۱۸شهر

این آینده کدام بود؟

امروز ذهنم رو تصمیم های آدم ها مشغول کرده بود، شب گذشته از طریق یکی از دوستان با کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش شروع کردم به حرف زدن، از چیستی خویشتن تا چرایی زندگی، حرف زدیم و حرف زدیم و عقربه های ساعت با سرعت باورنکردنی به سمت جلو حرکت می کردند، این گفت و گو ساعت ها طول کشید، خسته شده بودم، با خودم گفتم شاید بهتر باشه یک بازی طراحی کنم، ببینم دو نفر آدم چطوری در مواجه با یک فرصت تصمیم می گیرند و چطوری رفتارشون روی تصمیم گیری همدیگه تاثیر می گذاره، برای من که جالب بود.

برگشتم به گذشته و انتخاب هایی که کرده بودم و موقعیتی که توش قرار داشتم، همیشه در سال من با آدم های زیادی آشنا می شدم و همیشه تلاش می کردم تا ارتباطاتم رو افزایش بدم و برای حفظ اونها کلی تلاش می کردم، مادرم می گفت خیلی آدم رفیق بازی هستم، انصافا برای همه وقت می گذاشتم و دوستانم برام خیلی مهم و با ارزش بودن، ولی همیشه یه نکته ای توی روابط ام بود، من خیلی به فرصت های زندگیم توجه می کردم، به موقعیت ها و آدم هایی که وارد زندگیم می شدند، اون قدیم ها زمان زیادی می برد که تحلیل کنم ولی الان فقط کافیه طرف رو ببینم یا حتی نبینم و فقط چند کلام حرف بزنیم، می تونم سریع تصمیم بگیرم که این موقعیت یا آدم رو حفظ کنم یا از کنارش به سادگی عبور کنم، راستش بعد از سال ها فهمیدم هر ارتباطی ارزش حفظ کردن ندارن، برای مثال یادمه دیشب حالم توی خیابون بد شد و افتادم زمین، چشم هام رو بستم تا بتونم خودم رو جمع و جور کنم، بعد از چند دقیقه خودم رو رسوندم کنار خیابون و نشستم، گوشی رو از جیبم درآوردم، قسمت مخاطبین رو باز کردم، با خودم گفتم به جز خانواده ام به چه کسی می تونم این ساعت شب زنگ بزنم و حداقل فقط باهاش بتونم راحت صحبت کنم، شماره ها رو از بالا تا پایین اومدم، جالب بود چون بین ۲۵۰۰ مخاطب موجود فقط تونستم کمتر از انگشتان دستم انتخاب کنم و در نهایت به دو نفر زنگ بزنم که یکی اش جواب نداد، موند همون یک نفر، سال های زندگیم مثل یک فیلم که روی دور تند قرار گرفته بود از جلوی چشم هام رد شد، با بعضی از مخاطبین گوشیم سال ها زندگی کرده بودم، با بعضی کلی رفاقت داشتم، برای اکثر قریب به اتفاق شون هر کاری از دستم برمیومد انجام داده بودم ولی الان که روی زمین نشسته بودم نمی تونستم به هیچ کدوم زنگ بزنم، احساس بدی داشتم چون فکر می کردم چقدر وقتم رو با اینها تلف کردم و چقدر تعدادشون زیاد هست که حتی اسمشون رو به یاد نداشتم، خودم به خودم لبخندی زدم و سعی کردم از زاویه دیگه ای نگاه کنم.

بین اون همه آدم اکثریت شون رو فراموش کرده بودم و فقط کمتر از تعداد انگشتان دو دستم بود که هنوز ثانیه به ثانیه روزهایی که باهاشون بودم رو به یاد داشتم، اونها آدم هایی بودن که در موقعیت های مختلف مسیر زندگی من رو تغییر داده بودن، نکته جالب توجه همشون این بود که به صورت اتفاقی وارد زندگیم شده بودن، یکی توی تاکسی، اون یکی وسط یک دعوا، یکی شون فقط قرار بود بهم مشورت بده، یکی شون توی خیابون فقط ازش سوال پرسیده بودم، یکی شون توی همایش آشنا شدیم و کلی اتفاق عجیب و غریب دیگه، این آدم ها همشون برای سال های طولانی تو زندگی من بودن و فقط به این ها می تونستم زنگ بزنم، جالب اینجا بود که هر کدوم باعث رشد اون یکی تو حوزه خاصی شده بودیم، این ها آدم هایی بودن که شاید اگر از کنار اون برخورد های ساده توی تاکسی، توی خیابون، توی همایش و … به سادگی می گذشتیم، الان تو موقعیت فعلی مون نبودیم، گاهی ما دنبال موقعیت هایی می گردیم که در همون لحظه برامون افتاده ولی قادر به درک اونها نیستیم.

برگردیم به بازی خودمون، از یکی شون نقطه ضعف داشتم از اون یکی هم یکی پیدا کردم بعدش فهمیدم نقطه ضعف اون یکی هم هست، روابط دوستانه شون، به درستی و غلطی اون کاری نداشتم، فرصتی برای هر دوشون طراحی کردم و پیشنهاد دادم، چیزی که حداقل ارزش داشت روش فکر کنند و منم خودم رو آماده کردم تا اگر صفر درصد که احتمال بالایی بود (لبخند) یکی شون قبول کرد، اون فرصت رو بهش بدم، بعد از کمتر از ۱۲ ساعت همون شد که منتظرش بودم، از کنارش به سادگی عبور کردند و ترجیح دادن چند ساعت با هم بیشتر چرت و پرت بگن و بیشتر بخندن یا حتی نخندن، منم خوشحال اومدم این مطلب رو نوشتم، نکته جالب توجه برای من این بود، یکی شون شش ماه پیش در یک دوره آموزشی شرکت کرده بود و بهم گفت «در آینده فرصت های زیادی رو ممکنه تجربه کنم، منتظر اونها خواهم بود»، شش ماه گذشت و روزگار ما رو باز رو به روی هم قرار داد، آیا فرصتی بود! می تونم بگم بوده ولی به احتمال زیاد نادیده گرفتش، بعضی ها فکر می کنند منتظر بودن به موقعیت اینجا و اونجا شون بستگی داره، واقعا این طور نیست، وقتی عادت کنی منتظر بمونی، تا آخر عمر منتظر خواهی بود، شاید بهتر باشه فرصت ها رو هر چند کوچیک حفظ کنیم و هواشون رو بگیریم، اعتقاد دارم فرصت ها زمانی پشت سر هم شکل می گیرند که قبلی رو دیده باشی و بهش اهمیت داده باشی، اومدم بالاتر، همه مردم دنیا همین طوری هستند، فرصت های زیادی دارند این رو میشه با حرف زدن با کسایی که سن و سال شون بیشتر از ماست فهمید، با حسرت از فرصت هاشون حرف می زنند، نشون میده همون موقع دیده بودن ولی از کنارش ساده عبور کردن، چون می ترسیدن، چون می دونستند وقتی به فرصتی بله بگن باید تلاش خودشون رو چند برابر کنند، چون می دونستن باید مسیر زندگی شون رو تغییر بدن، چون می دونستن شاید نتیجه نگیرن ولی تلاش نکردن، برای همین توی دنیا فقط یک هاروکی موراکامی داشتیم، یک استیو جابز داشتیم، یک جف بزوس و یک ، … تعدادشون واقعا زیاد نیست، شاید همشون توی یک صفحه آ چهار جا بشه و حتی جا اضافه هم بیاریم، توی دنیایی که میلیاردها آدم داره توش زندگی می کنه، این درحالی هست که همه دوست دارند در رویاهاشون این آدم ها بشن ولی وقتی می فهمند که باید مثل اونها سختی بکشند و تلاش کنند ترجیح می دهند فقط دوستشون داشته باشند و تو دنیای خیالی شون شبیه اونها باشند، حرف زیاد هست ولی از حوصله خارج، گاهی یک فرصت اینقدر در میزنه که خودمون مسخرمون میاد و دیگه اسمش رو فرصت نمی زاریم به دید یک شوخی بهش نگاه می کنیم، جدی تست کنید، یک فرصت رو هر شب به یکی بدید و اون بگه نه، بعد از مدتی بهش فکر هم نمی کنه چون از نظرش یک شوخیه در حالیکه واقعا شوخی نیست و یک فرصت هست و شاید شما دیگه فردا شب اون شوخی رو نکنید، بگذریم خنده دار بودن ماجرا اونجاست که اگر قبول می کردن، هر دو شون می تونستند زمان بیشتری با هم باشند (لبخند) و جالب تر اینکه بقیه بارها و بارها بودن می تونستند تجربه جدیدی رو امتحان کنند، ولی روزمرگی رو انتخاب کردن، شاید هم من کلا اشتباه می کنم، در کل خوش گذشت.

وقتی آدمی رو بشه سریع فراموش کرد اون آدم خیلی مهم نیست ولی وقتی یکی رو نتونید راحت فراموش کنید و حتی بعد از ماه ها و سال ها و گاهی تا آخرین لحظه زندگی بهش فکر کنید اون آدم ارزشمند هست، برای همین وقتی این جور آدم ها رو از دست می دیم، تا آخر عمر ناراحت و دلتنگ و … هستیم، یادم میاد تو جمع دوستانه به یکی می گفتیم درس بخون، یا حداقل برای خودت کاری بکن، چیه هر روز علاف می چرخی با این دوستای به درد نخورت که هیچ وقت به کارت نمیان، می خندید و می گفت جامعه نونوا هم می خواد ولی خوش بود انصافا هر روز گل و گشت و کوه و بیابون، شاید باورتون نشه ولی برای چندین سال توی نونوایی کار کرد، منظورم این نیست نونوایی شغل خوبی نیست، بحث ام این هست اون آدم ظرفیت های خیلی خیلی بالاتری داشت ولی ازشون گذشت، تک تک اون دوستاش ولش کردن و به گفته خودش همشون تو موقعیت خیلی بهتری هستند و میشه گفت فقط همین بود که ضرر کرده بود.

گاهی ما به بهانه موفقیت و چیزهای احمقانه از این دست که شاید هیچ وقت به دستشون نیاریم، روزها و حتی سال ها را تلف می کنیم تا شرایط و امکانات و زمینه و هزار مسخره بازی دیگه به وجود بیاد، مثلا از ایران بریم، بابام همیشه یه حرف قشنگی میزد، می گفت اگر تو بخوای چیزی بشی، اینجا هم می تونی بشی، اگر نخوای بشی، هیچ جا هیچی نمیشی، من منکر امکانات و شرایط و … نیستم ولی اینکه این ها را به چه قیمتی به دست میاریم به نظرم خیلی مهم هست، دنیا و آرزوهای یکی دیگه رو بگیریم یا چیزهای اساسی زندگی رو از دست بدیم، روابط و خیلی چیزهای دیگه رو نابود کنیم، احساس می کنم نمی ارزه و فقط داریم فرار می کنیم، همیشه منتظریم تا فرصت بی نظیر ما بیاد و ما به موفقیت برسیم، حال آنکه اومده کلی هم در زده، حتی روی در نوشته، آمدیم نبودید، ولی قرار نیست ما قبول کنیم، همیشه هم دیگران مقصر هستند که یا شرایط موفقیت رو از ما گرفتن یا برای ما فراهم نمی کنند (لبخند)، به خصوص پدرها و مادرهای بیچاره، بعد خودمون گویا قرار نیست کار خاصی انجام بدیم، همه اینها شاید هایی بود که می شد این طوری هم بهشون نگاه کرد، شاید هم نه.

و در آخر چقدر حسین پناهی قشنگ گفت: «این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمرم را حرام دیدارش کردم».

بیایید منتظر آینده احمقانه ای که همین الان توش هستیم و داره به گذشته تبدیل میشه ثانیه به ثانیه اش نمونیم، فرصت های زندگی مون رو ببینیم، سختی هاش رو تحمل کنیم و سعی کنیم واقعا مثل بقیه نباشیم و از تمام ظرفیت هامون استفاده کنیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه