای روتین و تکراری هستید و مدیرعامل اون شرکت هم تشویق‌تون میکنه و میگه عجب آدم با استعدادی هستی، هم شما خوشحال هستید و هم مدیرعامل اون شرکت در حالیکه شما بیشترین ضرر را در این معامله کردید، کارآموزی یعنی من کنار آدم‌های متخصص کار یاد می‌گیرم، کلی سوال می‌پرسم، می‌تونم به جاهای مختلف سرک بکشم، می‌تونم موقعیت خودم رو تغییر بدم و … در انتها هم اکثر جاهایی که حداقل من در گذشته برای کارآموزی رفتم، پولی به عنوان هدیه پرداخت می‌کنند، که نیازهای یک دانشجو را به نظرم تامین میکنه، یک کارآموز نباید استرس کارهای شرکت‌ را داشته باشه، که مثلا فلان کار عقب افتاده یا حتی اشتباه انجام شده، چون مسئولیت خاصی به عهده‌اش نیست و کسی ازش انتظار انجام کار را نداره، در بهترین حالت می‌تونه کمک حال آدم‌های متخصصی باشه که در حال یاد گرفتن ازشون هست، همین و نه بیش‌تر.

به نظر من استاد خوب، استادی نیست که دایره‌المعارفی از علوم مختلف را بلد باشه و بره پای تخته یا بشینه روی صندلی و شروع کنه به انتقال اونا به دانشجو‌ها، اونم در قرن بیست و یکم، استاد خوب استادی هست که به دانشجو‌هاش یاد بده که چطوری یاد بگیرن، این طوری در آینده اونا می‌دونن هر چیزی که لازم داشته باشند را می‌تونند یاد بگیرند، در دوران دبیرستان یادم میاد کتابی داشتیم به اسم ریاضیات تکمیلی، فکر کنم فقط یکی دو سال تدریس میشد، کتاب پر بود از سوالات چالش‌ برانگیز، چون سال اول تدریس بود، معلم هم به جواب‌ها تسلط نداشت، با بچه‌ها گروهی باید کار می‌کردیم، حتی صندلی‌ها را هم باید به صورت گروهی می‌چیدیم و کل زنگ را درباره‌ی سوال فکر می‌کردیم، آخرش نتیجه خیلی جذاب بود، جواب‌های یکسان با راه‌حل‌هایی متفاوت، البته بعضی‌ها هم به جواب نمی‌رسیدن، از اونجایی که این درس و این کتاب خیلی خوب بود، آموزش و پرورش تصمیم گرفت چه کاریه بچه‌ها گروهی فکر کنند و راه‌های مختلفی را امتحان کنند و … کلا درس رو حذف کرد و گفت دو به علاوه دو مساوی چهار و …، همینی که من میگم، متاسفانه ذهن ما این طوری تربیت شده که استاد باید سوال رو با جواب بهمون بده و ما یاد بگیریم، در حالیکه من استاد باشم، فقط سوال را مطرح می‌کنم و به دانشجو‌ها کمک می‌کنم به راه حل برسند، جالب اینجاست در شرکت هم خیلی از کارها را این طوری پیش می‌بریم و من خیلی از این فرآیند یاد می‌گیرم، چون بقیه راهکارهایی ارائه میدن گاهی که من حتی به ذهنم هم نرسیده بود، شاید در ابتدا استاد خوبی به نظر نرسم ولی می‌دونم با این شیوه، در آینده همیشه من را به یاد خواهند داشت.

کار دیگه‌ای که می‌کردم، این بود که دانشجو‌ها را تشویق می‌کردم به نوشتن، به نظر من نوشتن به شدت باعث خودآگاهی میشه، اصلا هم توصیه نمی‌کردم مقاله‌ی علمی بنویسند، یا از این دست مطالبی که بعد از نوشتنش فقط این حس به خودشون منتقل میشه که به‌به عجب آدم خفنی بودم که این مطلب را نوشتم، وقتی ما شروع به نوشتن خودمون می‌کنیم، در واقع داریم خودمون رو کشف می‌کنیم، من اینجا چندین سال هست که می‌نویسم، اینجا را دوست دارم چون منبعی هست برای شناخت خودم، می‌تونم جست و جو کنم ابوالفضل چند سال پیش در چنین روزی چطوری فکر می‌کرد، به چه چیزی فکر می‌کرد، چه تغییراتی کرده، این‌ها چیزهایی هستند که به آدم کمک می‌کنه خودش رو بهتر بشناسه و تصمیمات درست‌تری بگیره و حتی می‌تونه میزان رشدش را در دوره‌های متفاوت با هم بررسی و مقایسه کنه، حتی ممکنه چند سال بعد باز مطلبی با همین موضوع بنویسم و کلی موارد جدید بهش اضافه کنم و یا مواردی که الان در حال نوشتن‌شون هستم نقض کنم، مهم اینه برای کسی نمی‌نویسم، در اصل دارم برای خودم می‌نویسم، این طوری فرآیند نوشتن خیلی آسون‌تر میشه به نظر من.

بدون شک من آدمی هستم که بچه‌ها را تشویق می‌کردم به نوشتن لیست‌ کارهایی که دوست دارند قبل از مرگ‌شون انجام بدن، بعد بهشون پیشنهاد می‌کردم یکی از ساده‌ترین اونها را انتخاب کنند و بعد تنهایی شروع کنند به انجام دادنش، بعد از مدتی اگر نیاز به کمک داشتند، با توجه به اینکه می‌دونند در چه حوزه‌ای نیاز به کمک دارند، بهشون پیشنهاد می‌دادم درباره‌ی تعامل تحقیق کنند و سعی کنند با آدم‌هایی که احساس می‌کنند می‌تونند بهشون کمک کنند تعامل کنند، یکی از چیزهایی که به نظر من باید در زندگی یاد بگیریم، تعامل کردن با آدم‌هاست، به خصوص آدم‌های درست و مناسب برای زندگی‌مون، سعی می‌کردم ایده‌هاشون و مسیری که انتخاب کردن را به چالش بکشم، به شدت اعتقاد دارم نباید به کسی بگم چه کاری بهتر هست انجام بده،‌ بیش‌تر تلاش می‌کردم سوالات درست و چالشی بپرسم تا خودشون با جواب دادن به اونا مسیر درست را انتخاب کنند، من به شدت مخالف هستم با اینکه اول یک جمع دوستانه تشکیل بدیم، بعد با هم فکر کنیم که خب حالا با هم چه کار‌هایی می‌تونیم انجام بدیم، به نظر من این طرز تشکیل تیم خیلی اشتباه هست.

به نظر من مهم نیست بعد از یک مدت بچه‌ها شکست بخورند، چون به نظر من چیزی به اسم موفقیت و شکست وجود نداره، صرفا کلماتی هستند که ما برای توصیف موقعیت‌های خاصی در زندگی‌مون ازشون استفاده می‌کنیم و عده‌ای هم برای کاسبی و پول درآوردن، به نظر من موفقیت هیچ رازی نداره که کسی بلدش باشه و بخواد به دیگران آموزش بده، به جاش به نظرم شکست رازهای زیادی داره که فقط خود آدم می‌تونه کشف‌اش کنه، در کل هیچ کدوم به صورت مطلق وجود ندارند، حتی وقتی ما احساس می‌کنیم موفق شدیم، اگر درست و از زوایای دیگه به مسیری که برای رسیدن به اون نقطه طی کردیم نگاه کنیم، می‌بینیم کلی شکست ریز و درشت هم خوردیم ولی در انتها می‌گیم موفق شدیم و حتی زمانیکه شکست می‌خوریم هم اگر از زوایای مختلف نگاه کنیم، می‌بینیم، مسیری که طی کردیم، پر از موفقیت‌های ریز و درشت هست که اتفاقا آینده‌ی زیباتری را برای ما رقم خواهند زد، ما چه بخواهیم چه نخواهیم شصت سال، هفتاد سال نه اصلا صد سال زندگی‌ می‌کنیم، به نظر من اگر در پایان سال‌های زندگی‌مون موفق‌ترین آدم روی زمین هم باشیم، با مرگ‌مون بزرگ‌ترین شکست زندگی‌مون رو خوردیم، چون دیگه بعدش هیچی نیستیم، من به شخصه برای انتخاب کارهایی که دوست دارم در زندگیم انجام بدم همیشه به مسیری که باید طی کنم نگاه می‌کنم، اگر دوستش داشته باشم و احساس خوبی داشته باشم، انجامش میدم، در غیر این صورت از لیست کارهام حذفشون می‌کنم.

نمی‌دونم چرا آدم‌ها این همه عجله دارند، شاید اول به خودم و بعد به دانشجو‌ها توصیه می‌کردم صبر بیش‌تری داشته باشند، رسیدن به مقصد واقعا مهم نیست، ولی بهمون یاد دادن باید سریع به جایی برسیم و اگر نرسیم بیچاره می‌شیم. داشتن چشم‌انداز، هدف، استراتژی،  برنامه و … خیلی عالی هستند در زندگی ولی کافی نیستند، به نظر من باید بعد از کلی تلاش که هر روز در جهت رسیدن به خودآگاهی انجام می‌دیم به بینش برسیم، مثلا وقتی عبور از رودخانه‌ای را به عنوان هدف‌مون قرار می‌دیم، تا به سمت دیگه‌ای برسیم، بعد براش کلی برنامه‌ریزی می‌کنیم که مثلا قایقی طراحی کنیم و پارو بزنیم و به اون سمت برسیم، خیلی هیجان‌انگیز و جذاب خواهد بود، ولی سوال مهم‌تر این هست که چرا باید اصلا از رودخانه عبور کنیم، بعد به نظرم مهم هست که باید به کدوم نقطه در اون طرف رودخانه برسیم، چون در نهایت اگر شنا بلد باشیم و شیرجه بزنیم درون رودخانه، بالاخره با توجه به جریان آب و تلاشی که می‌کنیم چند کیلومتر پایین‌تر به اون سمت می‌رسیم، حتی اگر قایق هم بسازیم باز با توجه به جریان آب چند صد متر اون طرف‌تر می‌رسیم، ولی اگر بخواهیم دقیقا به نقطه‌ی خاصی برسیم، باید هر دو نقطه را با طنابی به هم وصل کنیم، با گرفتن طناب و رد شدن از رودخانه دقیقا به جایی می‌رسیم که باید می‌رسیدیم، به نظر من بینش شبیه همین طناب عمل می‌کنه، خیلی از آدم‌ها خیلی تلاش می‌کنند و کارها را به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهند، ولی شاید در حال انجام کار درست نباشند، بینش به آدم‌ها کمک می‌کنه کار درست را انجام بدن، علاوه بر اینکه اون کار را به درستی انجام می‌دهند.

موضوع دیگه‌ای که دوست دارم با دانشجوها دربارش بحث کنم، «کنترل» هست، به نظر من ما باید یاد بگیریم دیگران را نباید کنترل کنیم، ما با دیگران تعامل می‌کنیم، ما صرفا باید خودمون رو کنترل کنیم، باید به آرامش درونی دست پیدا کنیم، که خیلی راحت عصبانی نشیم، وقتی با دیگران در حال مذاکره هستیم، خوب گوش بدیم و روی خودمون کنترل داشته باشیم، حتی اگر حرف‌هایی زده میشه که از نظر ما منطقی نیست، هیچ کس حق انتخاب را از ما نمی‌گیره، باید مدام به خودمون بگیم بعدش می‌تونم دیگه به حرف‌هاش گوش ندم، خیلی مهمه اگر حرفی می‌زنیم بهش عمل کنیم، حتی اگر به ضررمون هست، قبلش باید خوب فکر کنیم، وقتی قولی می‌دیم، باید حتما انجامش بدیم، خیلی از کارها را می‌دونیم نباید در زندگی انجام بدیم ولی چون روی خودمون کنترل درستی نداریم، خیلی راحت انجامش می‌دیم و وای از روزی که اون کارها برامون به عادت تبدیل بشه و یه جورایی به عنوان بخشی از خودمون بپذیریم‌شون، کنترل باعث میشه هر جایی که لازم هست خیلی راحت نه بگیم و هر جایی که لازم هست بگیم آره، کنترل به ما کمک می‌کنه غیرممکن‌های زیادی را ممکن کنیم، برای داشتن کنترل باید خیلی تمرین کرد.

در کل اگر استاد دانشگاه بودم خیلی کارها می‌کردم که دیگه نوشتنش از حوصله خارج میشه، همون طور که الان هم فکر می‌کنم خارج شده  باشه، به عنوان آخرین حرف دوست دارم بگم در هر سنی که هستید، با خودتون فکر کنید، ببینید چه کارهایی را امروز می‌تونید انجام بدیم که مثلا ده سال آینده نمی‌تونید انجام بدید و الان نگاه کنید در حال انجام چه کارهایی هستید که ده سال بعد هم می‌تونید انجام‌شون بدید، مثلا من خودم در بازه‌ی بیست تا سی سالگی کیلومتر‌ها سفر کردم، کل ایران را شاید بارها و بارها چرخیدم، کلی بپربپر کردم، کارهای زیادی را امتحان کردم و تجربه کسب کردم، دهه چهارم زندگیم در حال تثبیت کارهایی هستم که فهمیدم دوست دارم انجامشون بدم، سخت کار می‌کنم، دهه‌ی پنجم اگر زنده باشم، بدون شک، کارهای اجرایی خیلی کم‌تری انجام میدم، فرصت بیش‌تری میزارم برای فکر کردن، تجربه کردن چیزهایی که اون زمان بهترین فرصتش هست و استفاده از تجربیاتی که کسب کردم، دهه ششم به بعد هم دیگه خسته‌ام، احتمالا اون موقع بهترین زمان هست برای اینکه اگر دوست دارم استاد دانشگاه بشم، احتمالا در اون دهه بیش‌تر با مردم حرف می‌زنم، فرصت دارم کتاب بنویسم و کلی کار دیگه که اون زمان خوشحالم می‌کنه اگر انجام‌شون بدم، در کل باز هم پیشنهادم این هست در بازه‌ی سنی۱۹ تا ۲۳ سال اگر هستید کارمند نشید، کلی فرصت دارید در آینده برای کارمند شدن، کارکردن و پول درآوردن، در این بازه‌ی سنی اصولا خانواده‌ها از شما انتظاری به جز درس‌خوندن و یادگرفتن ندارند، پس از این فرصت طلایی بهترین استفاده را ببرید. ببخشید اگر طولانی شد، امیدوارم به دردتون خورده باشه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۷ دیدگاه ها

  1. تو ۳ سالی که میشناسمت خیلی تغییری نکردی همون چیزای همیشگی رو گفتی
    اما خیلی از مواقع همون کارهایی که به نظرت کارای درستی نیست کارایی هستند که یه آدم از انجام دادنشون لذت میبره…
    و من دلیلی نمیبینم کار درستی که کسی داره ازش لذت میبره رو انجام نده و وایسته مثلا تا ۳۰ سالگی انجامش بده
    اصلا از کجا معلوم ۲۵ سالگی رو ببینه اون آدم؟
    هدف و در راستای هدف رفتن خیلییی مهمه ولی از اون مهم تر اینه وقتی همه اینکارارو انجام میدی حالت خوب باشه!
    این حال خوب بودنه تو آدمای مختلف خیلی متفاوته و خیلی یه طرفه نگاهش میکنی! از دیدگاه زندگی خودت نگاهش میکنی…
    اینکه آدم خیلییی موفقی باشی ولی از زمین و زمان شاکی! همیشه از زندگی بنالی در حقیقت ینی تو آدم موفقی نیستی!
    تو وقتی موفقی و در مسیر موفقیتی که از تک تک قدم‌هایی که تو اون راه برمیداری راضی باشی و خوشحالت کنه…

    • خیلی دوست دارم نظراتت رو، مثل همیشه جواب میدی و هیچ تغییر نکردی :))

      البته من تو ۳ سال گذشته خیلی تغییر کردم، اینکه هدف از زندگی رو حال خوب می‌دونی، برای من خیلی ارزشمند هست، ولی مهمه برای من که حال خوب من چطوری به دست میاد! با خرید ماشین گرون! خونه بزرگ! داشتن شرکت بزرگ! پولدار شدن و …
      اینم به خودت مربوطه و به بینشی که نسبت به زندگی داری، جالب اینجاست من صرفا تجربیات و نظراتم رو گفتم و تاکید کردم اگر من استاد بودم این حرف‌ها رو میزدم، درست و غلطش رو شما باید بگید، شاید برای یکی درست باشه، شاید یکی الان مثل تو در همون بازه سنی هست و دوست داره پول در بیاره، کیف کنه، هر کسی یه مدلی هست، بهترین زمان برای بحث درباره این موضوع وقتی هست که از این بازه گذر کرده باشی.
      یک سری چیزها هم ربطی به نوع نگاه من نداره، مثل انتخاب، مثل کنترل، مثل خودآگاهی و … اینا مفاهیم کلی هستند، شاید نتایج متفاوت و برداشت متفاوتی باشه ولی در نتیجه نهایی فکر نمی‌کنم تاثیر بزاره، حداقل الان این طوری فکر می‌کنم.

  2. بسیار مفید و آموزنده بود و کلی سرنخ برای فکر کردن بهم داد.
    جالب‌ترین چیز برام این بود که رد پای کتاب تئوری انتخاب رو می‌شد همه جای متن دید.

    • بله، دقیقا کتاب تئوری انتخاب خیلی کتاب خوب و تاثیرگذاری بود، خیلی وقت‌ها خیلی چیزها رو می‌دونستم ولی نمی‌دونستم چرا! الان دلیلش رو حداقل تا حدی بهتر می‌دونم، ممنون که خوندید.

  3. سلام و ممنون از انرژی خوبی که لابلای نوشته هاتون جریان داره .
    آرزوی شادکامی و به روز بودن همیشگی این وب سایت

  4. واقعا مطلب خیلی خوب بود 🙂
    حس بین نوشته هاتون و تجربه ای که پشتش خوابیده بود و کامل درک کردم
    به عنوان یه آدم تو بازه ی سنس ۱۹ تا ۲۳ سال انگار داستان زندگیمو تعریف میکردین با اون تیکه کارآموزیش
    دانشجو ای که تو این سن و سال به فکر کارآموزی در کنار تحصیلش میفته احتمال زیاد تشنه یادگیریه و با این کار فکر میکنه خیلی تو مسیر درستی قدم برداشته دقیقا همین که شما میگین خودش راضی و مدیرعاملم راضی
    ولی در اصل کار کارمندی خیلی خیلی تایم مفیدو پر میکنه و به قول شما هر ساعتش میتونه خیلی مفیدتر بگذره
    واسه ادامه ی راه به من تو بازه ی سنی ۱۹ تا ۲۳ ایده های قشنگی دادین
    به امید اینکه استاد بشین و این همه تجربه خوبو در اختیار دانشجوها بزارین

  5. من اگر با طرز فکر حال حاضرم برمی گشتم به ۲۰ سالگی واقعا میرفتم کارآموزی می کردم و فقط و فقط مطالعه میکردم!ولی اون موقع ولع پول داشتم دوست داشتم زودتر برم سرکار که اون کار هم با توجه به آموزش های خانواده کارمندی بود!و متاسفانه عدم ثبات اقتصادی و مدیریت نادرست سازمان آموزشی کسب و کاری که خودم راه اندازی کردم را به شکست رسوند! البته از نظر تو شکست وجود نداره!
    وقتی از اینکه اگر استاد بودی نوشتی منو یاد دورانی که تدریس می کردم انداختی…با چه اشتیاقی سرفصل های جدید و متفاوت از سرفصل ابلاغ شده آماده میکردم و سر کلاس درس می دادم و همیشه نیم ساعت یا ۴۰ دقیقه بیشتر از تایم کلاس با اشتیاق به حرفهای شاگردهام و تجربه هاشون و سوال و جواب هاشون گوش میدادم. حتی بعضی از سختگیری هایی که داشتم باعث شد به قول خود شاگردهام باعث تغییر و پیشرفتشون شده!
    امان از ” کنترل” !!!! هنوز هم من اذیت میشم اگر در شرایطی باشم که نتونم آدمها محیط و شرایط را کنترل کنم یا به قول خودم مدیریت کنم!
    اینکه نوشته بودی “نوشتن” باعث خودشناسی میشه برام خیلی جالب بود! برام این پیغام را داشت چون من از تغییراتی برام پیش اومده میترسم مواجه بشم واسه همین از نوشتن فرار میکنم و هنوز وبلاگم را راه ننداختم !

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)