۴فرو

باشگاه مشت زنی

برای انجام کاری مجبور شدم مدت زیادی را در سفر باشم و در کنار دوستان خوبم کار کنم، به خاطر زمان های خالی و مناسبی که در سفر برای من به وجود آمده بود، دوستان پیشنهاد دیدن فیلم های خیلی خوبی را به من دادند که انصافا هر کدوم از اونها فوق العاده بودند و تاثیرات زیادی هم روی من داشتند، من در گذشته زیاد فیلم نگاه نمی کردم شاید در آینده هم زیاد تماشا نکنم ولی در این مدت رضایت خیلی خوبی دارم از تماشای فیلم های خیلی خوب و آموزنده.

«باشگاه مشت زنی» محصول ایالات متحده که در سال ۱۹۹۹ به کارگردانی دیوید فینچر ساخته شده بود، یکی از فیلم هایی بود که در این مدت دیدم، این فیلم بیشتر داستان زندگی یک کارمند عادی و با شخصیت به نام جک بود که در یک کارخانه اتومبیل سازی کار می کرد و با مشکل کمبود خواب مواجه بود و زیاد سفر می کرد، در یکی از این سفرها جک چمدونش رو در فرودگاه گم می کنه و وقتی به خونه میرسه، شاهد سوختن خونه و تمام دارایی هاش میشه.

در آخرین سفری که به خونه بر می گشت توی هواپیما با آدم عجیب و غریبی به اسم تیلور آشنا میشه که نقش این آدم را برد پیت به عهده داشت که شغلش بازاریابی صابون بود، خیلی حرف میزد و قبل از پیاده شدن به جک کارت ویزیت خودش را داد، از اونجایی که خونه جک در آتش سوخته بود و جایی برای زندگی نداشت، با تیلور تماس می گیره و بعد از خوردن شام با هم به خونه تیلور میرن، خونه ای درب و داغون در محله ای متروکه در اطراف شهر.

تیلور که با حرف زدن جک را شیفته خودش کرده بود، در راه با جک درباره آزادی و راه های کسب قدرت حرف میزد و هر دو جلوی خونه تیلور برای اینکه خالی بشوند و یه جورایی دوباره متولد بشن، شروع کردند به کتک کاری همدیگه، اون هم به صورت کاملا آگاهانه و بعد از مدتی باشگاهی به اسم باشگاه مشت زنی را تشکیل می دهند و طرفدارانی پیدا می کنند و شب ها بعد از انجام کارهای روزمره خود به کتک کاری همدیگه می پرداختند.

در کل اتفاقات جالبی در فیلم برای جک می افته، اتفاقاتی در محل کار جک، در فضاهای احساسی که درگیرشون میشد، کارهایی که انجام می داد، تصمیماتی که می گرفت، قبول کردن تیلور به عنوان مراد خودش، تحمل سختی های فراوان و در آخر انگار خودش با خودش از ابتدای فیلم تا انتهای اون درگیر بوده، یه جورایی تضاد بین خودهای خودش و انتخاب و برتری دادن یک خود به بقیه خودهاش، در کل فیلم جالبی بود برای من و خوشحالم که این فیلم را برای یک بار دیدم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)