۲۶شهر

با رویاهاتون زندگی کنید

یکی از لذت بخش ترین کارهای دوران کودکی من خیال پردازی بوده و امروزه همچنان جایگاه خودش رو به عنوان یکی از فعالیت های لذت بخش من حفظ کرده، من هر وقت ایده ی جدیدی میاد توی ذهنم اول اون رو توی ذهنم به تصویر می کشم و مدتی توی ذهنم اون رو به چالش می کشم بعد در عالم واقعیت به اجرای اون ایده می پردازم، همیشه فکر می کردم همه مثل من هستند، ولی توی بازی های کودکانه ای که با همبازی هام داشتم فهمیدم شاید همه این توانمندی رو داشته باشند ولی یا خوب ازش استفاده نمی کنند یا کلا سر به نیستش می کنن.

یادم میاد یه حیاط خیلی بزرگی داشتیم با دو تا باغچه ی بزرگ، من و پسر همسایمون همیشه دوست داشتیم شهر بازی کنیم، یعنی یه شهر بسازیم، من رفتم یک ماشین لدر خریدم دوستم کامیون، هر کدوم باغچه ای رو در اختیار گرفتیم و قرار گذاشتیم یک ماه روی اون کار کنیم، به عبارتی بازی کنیم و شهری برای خودمون بسازیم، روز اول من هیچ کاری نکردم و دست به چیزی نزدم ولی دوستم نصف گل ها و درخت ها رو از ریشه نابود کرد، می گفت اینجا باید خیابون بشه، برام خیلی تعجب آور بود کارش ولی زودتر از من شروع کرد.

یادم میاد شب تا صبح داشتم رویاپردازی می کردم، احساس می کردم برای خود واقعیم دارم شهر میسازم و قراره خودم از خدمات شهر استفاده کنم، اولین چیزی که توی ذهنم کشیدم تصویر یه سالن آمفی تئاتر خیلی شیک بود که وسطش یه درخت خیلی بزرگ بود و یک رودخونه از وسطش رد میشد، اون درخت دقیقا گوشه ی سمت چپ باغچه بود، اون روز تا صبح داشتم توی سالن آمفی تئاتر توی خیالاتم بازی می کردم، صبح دوستم شروع کرد به خیابون کشی، منم دور همون درخت یه حالت پلکانی درست کردم و عصر رفتم و یه سری کاشی مربع شکل کوچیک خریدم و یه سالن فوق العاده دور درخت ساختم، رودخونه هم سر و تهش رو درست کردم و قصد داشتم ادامش بدم یعنی یه رودخونه از وسط شهرم بگذره.

شب دوم به محل زندگی مردم شهرم فکر کردم که باید در بهترین جای ممکن قرار بگیره، برای همین تصویر باغچه رو کاملا سه بعدی در ذهنم کشیدم، بعد خونه هایی رو بین گل های رزی که دقیقا وسط باغچه بود ساختم، بعد هم مسیر رودخونه رو توی ذهنم کشیدم که باید از کجای شهر عبور کنه و محل تردد مردم شهرم به آمفی تئاتر باید از کجاها عبور کنه، صبح که بیدار شدم دوستم همچنان داشت جاده می ساخت و من شروع کردم به ساختن خونه های گلی و چوبی، یادمه کلی بستنی دو قلو هم خریدم با چوب هاش حیاط خونه ها رو درست کردم، دوستم که داشت تعجب می کرد، جاده سازی رو نیمه کاره رها کرد و شروع کرد خونه ساختن یه گوشه ی شهرش، من هم بعد از ساختن خونه ها و فضای شهرک، رودخونه رو ادامه دادم و در گوشه ی باغچه بعد از کلی پیچ و خم یه دریاچه ساختم، کفش هم با پلاستیک آبی عایق کردم و دور و برش رو خاک رس ریختم، مسیر رودخونه فوق العاده شده بود، الان هوس کردم بازم برم بسازم یه همچین چیزی رو به خصوص وقتی رودخونه و دریاچه رو آب انداختم، از یک طرف آب رو می ریختم، شیب رو طوری طراحی کرده بودم که خودش رد میشد و می رفت و می رسید به دریاچه، حرکت آب واقعا دیدنی و لذت بخش بود، به خصوص که از وسط آمفی تئاتر شهر هم رد میشد.

شب سوم، به فکر فضاهای خالی شهر و شکم گشنه ی مردم فکر کردم، دیگه به عنوان شهردار به مسئله نگاه می کردم و مردمی رو می دیدم که برای گرفتن زمین کشاوری توی ذهنم به من مراجعه کردن، منم قسمتی از شهر رو در اختیارشون قرار دادم و اون ها هم فضای دلنشینی رو برای مردم درست کردن، فردا صبح تخم سبزی ریحیون و تربچه خریدم و بخشی که کنار رودخونه بود رو کرت بندی کردم و سبزی کاشتم، روزهای اول هیچی نبود جالب نبود ولی روزهای بعدتر فوق العاده شده بود، سبزی ها بزرگ شده بودن و بابام میود و اونها رو میچید، سرتون رو درد نیارم تا روز سی ام من در حال ساخت و ساز بودم ولی دوستم از روز دهم به بعد بیخیال شده بود و فقط میومد ببینه من دارم چه کار می کنم، باورتون نمیشه با لوله خودکار و مقوا و چند تا باتری و لامپ ریز روشنایی هم به خیابون ها و خونه های شهرم دادم، حتی مجسمه هایی ساختم در جای جای شهر گذاشتم، خیابون کشی کردم، ماشین هامو توی خیابون ها گذاشتم، چند تا پل ساختم روی رودخونه و کلی چیزهای دیگه که فکر می کردم یک شهر لازم داره، حتی اتوبوس رانی هم راه انداختم و چند تا ایستگاه اتوبوس هم زدم، به موزه ای برای خودش تبدیل شده بود، مدتی اون طوری بود تا اینکه تصمیم گرفتن حیاط رو موزاییک کنن، حیف و صد حیف که شهرمان خراب شد.

این داستان شهر ساختم رو تعریف کردم که این رو بگم قبل از اینکه بیل و کلنگ دستتون بگیرید یا شروع کنید به کد زدن، اول ایده رو توی ذهن خودتون ترسیم کنید بعد ببینید خودتون ازش لذت می برید یا نه، حتی یه مدت باهاش زندگی کنید، اگر مثل دوست من رها کردید، نشون میده ایده ی شما به درد اجرا کردن نمی خوره و کسی ازش استفاده نخواهد کرد چون خودتون هم باهاش حال نمی کنید، اگر ادامه دادید و دیدید هر روز به لذت شما اضافه میشه و هر روز می تونید حرف جدیدی توش بزنید و اون رو توسعه بدید حتما فرصت رو غنیمت بشمرید و همین الان پاشید برید اجراش کنید، فقط یادتون باشه با رویاهاتون زندگی کنید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۱۴ دیدگاه ها

  1. سلام و درود ابوالفضل عزیز
    خیلی خوب بود ! واضح تر بگم عالی بود !

    اگر خودمون به ایدمون اعتقاد و ایمان نداشته باشیم و براش ارزش قائل نشیم هیچ گاه نتیجه نخواهد داد. چه بسا کلی هم روش کار کرده باشیم و زحمت کشیده باشیم.

  2. ما تو ترکی ضرب المثلی داریم که میگه: « یوز سری اولچ بیر سری بیچ » یعنی صد بار اندازه بگیر و یک بار ببر.

  3. منم توی بچگیم و همین الان به شدت خیال پردازم و همه چیز توی ذهن من سه بعدی جریان داره! هر چیزی که بخوام رو میتونم به وضوح توی ذهنم تصور کنم.
    اما اینا مهم نیست! من یه تجربه جالب داشتم که خیلی دنبالشم بتونم دوباره اون رو داشته باشم! میخوام بدونم هچین چیزی داشتین شما هم؟
    من یه سری توی خواب و موقعی که داشتم کابوس میدیدم و تو اوج کابوس یه هشیاری نصفه و نیمه ای پیدا کردم که فهمیدم اینی که میبینم خوابه و من تو خوابم ولی از خواب بیدار نشدم و کابوسی هم که میدیدم داشت ادامه پیدا میکرد! یعنی من تو خواب میدونستم که خوابم و خواب میبینم پس چون واقعی نیست میتونم هرکاری میخوام بکنم ولی این خودم بودم که تصمیم میگرفتم چیکار کنم با اختیار خودم بود همه چیز!
    این باعث شد من قهرمان اون خوابم بشم و همه اون چیزایی که موجب ترسم میشدن رو نابود کنم و یه خواب آروم پیدا کنم، اونی که حس کردم این بود که یه یک ساعتی من توی ذهنم درگیر جنگ بودم ولی بعد که همه اوضاع خوب شده بود از خواب پریدم و واقعا بیدار شدم!
    تو این قضیه من قدرت واقعی تخیل مغز رو دیدم و متوجه شدم چه قدرتی توی این قضیه هست برای استفاده های هدفمند دیگه چقدر میتونه مفید باشه ولی نمیدونم چطور اون اتفاق رو دوباره بسازم ولی خیلی محشر بود!

    • بله منم زیاد این کار رو می کنم، اصولا هم اصل داستان و سناریو رو خودم طراحی می کنم برای همین اکثر چیزهایی که طراحی می کنم توی خواب یا در حال راه رفتن هست، با یک ذهن کاملا هوشیار.

    • سلام میثم خان 🙂
      اونچه که تجربه کردید، پدیده ای هست که تحت عنوان هایی مثل “آگاهی در خواب” یا “رویای آگاهانه” و امثال اون شناخته میشه و جزء اون دسته از توانایی های ماورایی محسوب میشه که کم کم داره با استفاده از روشهای کمابیش علمی و فناوریهای متفاوت، به دنیای واقعی و روزمره ما نزدیک میشه.
      در این حالت ذهن در هنگام خواب دیدن هوشیار میشه و شما متوجه هستید که در حال خواب دیدن هستید. شما در قلمرو ذهنتون هستید و در حقیقت هر چیزی که می بینید، می شنوید و در کل باهاش مواجه هستید، بخشی از شما، ذهنتون و خصوصا نمودی از ناخودآگاه شماست. برای همین هر چیزی که شما اراده کنید ممکن هست، شما خالق هستید و محدودیت هایی مثل زمان و مکان اعمال نمیشند.
      در مورد این پدیده می تونید اطلاعات بیشتری رو در اینترنت پیدا کنید و راههایی هم برای تکرارش هست که اتفاقا نسبتا ساده هم هستند. 😉
      این موضوع حتی دستمایه ساخت فیلم های فوق العاده ای مثل Inception (معادل فارسی: تلقین یا سرآغاز) (۱) قرار گرفته و از تلاشهای علمی و تکنولوژی های مرتبط با اون میشه به Remee اشاره کرد: http://goo.gl/ntV7Kw

      روز خوش.
      ===============================================
      پاورقی:
      ۱٫ فیلم تحسین شده سال ۲۰۱۰، کاری از کریستوفر نولان.

      • چقدر اطلاعات خودش یه مطلب علمی بود، یعنی من که هر روز تکرارش می کنم به چه تکنولوژی های بالایی دست پیدا کردم خودم خبر ندارم :)) ، خیلی ممنون محسن جان عالی بود توضیحاتت کلی منبع معرفی کردی که حالا حالا ها باید بریم مطالعه کنیم.

        • ممنون. لطف داری شما.
          فقط توصیه ای دارم به عنوان یه برادر کوچیکتر، در مورد موضوعی که حدس میزنم ممکنه اتفاق بیفته.
          اگر احیانا پیگیر مطلب شدید و در پیگیری ها به مباحث مرتبط با ماورا و متافیزیک نزدیک شدید، اصلا درگیرش نشید و سریعا خارج بشید. یه موضوع فرسایشی و بدون نتیجه که تنها برخی از اونها که مثل آگاهی در خواب کمی به فناوری و علم نزدیک شدند، کمی ارزش توجه کردن دارند. باقی موضوعات در این حوزه، بیشتر “دوری باطل” هستند که هیچوقت به جایی نمیرسند و فقط فرد رو به دور خودش می جرخونند و الکی مشغولش می کنند.

          خوش باشید. 😉

      • چقد خوب! البته فیلم تلقین رو هم دیده واقعا عالیه! ممنون بابت این اطلاعات و از امروز میرم سراغش که این قضیه رو بتونم کنترلش رو به دست بگیرم!

  4. ابوالفضل جان مدتی هست بیشتر پست‌هایی که منظم می‌نویسی و به اشتراک می‌ذاری رو می‌خونم.
    نوع تفکر و دید تو به صورت طبیعی خیلی نزدیک به تفکر طراحی هست که خیلی‌ها سعی می‌کنن با دانشگاه و کلاس رفتن و تمرین کردن یاد بگیرن و البته بگم که کاملاً چیزی نیست که به عنوان تفکر طراحی بیان می‌کنن. من هم مثل تو متوجه شدم اینطور فکر می‌کنم و خوب تجسم می‌کنم و البته نسبت به تو یک معضل بزرگ داشتم و دارم که نمی‌دونستم همه این ایده و خیالپردازی مثل من رو توی سرشون ندارن و تا اجراش نکنم بقیه ایده‌ی من رو نخواهند فهمید حتی اگر همش رو براشون تعریف کنم. حتی بعد از تعریف خیلی‌ها نمی‌تونن خیالات من رو، مثل من درک و زندگی کنن.

    تفاوت تفکر طراحی با تفکر تو این هست که اول یک بار با مخ خودش، یک بار با همزات پنداری با متفاوت‌ترین کاربران همین شهر همون خیال پردازی رو از سر تا ته شهر انجام می‌ده، مسلماً این خیال پردازی خیلی مبهم‌تر از چیزی هست که تو اون زمان انجام دادی.بعدش سعی می‌کنه بر مبنای نیازها و مطلوبیت‌هایی که از دید مردم شهرش تصور کرده و در همون حین فکر کردن مثل تو شروع به ساخت کنه با ساخت و تصحیح به مرور به چیزی مطلوب می‌رسه. روند دیزاین همین ساخت مدل و خراب کردن و ساختن بهتر مدل هست و تفکرش بر همین مبنا هست، تفکر گمانه زن و تست کننده (البته در دنیای واقعی ساختن و خراب کردن مدل و پروتوتایپ با نظر شهروندان واقعی هست نه با نظر خود طراح)

    من فکر می‌کنم با توجه به چیزهایی که تو ایجاد کردی تو یک دیزاینر هستی، اگر بتونی کل سیستم کاری و ارتباطات ذینفعان کارت رو در نظر بگیری و با همه‌ی اونها خیال پردازی کنی و بسازی و خراب کنی و از نو بهتر بسازی و با نظر همه ی اونها و تصمیم خودت ایده‌ای که از نظر خودت پخته شده رو نهایی و اجرا کنی.
    تفاوت دیزاینرها علاوه بر تداعی‌های شخصی و ایده‌ها و خیال پردازی‌های متفاوت، در جزئیات طراحی، عمق همزات پنداری و تعاملشون با ذی‌نفعان مختلف سیستم مورد طراحی و فهم اونها و اولویت دادن به ارزش‌های مختلف طراحی است. (همین که آمفی تئاتر از نظر تو چقدر از شهر رو باید بگیره، چقدر باید براش از ۳۰ روز رو خرج کنی، آیا مردمی که بین رزها هر روز بیدار می‌‎شن راحت زندگی خواهند کرد یا پیرزن و بچه‌ها نیازهایی دارن که خودشون باید ببینن و بهت بگن بعداً. و …)
    در هر حال امیدوارم این روند رو ادامه بدی، منظورم هم خیال پردازی و اجرا هست و هم نوشتن تجربیات.
    خوش باشی

    • صالح جان خیلی ممنون که مطالب من رو وقت میزاری و میخونی، امروز جواب یه سوال بی جواب رو بهم دادی، اونم این بود که طراحی دقیقا چی هست، احساس می کردم از این کار خوشم میاد ولی دید درستی ازش نداشتم که امروز به نسبت خیلی خوب فهمیدم چی هست، از راهنماییت هم خیلی ممنونم، دفعه قبل هم حرف هایی که زدیم هنوز یادمه و دارم به سمت اونها حرکت می کنیم، این یکی هم به اون ها اضافه می کنم با این تفاوت که این رو خیلی بیشتر دوست دارم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)