۹مرد

این روزها به چه چیزهایی فکر می‌کنم!

دو ماهی هست که چیزی ننوشتم، خیلی روزهای جالب و هیجان انگیزی داشتم، فقط نمی‌دونم چرا حال و حوصله‌ی نوشتن و خوندن ندارم، به شدت تصمیم دارم مسیر زندگیم رو تغییر بدم، در حال طی کردن دوره‌ای هستم که دارم تک تک کارها رو مرور می‌کنم، بازنگری ‌می‌کنم، حذف می‌کنم و شروع می‌کنم، شاید تا آخر این ماه بتونم به جمع‌بندی‌های خوبی برسم، تصمیمات سختی باید بگیرم و حتی بعضی‌ از اونا خیلی دردناک خواهد بود، زندگی اطرافیانم رو سعی کردم با دقت بررسی کنم تا از تجربه‌هاشون استفاده کنم، کسایی که برای رسیدن به پیشرفت و رشد شخصی خیلی چیزهایی که از دید من ارزشمند بود رو از دست دادن و آدم‌هایی که سعی کردن با تعامل کارهای ارزشمندی رو انجام بدن، آدم‌هایی که قصد رفتن کرده بودن و آدم‌هایی که تصمیم گرفته بودن با قدرت بمونن و بسازن، زندگی هم جالب به نظرم اومد و هم پوچ.

یک چیزهایی توی زندگیم هست که به نظرم ثابت باید باشند و همیشگی مثل خدا، راستش چارچوب خاصی براش ندارم، معنیش اینه ممکنه اشتباه کنم، خیلی هم اشتباه کنم ولی باید به اولین دور بر گردون که رسیدم دور بزنم، زندگی بدون خدا خیلی پوچ و بی‌معنی هست حتی اگر اونقدر آزاد باشی تا هر کاری دلت می‌خواد هم انجام بدی باز آخر شب که می‌خوای چشم‌هات و روی هم بزاری و بخوابی یه چیزی کم داری، یه چیزی سر جاش نیست، ته دلت خوشحال و شاد نیستی، حداقل من یکی که این طوری هستم، مهم‌ترین چیزی که حس می‌کنم باید توی زندگیم باشه خداست، حالا چه آدم خوبی باشم چه نباشم، وقتی خدا باشه حداقل سعی می‌کنم آبرو داری کنم.

من آدمی هستم که نمی تونم مثل آدم زندگی کنم، دنبال آرامش نیستم، اگر به من بگن باید از ایران مهاجرت کنم کدوم کشور رو انتخاب می‌کنم بدون شک اروپا و آمریکا نیست، احتمالا میرم افغانستان، عراق یا کشورهای آفریقایی، وقتی تصور می‌کنم توی یک شرکت خیلی باکلاس با حقوق بالا دارم کار می‌کنم که کلا نمی‌تونم تصور کنم برای کسی کار می‌کنم یا صاحب همون شرکت هستم، خیلی زندگی بی‌مزه‌ای خواهم داشت، چیه آخه، زندگی باید هیجان داشته باشه، مشکل داشته باشه، بحران داشته باشه، نه اینکه از آرامش بدم بیاد، نه این طور نیست، بیش‌تر از هر چیز دوست دارم کنار مردمی باشم که فراموش شدن، نیاز به کمک دارن، دوست دارم دست خدایی باشم برای کسایی که عاشق خدا هستن، برای همین بدون شک من از ایران نمیرم، شاید برم سیر و سیاحت کنم ولی کنار مردم کشورم می‌مونم حتی در سخت‌ترین لحظات، اینم می‌دونم که تهران نمی‌مونم، برعکس تصورات آدم‌هایی که برای رشد و پیشرفت شخصی به تهران میان، من از تهران در آینده نزدیک خواهم رفت، دوست دارم بیشترین لحظات زندگیم رو در دور افتاده‌ترین شهر‌های ایران باشم.

جدیدا دیدم مد شده همه روی برند شخصی‌شون کار می‌کنن، از نگاه من چیز بی‌خود و بی‌معنی هست، ما برند شخصی نمی‌سازیم که باهاش کار و زندگی‌مون رو درست کنیم، اگر درست زندگی ‌کنیم و کار‌های فوق‌العاده‌ای انجام بدیم، چه بخواهیم چه نخواهیم تبدیل به یک برند میشیم، البته با چرت و پرت نوشتن تو بلاگ شخصی و دنبال روی از آدم‌هایی که مسیر زندگی‌ خودشون رو میرن به جایی نمیرسیم، یا حتی با توییت‌کردن‌های خفن و یا اینکه جمله‌ی گوهرباری بگیم و کنار عکس خودمون بنویسم و تو شبکه‌های اجتماعی منتشر کنیم، خیلی مسخره و احمقانه‌است، من به شخصه میگم باید روی زندگی خودمون و مسیری که دوست داریم بریم تمرکز کنیم، من دوست دارم همیشه بگن هر جا مشکل هست ابوالفضل هم اونجاست، هر جا غیر ممکن بود منم اونجا باشم، اصلا هر جا گفتن نمیشه من بگم آخ جون من اونجام که شدنیش بکنم، اصلا برای من مهم نیست مردم برام کف بزنن یا بگن به به عجب آدم خفنی بود، کلا برام مهم نیست مقصد کجاست، راستش هیچ برنامه‌ای ندارم که مثلا به فلان نقطه برسم، برای من مهم مسیر و جهتی هست که دارم حرکت می‌کنم و آدم‌هایی که باهاشون همسفر هستم.

من راحت همه‌ چیز رو از دست میدم، حتی گاهی دوست دارم که از دست بدم، چون چیزهای جدیدی پیدا می‌کنم، ولی هیچ وقت دوست ندارم آدم‌های فوق العاده‌ی زندگیم و از دست بدم، چون زندگی بهم ثابت کرده خیلی وقت‌ها بعضی از آدم‌ها دیگه تکرار نمیشن، دنیا رو هم بگردم نمی‌تونم مثل اونا رو پیدا کنم، البته دارم یاد می‌گیرم کمتر دلم برای آدم‌های بی‌ارزش زندگیم تنگ بشه، یا بهشون فکر کنم، بیشتر دارم تمرکز می‌کنم روی تعامل و یادگرفتن از آدم‌های فوق ‌العاده‌ای که دور و برم هستن، امسال فرصت فوق‌العاده‌ای دارم که با آدم‌های هیجان انگیزی کار کنم، کلا توی روابط اجتماعی‌ایم با آدم‌ها دارم بازنگری اساسی می‌کنم، راحت هر کسی وارد زندگیم نمیشه دیگه، بیشتر زمانم رو دوست دارم صرف آدم‌هایی کنم که باعث میشن بیشتر از مسیر زندگیم لذت ببرم و کلی بحث و فکر دیگه که این روزها مشغولش هستم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

  1. سلام اقا ابولفضل کتاب خون وبلاگ خوشکلی داری مخصوصا قسمت قفسه کتاب من

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)