۲۷شهر

برخی می آیند که بمانند با تمام وجود

همسایه شازده کوچولو – قسمت چهارم

امروز قراره برای چهارمین بار برم مافارون، اسم سیارم رو بالاخره گذاشتم مافارون، همیشه دلم می خواست روزهایی که به مافارون سفر می کنم روزهای پرانرژی و پر از احساس و سرزندگی باشه، ولی چهار هفته است که پنج شنبه ها با غم عجیبی به سیارم میرم، برای همین قبل از اینکه برم به مافارون سر بزنم، اول میرم پیش شازده کوچولو، با هم می شینیم و چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا می کنیم، بدون اینکه حتی یک کلمه با هم حرف بزنیم، بعد با هم میریم روی قله ی مافارون می شینیم و سیر دل با هم حرف می زنیم.

امروز وقتی رسیدم پیش شازده کوچولو داشت اون آتشفشان خاموشه رو تمیز می کرد، وقتی چشمش به من افتاد لبخند زیبایی روی لباش نقش بست، اینقدر دیدن اون صحنه برام جذاب بود که هنوز تصویر شازده کوچولو با اون تبسم زیباش توی ذهنم هست، انگار تمام غم های عالم با هم رفتن و من موندم و تبسم زیبای شازده کوچولو، مثل همیشه بعد از گفتن سلام ازم پرسید، چی شد؟ بازم تنها اومدی؟ من که حرفی برای گفتن نداشتم با خودم گفتم بهتره سکوت کنم ولی ناگهان حرفی به ذهنم رسید و بی اختیار بهش گفتم: تو به امید روزی که این آتشفشان روشن بشه تمیزش می کنی، منم به امید روزی که کسی رو با خودم به مافارون بیارم میام اینجا، شاید ایراد من این بود قصد داشتم دوستان نزدیکم رو با خودم به مافارون بیارم، شاید بهتر باشه از غریبه ها شروع کنم.

بعد بدون اینکه حرفم نظرش رو جلب کرده باشه رفت و صندلیش رو برداشت و با هم رفتیم تا اولین غروب آفتاب رو تماشا کنیم، اولین غروب رفت، دومی، سومی، … در آستانه ی چهل و سومین غروب بودیم که پرنده های مهاجر انگار از دل خورشید بیرون اومده باشن به سمت ما حرکت می کردن، صحنه ی بی نظیری بود و همچنان سکوت بین ما حاکم بود، تا اینکه خورشید چهل و سوم هم غروب کرد و پرنده های مهاجر به ما رسیدن و با هم به سمت قله ی مافارون حرکت کردیم، شازده کوچولو هر وقت حرف مهمی می خواست به من بزنه می رفتیم روی قله ی کوه مافارون هنوز فلسفه ی این کارش رو نفهمیدم.

تازه به قله رسیده بودیم، هنوز قلبم آروم نگرفته بود که شازده کوچولو شروع کرد به صحبت کردن، «ما فکر می کنیم نزدیک یعنی نزدیک، دور هم یعنی دور، درحالیکه همیشه این طور نیست، خیلی پیش میاد نزدیک هایی که خیلی دورهستند، و دورهایی که خیلی نزدیک، برخی می آیند که بروند برخی می روند که رفته باشن، برخی می روند که بمانند و برخی می آیند که مانده باشند، تو کسانی رو باید به سیارت دعوت کنی که با تمام وجود و هستی خودشون تصمیم گرفته باشند بیایند که بمانند».

حرف هاش که تمام شد، بدون اینکه بپرسه آیا منم حرفی دارم یا نه با پرنده های مهاجر به سمت سیاره ی خودش حرکت کرد، و من موندم و تنهایی و مافارون، ساعت ها داشتم به حرف های شازده کوچولو فکر می کردم ، من از حرف های شازده کوچولو این رو فهمیدم که برای ساختن مافارون باید کسانی رو دعوت کنم که با تمام وجود دوست داشته باشن با من بیان برای موندن و ساختن، برای همین قدم میزدم و فکر می کردم برای اینکه چطوری و از کجا باید شروع کنم،  تا اینکه فکری به ذهنم رسید و توی همین هفته به شما هم خواهم گفت.

 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۷ دیدگاه ها

  1. خیلی خوب بود، آدم های خیلی دور خیلی نزدیک #دیالوگ_فیلم
    من فکر میکردم سیاره یه آدمه نه یه مکان :))))

  2. نزدیک هایی که خیلی دورهستند، و دورهایی که خیلی نزدیک…

  3. «ما فکر می کنیم نزدیک یعنی نزدیک، دور هم یعنی دور، درحالیکه همیشه این طور نیست، خیلی پیش میاد نزدیک هایی که خیلی دورهستند، و دورهایی که خیلی نزدیک، برخی می آیند که بروند برخی می روند که رفته باشن، برخی می روند که بمانند و برخی می آیند که مانده باشند، تو کسانی رو باید به سیارت دعوت کنی که با تمام وجود و هستی خودشون تصمیم گرفته باشند بیایند که بمانند».

    این بخش من رو یاد بخشی از دیالوگ های فیلم “خیلی دور خیلی نزدیک” (۱) انداخت:
    * بچه ها همه سلام می رسونن .ما دیگه داشتیم می رفتیم سراغ سفرۀ هفت سین خودمون.
    ** هفت سین؟
    * سحابی ها … می خوایم به سحابی جبار نگاه کنیم ، می گن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی ،آرزوت برآورده می شه.البته اینو دخترا می گن.
    ** حالا کجاست؟
    * چی؟
    ** همین سحابی هایی که می گین.
    * آهان … اگه به سمت غرب نگاه کنین ،سه تا ستارۀ پر نور می بینین که تو یه خطن، اون کمربند جباره اگه بیشتر دقت کنین سه تا ستاره کم نور دیگه هستن که پائین تر از بقیه هستن…اون ستاره وسطیه خود سحابی جباره. پیداش کردین ؟
    ** بله
    * ا…البته این فقط صورت فلکیشونه ها . بیشتر سحابی ها رو فقط با تلسکوپ می شه دید.جبار یه زایشگاهه.ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره.قشنگ ترین قبرستونیه که توو عمرم دیدم.
    ** قبرستون؟
    * آره ،سحابی هم محل تولد ،هم محل مرگ ستاره هاست.همه شون بر می گردن به همون جایی که ازش متولد شدن.
    ** مو نمی دونستُم ستاره ها هم می میرن.
    * همه شون میمیرن.خیلی از ستاره هایی که ما میبینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونها رو می بینیم.
    ** یعنی اینقدر دورن؟
    * خیلی دور خیلی نزدیک! وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن اما اگر با کهکشان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم.

    ==============================================
    پاورقی:
    ۱٫ بهترین فیلم ۲۳مین دوره جشنواره فیلم فجر (۲۰۰۴)، کاری از رضا میرکریمی. http://goo.gl/v004GM

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)