۲۹فرو

بازی های دوران کودکی

پسرک باهوش – قسمت هفتم

چرا بچه های این مملکت این طورین، هیچ کس نمی دونه دقیقا می خواد چه کار کنه، اصلا استعدادش توی چیه، یا دنبال پول می گردن، یا می خوان دانشگاه خوب برن حالا هر رشته ای، آخر و عاقبتش چی می خواد بشه اصلا براشون مهم نیست، پسره داشت اعصابم رو خورد می کرد، خوب شد اومدم کنار، لااقل نمی کنه، یه رشته دیگه بگه، برق شریف، حالا ازش بپرسی برق یعنی چی نمی دونه ها، فقط می خواد یه حرف گنده زده باشه.

– پسرک تنها، با توام، بیا اینجا.

جانم، ببخشید، خیلی رفت روی اعصابم.

– ما اومدیم اینجا به حرف این بچه ها گوش بدیم ببینیم مشکلشون کجاست، نه اینکه بزنیم تو سرشون که حالیتون نیست یا مسخرشون کنیم، ما قراره برای نیازها و مشکلات این بچه ها محصول طراحی کنیم، چیزی که بتونه توی تصمیم گیری هاشون کمک کنه، تو چرا اینطوری برخورد می کنی.

گفتم که ببخشید، از کوره در رفتم، حالا من نبودم چی می گفت؟

– گفت چند ماهه خودم هم سر این موضوع با خودم درگیرم، خیلی به این موضوع فکر می کنم که این رشته ها، کارشون چیه، محتواشون چیه، آخرش چی میشه، استعداد من چیه، کجا برم بهتره، به چه چیزهایی علاقه دارم و از این حرف ها .

خب، حالا فهمیدی دقیقا ما باید چه کاری انجام بدیم؟

– من توی این مصاحبه فهمیدم معرفی درست و عملیاتی رشته های تحصیلی یکی از دقدقه های اصلی این بچه هاست، ولی کافی نیست، باید مصاحبه های بیشتری انجام بدیم، به نظرم برای اینکه تو هم راه بیافتی کار رو تقسیم می کنیم، من میرم مصاحبه می گیرم و با اجازشون صداشون رو ضبط می کنم، تو مصاحبه ها رو پیاده سازی کن، توی نرم افزار، نظرت چیه؟

آره، آره، خیلی هم خوبه، تو برو ادامه مصاحبه ها رو بگیر، فعلا این و بلوتوث کن من برم.

– بلوتوثت رو روشن کن تا بفرستم.

بلوتوث من همیشه روشنه، شاید یکی از دستش در رفت یه آهنگی یه چیز خوبی برای ما هم فرستاد.

– دیوانه، اومد؟

آره، فعلا من برم ببینم این رادین من نبودم چی گفته، تا بعد.

– خداحافظ.

خب چه کنیم، با تاکسی بریم یا پیاده؟ پیاده می ریم، یکم تو خیالاتمون زندگی کنیم، به نظر من این رادین و امثالهم مقصر نیستند، نظام آموزشی خرابه، یادمه منم ابتدایی بودم به همین چیزا فکر می کردم و تا جایی که راه داشت تست می کردم ببینم خوشم میاد یا نه، یادش بخیر وقتی می خواستم دکتر بشم، با کتابامون تخت درست می کردم، چند تا عروسکم میذاشتم روی تخت ها، یه دستمال کاغذی هم می کشیدم روشون، یه نوار کاست هم میذاشتم کنار تخت ها که بهشون دارو بدم، سریع می رفتم سر کوچه یه کیم دوقلو می گرفتم که دو تا چوب داشته باشه، بعد مریض ها رو معالجه می کردم و نسخه می نوشتم، آجرهای اسباب بازی هم انواع و اقسام دارو ها رو تشکیل میدادن، یادمه روی نسخه یه حرف انگلیسی می نوشتم و بقیش رو خط ممتد می کشیدم، فکر می کردیم خط دکتری این طوریه، وای به وقتی که دلم می خواست مهندس بشم، دیگه زندگی نداشتیم، با انواع تاید و نوار کاست خونه و آپارتمان می ساختم، میز چرخ گوشت هم شده بود اتوبوس واحد، کلی می رفتم سر کوچه ببینم اتوبوس واحد چه شکلیه، عکسش رو جلوی میز بکشم، آجرها اینجا نقش مسافر رو بازی می کردن، با قاشق و کاغذ و مداد رنگی و اینا هم که جاده سازی می کردیم، حالا فکرشو بکنید، یکی توی همین لحظه زنگ بزنه، شهر که کوچیک نبود، سه تا فرش دوازده متری رو شامل میشد، جمع کردن هم که همیشه بر عهده مادر گرامی بود، خاک تو سر یه همچین بچه ای کنم، هه، یادمه یه بار می خواستم راننده بشم، با کلی بالش صندلی ساختم، یه در قابلمه هم بستگی داشت می خواستم اتوبوس برونم یا سواری انتخاب می کردم می شد فرمون و گوشت کوب هم حکم دنده رو داشت، اصلا یه وضعی بود، اینا همه منهای دانشمند شدنم بود که زرد چوبه و نمک و کلی ادویه دیگه قاطی می کردم، با سرنگ به گل های بیچاره تزریق می کردم، همشون بعد یه مدت به رحمت خدا میرفتن، یه بار هم می خواستم ببینم ماهی فقط آب می خواد یا هوا هم لازم داره، ماهی های آکواریوم رو یکیشون رو کردم تو زود پز، یکی رو تو پلاستیک درش و بستم، بقیه هم تو نعلبکی و لیوان و … ، بعد رفتم دنبال یه کار دیگه، برگشتم دیدم بابام قرمز شده، فکر کردم فلفل خورده، آخه خیلی دوست داره، بعد دیدم، دستش داره میره سمت کمرش فهمیدم، قراره از سلاح سرد استفاده کنه، با وجودیکه نفهمیدم دقیقا چی شده، فرار کردم تا بلکه آروم شه، شب که برگشتم مامانم گفت همه ماهی ها رو کشتی، باور کنید قصد نداشتم این کار و انجام بدم.

+ به شازده پسر، تشریف آوردین!

اِ سلام بابا، اتفاقا داشتم به تو فکر می کردم، چه زود رسیدم، تو پنجره وایستاده بودی ببینی من کی میام.

+ آره، برو سر کوچه یه نوشابه بگیر بیار.

چشم، تازه داشتم به جاهای خوبش می رسیدم، خودمونیم چقدر گند کاری کردم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)