۲۸آبا

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت دوم

هر روز صبح که بیدار می شدم دوست داشتم زود شب شود  و شب ها دوست داشتم بخوابم ولی خوابم نمی برد و آرزو می کردم هر چه زودتر صبح شود، ولی هیچ کدامشان دردی از من دوا نمی کرد، انگار زمان هم با من سر ناسازگاری داشت، شنیده بودم زمان همه چیز را در خودش حل می کنه ولی نمی دونم چرا زمان هر چه که می گذشت، درد و رنج من نیز اضافه تر می شد، شاید منتظر بازگشتش هم نبودم ولی منتظر بودم، منتظر پاسخ سوالاتی مبهم در ذهنم، که هر روز قبل از بیدار شدن در ذهنم مرور می شد تا شب هنگام که با اندیشه ی یافتن پاسخ همان سوالات به خواب می رفتم، هنوز هم حرف هاش توی گوشم زمزمه می کنند.

نمی دونستم باید چه کار کنم، اختیار احساساتم رو از دست داده بودم، یک جورایی مثل یک مرده ی متحرک شده بودم، البته زیاد هم تحرک خاصی نداشتم، آدم های مهم زندگیم رو درگیر خودم کرده بودم، یه جورایی هیچ تصمیمی نمی تونستم بگیرم، همه چیز روز به روز خراب تر میشد، و اون در نا کجا آباد خودش بی دغدغه زندگی می کرد، هر از چند گاهی هم که ازش با خبر می شدم کجاست، پاهام توان راه رفتن نداشتند که به سمتش برم و …، می دونست وضعیت من رو، یه جورایی کسی مثل اون من رو نمی شناخت، از اینکه با همه ی اون دانسته هاش رفته بود بیشتر می سوختم ولی کاری هم از دستم بر نمی آمد.

هر روز شاهد مشکل جدیدی در خودم بودم، قبلا که اتفاق کوچیکی برام می افتاد نگران می شدم ولی دیگه برام اتفاق های بزرگ هم بی معنی شده بود، همیشه نیمه ی چپ بدنم رو زودتر از دست می دادم، اول سمت چپ سرم شروع به درد گرفتن می کرد، دردی که در حالت عادی شاید نمی تونستم راحت تحملش کنم، ولی فقط احساس درد می کردم، بعد دست چپم اختیار خودش رو ازم می گرفت و بی تحرک میشد، طوری که دیگه از من فرمان نمی گرفت و برای خودش تصمیم می گرفت استراحت کنه، دیدن غذا حالم رو بد می کرد و اصلا چیزی نمی تونستم بخورم، معده ام از درد به مغزم فشار میاورد، انگار من درد رو دوست داشتم.

بدترین قسمتش مادرم بود، نمی تونستم جایی برم، چون می ترسیدم، هیچ جایی آرامش نسبی در آغوش مادر بودن رو برام نداشت، وقتی یادم میومد که از بچه گی چقدر اذیتش کردم، حالم بدتر میشد، چون به جای اینکه جبران کنم خوبی ها و مهربانی هاش رو داشتم بیشتر اذیتش می کردم، با سکوت بی معنی که داشتم، همه چیز رو می فهمید ولی دوست داشت من زودتر بلند بشم، به اسرارش می رفتم دکتر و کیسه کیسه قرص و داروهایی که هیچ اثری حتی برای لحظه ای روی من نداشتند می خوردم ولی دوست داشتم، چون احساس می کرد من بهتر میشم حداقل برای مدتی امیدوار بود که بهتر میشم ولی نمی شدم،…

این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست   ***   کز فلک پنجه ی قهرش به گلو می بینم

آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت   ***   شهریار این همه زان راز مگو می بینم

روزها بیشتر با شهریار حرف می زدم تا کار دیگه ای انجام بدم، احساس می کردم با وجودیکه نیست ولی بهتر از هر کس دیگه ای حال و روز من رو می فهمه، هر روز باهاش حرف می زدم، اون شعر می خوند و من ساز می زدم، انگار هر دو رو به روی هم نشستیم و داریم با هم درد دل می کنیم،

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)