۶مهر
اگر پنجاه میلیون نفر چیز احمقانه‌ای بگویند، آن چیز کماکان احمقانه‌ است.

اگر پنجاه میلیون نفر چیز احمقانه‌ای بگویند، آن چیز کماکان احمقانه‌ است.

«تایید اجتماعی، که گاهی سخت‌گیرانه از آن به عنوان غریزه‌ی جمع‌گرایی یاد می‌شود، تاکید دارد افراد وقتی مثل بقیه عمل می‌کنند که احساس می‌کنند رفتارشان درست است.◊»

وقتی مدرسه می‌رفتم یه جمله‌ی غلطی بود که به ما یاد می‌دادند، «گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو»، از نظر من احمقانه بود، چون خیلی وقت‌ها نظرات و نوع نگاه دیگران برای من خیلی اشتباه بود و همیشه این سوال رو از خودم می‌پرسیدم که چرا باید شبیه اینا بشم! چرا باید مثل اینا عمل کنم! تا اینکه آخرای دوران دبیرستان با این جمله آشنا شدم، «گر خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت باش» خودش بود، خیلی به دلم نشست، همیشه به عنوان یکی از ارزش‌های زندگیم بهش نگاه کردم و تو ذهنم ثبتش کردم، برای من اصلا مهم نیست اکثر آدم‌ها چی میگن، حتی یادم هست وقتی کار می‌کردم، عده‌ی زیادی از آدم‌ها بهم می‌گفتند اشتباه می‌کنم ولی من اصلا اهمیت نمی‌دادم و بعد از این همه سال که به عقب نگاه می‌کنم می‌بینم اشتباه نمی‌کردم، و به قول سامرست موام، «اگر پنجاه میلیون نفر چیز احمقانه‌ای بگویند، آن چیز کماکان احمقانه‌ است.»

در گذشته دوستی داشتم که تا صدای اذان رو می‌شنید دنبال مسجد می‌گشت، حتی اگر توی جمع هم بودیم باز می‌رفت و نمازش رو می‌خوند و برمی‌گشت، شاید خیلی‌ها مسخره‌اش می‌کردن ولی انجامش می‌داد، حتی دوستی داشتم که باز مذهبی بود و در ماه رمضان قبل از اینکه نماز بخونه افطار نمی‌کرد، هر دوی این دوستان وقتی محیط‌های زندگی‌شون رو تغییر دادن، تبدیل به آدم دیگه‌ای شدند، چرا؟ به نظرم یکی از مهم‌ترین دلایلش این هست که از نظر اکثر آدم‌های جدید دور و برشون این کارها اشتباه بود و کارهایی که در گذشته اشتباه می‌دونستند از نظر آدم‌های جدید زندگی‌شون درست بود و حتی لذت بخش، برای همین آروم آروم تغییر کردند و شروع کردن به تایید کردن دیگران و بعد از مدتی دیگه همه چیز گذشته براشون اشتباه بود و چیزهایی که در گذشته غلط بودن درست، اگر حواسمون به تایید اجتماعی نباشه و بخواهیم برای رسیدن به چیزهایی که حتی نمی‌دونیم درست چی هستند مثل موفقیت و … شبیه بقیه آدم‌ها بشیم و ارزش‌های زندگی‌مون که سال‌ها برای به دست آوردنش زحمت کشیدیم رو بگذاریم کنار، ما با سرعتی باورنکردنی شبیه بقیه آدم‌ها می‌شیم و بدون شک به چیزی هم که می‌خواستیم نمی‌رسیم.

پی‌نوشت:

◊ هنر شفاف اندیشیدن نوشته‌ رولف دوبلی

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)