۲۷شهر

برای آینده برنامه ریزی کردم!

چند روز پیش تنها بودم و بی حوصله با خودم فکر می کردم چطوری خودم رو از این تنهایی در بیارم، چند تا کار نیمه تمام هم داشتم و به این تنهایی نیاز داشتم، با خودم گفتم میرم کافه این طوری هم تنها نیستم و هم هستم، سریع وسایل رو جمع و جور کردم و داخل کیف گذاشتم و رفتم نشستم توی کافه، خلوت بود، لپ تاپم رو باز کردم، هندزفری رو بهش وصل کردم و یک موسیقی ملایم گذاشتم تا بتونم باهاش بنویسم، قبل از اینکه شروع کنم و ادامه مطالب قبلیم رو بنویسم، منتظر شدم تا کافه من منو رو بیاره، چون می دونستم همیشه این کار و می کنه، نمی خواستم وقتی شروع می کنم کسی تمرکزم رو به هم بزنه، چند دقیقه بعد منو رو آورد و من سریع بهش گفتم چی می خوام و رفت.

شروع کردم به نوشتن، انتظار داشتم دو سه صفحه بنویسم، احساس می کردم ذهنم باز شده و هر چیزی که بهش فکر می کنم رو خیلی سریع تبدیل به نوشته می کنه، احساس خیلی خوبی بهم دست داده بود، آخرهای صفحه سوم بودم که کافه من سفارش من رو آورد، تمرکزم به هم ریخت، فراموش کرده بودم چیزی سفارش دادم ولی وقتی سرم رو آوردم بالا دیدم یک لبخند جالب معنی داری داره بهم می زنه، نتونستم در جواب اش نخندم، منم تبسمی کردم، چند ثانیه ای همدیگه رو نگاه می کردیم و لبخند می زدیم و بعد پرسید چیز دیگه ای لازم ندارید، گفتم نه، بعد رفت و من سرم رو انداختم پایین و دوباره شروع کردم به نوشتن، دیگه می دونستم کسی با من کاری نداره، باز غرق در نوشتن شدم، حواسم به دور و برم نبود، فقط می نوشتم، بعد از مدتی سرم رو بالا آوردم، گوشی رو چک کردم، اول چشم ام خورد به ساعت، تعجب کرده بودم، نود دقیقه بود که من داشتم می نوشتم و اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم، بعد دیدم کلی آدم پشت سر هم زنگ زدن و من اصلا نشنیدم، چیزی که سفارش داده بودم یخ کرده بود، ولی میشد خوردش، یعنی کار دیگه ای نمی تونستم بکنم، نگاهی به دور و برم انداختم، کافه من رو دیدم که مشغول سفارش ثبت کردن بود ولی به کسی لبخند نمی زد، اولش توجه ام جلب نشد، جایی که نشسته بودم نزدیک رفت و آمد اون بود، باز به سمت میز من اومد، البته با من کاری نداشت، چشم ام به چشم اش افتاد و باز تبسمی کرد، احساس کردم می خواد چیزی بهم بگه، بهش گفتم خوبی؟ اون هم که انگار منتظر همین فرصت بود، سریع گفت بله ممنون، دیگه شروع شده بود، خودم هم شروع کرده بودم، مجبور بود وسط گپ و گفت مون بره و سفارش بگیره و حتی گاهی سفارش ها رو ببره روی میزها، بعد که بر می گشت، باز لبخندی و شروع گفت و گو، من دیدم نمی تونم تمرکز کنم، بی خیال نوشتن شدم، پیش بینی کرده بودم تا صفحه سه بنویسم تا صفحه ده نوشته بودم، احساس شیرینی داشتم و خیلی خوشحال بودم، دوست داشتم این خوشحالی رو با دیگران هم تقسیم کنم، اینقدر حرف زدیم که همکارانش که تو آشپزخونه بودن هم میومدن و حساس شده بودن که این داره با کی حرف می زنه و اصلا چرا با مشتری حرف می زنه و کلی حرف دیگه، خندم گرفته بود، چون به بهانه های مختلف اکثرا بیرون بودن، بحث رسید به آینده و برنامه ریزی، بهش گفتم برنامه ات چیه برای آینده، گفت تا ۲۴ سالگی دانشگاه لیسانس بگیرم، تا ۲۷ سالگی فوق لیسانس خوب از دانشگاه دولتی و تا ۲۹ سالگی سربازی میرم و تا ۳۰ سالگی دنبال کار می گردم، من همین طوری داشتم تعجب می کردم، پرسیدم کار دیگه ای هم می کنی، برنامه دیگه ای هم داری گفت داشتم ولی پول توشون نبود، خندیدم، قبلا فکر می کردم درس و دانشگاه چیز چرت و مزخرفی هست ولی الان احساس می کنم چیز بدی هم نیست، ولی مدل رفتن و برگشتن و هدف و خیلی چیزهای دیگه مهم هست، انتظار داشتم چیزهای هیجان انگیز دیگه ای برام تعریف کنه ولی زندگی اش به همین سادگی بود و در عین حال پیچیدگی هایی داشت که فقط خودش می دونست و به من هیچ نگفت، من بلند شدم، رفتم صندوق حساب کردم، داشتم به خودم فکر می کردم که اون دهه رو چطوری پشت سر گذاشتم، همین که داشتم از در می رفتم بیرون ازم پرسید به نظرتون چه کار باید بکنم، برنامه ام مشکل داره!، ایده بهتری دارید؟ فهمیدم خودش هم شک داره، برگشتم، تبسمی بهش کردم و آروم بهش گفتم، بهترین کار وجود نداره، هر کاری که دوست داری می تونی بکنی.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)