۲۶شهریور

با رویاهاتون زندگی کنید

یکی از لذت بخش ترین کارهای دوران کودکی من خیال پردازی بوده و امروزه همچنان جایگاه خودش رو به عنوان یکی از فعالیت های لذت بخش من حفظ کرده، من هر وقت ایده ی جدیدی میاد توی ذهنم اول اون رو توی ذهنم به تصویر می کشم و مدتی توی ذهنم اون رو به چالش می کشم بعد در عالم واقعیت به اجرای اون ایده می پردازم، همیشه فکر می کردم همه مثل من هستند، ولی توی بازی های کودکانه ای که با همبازی هام داشتم فهمیدم شاید همه این توانمندی رو داشته باشند ولی یا خوب ازش استفاده نمی کنند یا کلا سر به نیستش می کنن.

یادم میاد یه حیاط خیلی بزرگی داشتیم با دو تا باغچه ی بزرگ، من و پسر همسایمون همیشه دوست داشتیم شهر بازی کنیم، یعنی یه شهر بسازیم، من رفتم یک ماشین لدر خریدم دوستم کامیون، هر کدوم باغچه ای رو در اختیار گرفتیم و قرار گذاشتیم یک ماه روی اون کار کنیم، به عبارتی بازی کنیم و شهری برای خودمون بسازیم، روز اول من هیچ کاری نکردم و دست به چیزی نزدم ولی دوستم نصف گل ها و درخت ها رو از ریشه نابود کرد، می گفت اینجا باید خیابون بشه، برام خیلی تعجب آور بود کارش ولی زودتر از من شروع کرد.

یادم میاد شب تا صبح داشتم رویاپردازی می کردم، احساس می کردم برای خود واقعیم دارم شهر میسازم و قراره خودم از خدمات شهر استفاده کنم، اولین چیزی که توی ذهنم کشیدم تصویر یه سالن آمفی تئاتر خیلی شیک بود که وسطش یه درخت خیلی بزرگ بود و یک رودخونه از وسطش رد میشد، اون درخت دقیقا گوشه ی سمت چپ باغچه بود، اون روز تا صبح داشتم توی سالن آمفی تئاتر توی خیالاتم بازی می کردم، صبح دوستم شروع کرد به خیابون کشی، منم دور همون درخت یه حالت پلکانی درست کردم و عصر رفتم و یه سری کاشی مربع شکل کوچیک خریدم و یه سالن فوق العاده دور درخت ساختم، رودخونه هم سر و تهش رو درست کردم و قصد داشتم ادامش بدم یعنی یه رودخونه از وسط شهرم بگذره.

شب دوم به محل زندگی مردم شهرم فکر کردم که باید در بهترین جای ممکن قرار بگیره، برای همین تصویر باغچه رو کاملا سه بعدی در ذهنم کشیدم، بعد خونه هایی رو بین گل های رزی که دقیقا وسط باغچه بود ساختم، بعد هم مسیر رودخونه رو توی ذهنم کشیدم که باید از کجای شهر عبور کنه و محل تردد مردم شهرم به آمفی تئاتر باید از کجاها عبور کنه، صبح که بیدار شدم دوستم همچنان داشت جاده می ساخت و من شروع کردم به ساختن خونه های گلی و چوبی، یادمه کلی بستنی دو قلو هم خریدم با چوب هاش حیاط خونه ها رو درست کردم، دوستم که داشت تعجب می کرد، جاده سازی رو نیمه کاره رها کرد و شروع کرد خونه ساختن یه گوشه ی شهرش، من هم بعد از ساختن خونه ها و فضای شهرک، رودخونه رو ادامه دادم و در گوشه ی باغچه بعد از کلی پیچ و خم یه دریاچه ساختم، کفش هم با پلاستیک آبی عایق کردم و دور و برش رو خاک رس ریختم، مسیر رودخونه فوق العاده شده بود، الان هوس کردم بازم برم بسازم یه همچین چیزی رو به خصوص وقتی رودخونه و دریاچه رو آب انداختم، از یک طرف آب رو می ریختم، شیب رو طوری طراحی کرده بودم که خودش رد میشد و می رفت و می رسید به دریاچه، حرکت آب واقعا دیدنی و لذت بخش بود، به خصوص که از وسط آمفی تئاتر شهر هم رد میشد.

شب سوم، به فکر فضاهای خالی شهر و شکم گشنه ی مردم فکر کردم، دیگه به عنوان شهردار به مسئله نگاه می کردم و مردمی رو می دیدم که برای گرفتن زمین کشاوری توی ذهنم به من مراجعه کردن، منم قسمتی از شهر رو در اختیارشون قرار دادم و اون ها هم فضای دلنشینی رو برای مردم درست کردن، فردا صبح تخم سبزی ریحیون و تربچه خریدم و بخشی که کنار رودخونه بود رو کرت بندی کردم و سبزی کاشتم، روزهای اول هیچی نبود جالب نبود ولی روزهای بعدتر فوق العاده شده بود، سبزی ها بزرگ شده بودن و بابام میود و اونها رو میچید، سرتون رو درد نیارم تا روز سی ام من در حال ساخت و ساز بودم ولی دوستم از روز دهم به بعد بیخیال شده بود و فقط میومد ببینه من دارم چه کار می کنم، باورتون نمیشه با لوله خودکار و مقوا و چند تا باتری و لامپ ریز روشنایی هم به خیابون ها و خونه های شهرم دادم، حتی مجسمه هایی ساختم در جای جای شهر گذاشتم، خیابون کشی کردم، ماشین هامو توی خیابون ها گذاشتم، چند تا پل ساختم روی رودخونه و کلی چیزهای دیگه که فکر می کردم یک شهر لازم داره، حتی اتوبوس رانی هم راه انداختم و چند تا ایستگاه اتوبوس هم زدم، به موزه ای برای خودش تبدیل شده بود، مدتی اون طوری بود تا اینکه تصمیم گرفتن حیاط رو موزاییک کنن، حیف و صد حیف که شهرمان خراب شد.

این داستان شهر ساختم رو تعریف کردم که این رو بگم قبل از اینکه بیل و کلنگ دستتون بگیرید یا شروع کنید به کد زدن، اول ایده رو توی ذهن خودتون ترسیم کنید بعد ببینید خودتون ازش لذت می برید یا نه، حتی یه مدت باهاش زندگی کنید، اگر مثل دوست من رها کردید، نشون میده ایده ی شما به درد اجرا کردن نمی خوره و کسی ازش استفاده نخواهد کرد چون خودتون هم باهاش حال نمی کنید، اگر ادامه دادید و دیدید هر روز به لذت شما اضافه میشه و هر روز می تونید حرف جدیدی توش بزنید و اون رو توسعه بدید حتما فرصت رو غنیمت بشمرید و همین الان پاشید برید اجراش کنید، فقط یادتون باشه با رویاهاتون زندگی کنید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۱۴ دیدگاه ها

  1. سلام و درود ابوالفضل عزیز
    خیلی خوب بود ! واضح تر بگم عالی بود !

    اگر خودمون به ایدمون اعتقاد و ایمان نداشته باشیم و براش ارزش قائل نشیم هیچ گاه نتیجه نخواهد داد. چه بسا کلی هم روش کار کرده باشیم و زحمت کشیده باشیم.

  2. ما تو ترکی ضرب المثلی داریم که میگه: « یوز سری اولچ بیر سری بیچ » یعنی صد بار اندازه بگیر و یک بار ببر.

  3. منم توی بچگیم و همین الان به شدت خیال پردازم و همه چیز توی ذهن من سه بعدی جریان داره! هر چیزی که بخوام رو میتونم به وضوح توی ذهنم تصور کنم.
    اما اینا مهم نیست! من یه تجربه جالب داشتم که خ