۱۴دی
بازگشت به کافه چرا

بازگشت به کافه چرا

چند ماه پیش دوستی ازم خواست با هم به کافه ای بریم و بعد از سال ها یکم گپ و گفت کنیم، من هم رفتم، همراهش کتابی با عنوان کافه ای به نام چرا؟ بود، نمی دونم چرا اینقدر نظرم رو به خودش جلب کرد، ازش گرفتم و حتی مدت ها بعد هم نخوندمش، دیگه خبری هم از اون دوستم نشد، ولی وقتی شروع کردم به خوندش، یکی از بهترین تجربه های کتاب خونی من رو رقم زد، انصافا کتاب خیلی خوبی بود، شاید به این دلیل که ذهن من مدت زیادی بود که درگیر سوالاتی بود که جان از خودش در کافه ای به نام چرا می پرسید، این کتاب رو برای شصت نفر خریدم و بهشون هدیه دادم، حتی برنامه های خاص دیگه ای هم تو ذهنم هست که دوست دارم انجامش بدم، چند روز پیش به دوستی گفتم این کتاب رو بخونه، به هر کتاب فروشی می رفت پیدا نمی کرد تا اینکه بهم زنگ زد و گفت، چیزی که میگی رو نداره ولی کتابی با عنوان بازگشت به کافه چرا هست، من هم بی اختیار گفتم لطفا اون رو برای من بگیر و این شد که ماجرای من در کافه چرا ادامه دار شد، …

این کتاب ماجرای بازگشت جان بعد از ده سال به کافه چرا هست، انصافا این کتاب هم جواب سوالات زیادی رو بهم داد و حتی باعث شد شکی که درباره بعضی از جواب هایی که برای بعضی از سوالاتم پیدا کرده بودم به بقین تبدیل بشه، کتاب خیلی خوبی هست، فرصت کردید حتما تو لیست کتاب هایی که باید در سال ۲۰۱۸ بخونید بزارید، به نظر من ارزشش رو داره، اینجا می خوام بخشی از کتاب رو بنویسم که خیلی دوستش داشتم و همیشه به بقیه دوستانم میگم، تغییر کردن هزینه داره، چه به سمت خوبی حرکت کنیم و چه به سمت بدی، باید هزینه های اون رو بدیم، …

«اگر کسی فقط یک بار در زندگی به آن نقطه برسد، دیگر هرگز خودش را در قفس احساس نخواهد کرد.»

جسیکا گفت: «من دیگر هرگز حاضر نیستم در قفس زندگی بکنم»

«شما را درک می کنم اما باید این را هم بگویم که ما می بایست برای رسیدن به خواسته های مان گاهی هزینه بدهیم»

با کنجکاوی نگاهم کرد و پرسید: «چه هزینه ای؟»

شانه بالا انداختم و گفتم: «در این مورد من می توانم فقط تجربه ی خودم را برای شما بازگو کنم: زمانی که تصمیم گرفتم خودم را تغییر بدهم، بودن عده ای از دوستان و نیز ادامه ی ارتباط با برخی از اقوامم، به نظرم بی مفهوم آمد.»

«به چه دلیل؟»

«زیرا متوجه شدم که عده ای مرا به عنوان فردی در قفس دوست دارند، این افراد به خوبی با مفهوم قفس آشنا بودند و تنها در جمع خودشان احساس امنیت می کردند، بنابراین آن ها کسی را می خواستند که نگاهش به دنیا شبیه نگاه خودشان به جهان باشد، و وقتی نگاه من به جهان تغییر کرد وجود من از نظر آنها یک تهدید به شمار می رفت.»

«بعدش چه شد؟»

،…

قفسه کتاب های من

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه