۱۸مرداد

بلند شو و اولین قدم را بردار

تو زمانی می تونی به دیگران بگی در حال سفر هستی که حداقل اولین قدم رو برداشته باشی، اصلا از قدیم هم گفتن، طولانی ترین سفرها با برداشتنِ اولین قدم آغاز می شود، منتهی مشکل ما بر سرِ همین شروع کردن هست، همه ی ما می دونیم باید کاری کنیم، می دونیم وظیفه ای داریم، می دونیم علاقه مندی هایی داریم، می دونیم عاداتِ بدی داریم که باید ترکشون کنیم ولی می ترسیم اولین قدم رو برداریم، اصولا شروع نمی کنیم که بخواهیم چالشی داشته باشیم که حلش کنیم و یا به موفقیتی برسیم که سرِ ذوق بیارمون، من مقصر اصلی رو خودمون می دونم و عامل اصلی را ترس، ترس از نشدن ها، ترس از پیروزی و … .

شاید خیلی خنده دار به نظر برسه که ما می ترسیم شروع کنیم، و اصلا باور این موضوع که ترسی به عنوان  ترس از شروع کردن داشته باشیم کمی مُزحک به نظر بیاد، ولی چه باور کنید چه نکنید داریم، اصلا فرق بین انسان های جسور با سایرین غلبه بر همین نوع ترس هست، اونها از انجام هیچ کاری نمی ترسند و بالافاصله بعد از بررسی های اولیه و مشورت با دیگران شروع می کنند، همیشه قدم اول سخت ترین قدم است، چرا که به قول قدیمی ها ذهنمون میگه، سری که درد نمی کنه چرا دستمال ببندیم، وقتی اولین قدم را برداشتیم، دیگه بخواهیم هم بر نمی گردیم، چرا که دیگه ترسی در وجودمون نیست و دوست داریم به جلو حرکت کنیم.

فکر نمی کنید تعلل کردن دیگه کافی باشه! فکر نمی کنید امروز و فردا کردن نه از ترس شما کم می کنه، نه انگیزه شما را برای شروع بالا می بره! فقط و فقط باعث می شه زمان به نفع شما در حال گذشتن نباشه، فکر نمی کنید امروز همون فردای دیروزی هست که می گفتی قراره شروع کنی! به نظر دیگه وقتش شده باشه بلند بشی و مثل مرد با ترسِ خودت مبارزه کنی، می دونم خیلی سخت هست، و این مبارزه شروع مبارزات آینده تو خواهد بود ولی اگر خواهان تغییر در روند روزمره گی های خودت هستی، بلند شو و اولین قدم را بردار، اگر هم نیستی که هیچ.

حرفِ آخر من هم این باشه که لذت، پشت ترس خودش رو پنهان کرده، فکر کردن به سفر و حتی رسیدن به مقصد برای ما خیلی لذت بخش نیست، مسیری که طی می کنیم خاطره ساز و لذت بخش هست، اگر جرأت شروع کردن نداشته باشیم و بترسیم، هرگز سفری آغاز نمی شود که ما از مسیر اون لذت ببریم، پس بیایید سعی کنیم بر ترس خود غلبه کنیم و اولین قدم را برداریم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

  1. کاملا موافقم
    برا خود من ترسیدن همیشه چیزی بوده که جلوخیلی از فکرا و کارایی که دوس داشتم انجام بدم واستده+تنبلی+بی برنامگی
    الان البته مشکل ترسیدنو حل کردم، تا حدود زیادب تنبلیم حل شده ولی کماکان واقعا بی برنامم
    اما این ترس لعنتی… بعضی وقتا بهش فک میکنم وکفرم در میاد، چون اگه نترسیده بودم خیلی کارا بود که تا امروز باید اجام داده بودم و احتمالا کلا الان تو یه مسیر دیگه ای داشتم سیر میکردم…

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)