۲۴اسف

بهانه ای برای پرواز

چند وقت پیش مطلبی نوشتم با عنوان «سقوط به معنی شکست نیست» امروز می خوام ادامه ی اون مطلب رو بنویسم، عقاب داستان من بالاخره تصمیم خودش رو گرفت و به بالای کوهی بلند پرواز کرد و با وجود تمام دردها و زخم هایی که داشت تسلیم نشد و درد وحشتناک تغییر رو تحمل کرد و نوک جدید جای نوک قدیمی را گرفت و چنگال های جدید آماده شدن و پرهای تازه جای خودشون رو به پرهای کهنه دادند، شاید همه فکر می کردند آماده شده ولی این طور نبود، شاید هیچ وقت دیگه مثل روز اولش نشه، درسته که جای تیری که کنار قلبش خورده بود خوب شده بود ولی هنوز  تیر اونجا بود و باید برای همیشه تحمل اش می کرد.

با این وجود بال های خودش رو به آرومی باز کرد، صحنه ی باشکوهی بود، بعد آروم آروم بال هاش رو به هم می رسوند و باز می کرد، لحظه به لحظه به سرعت این کارش اضافه می کرد، از زمین بلند نمی شد، شاید می خواست چیزی رو به خودش ثابت کنه، اینقدر محکم این کار رو می کرد که سنگ ها هم تحمل این همه فشار رو نداشتند و کنده می شدند و به سمتی پرتاب می شدند، ثابت ایستاده بود و محکم بال می زد، هیچ کس نمی دونست به چه چیزی داره فکر می کنه، ولی میشد این رو فهمید که داره خودش رو بازسازی می کنه، نمی دونم ولی میشد حس کرد این کار و داره با نفرت انجام میده یا اینکه سعی می کنه نفرت رو از خودش دور کنه.

عقاب ها به دنبال بهونه ای برای پریدن می گردن، عقاب این داستان هم توانایی پرواز رو دوباره به دست آورده بود ولی بهونه ای برای پرواز پیدا نمی کرد، تا اینکه هفت روز پیش این بهونه رو پیدا کرد و با یک تبسم خیلی کوچک و معنی دار بعد از گرد و خاک به پا کردن خودش رو از زمین جدا کرد و پرواز کرد، دیدن پرواز کردن یک عقاب خیلی با شکوه و لذت بخش هست، عقاب اوج می گرفت و با سرعت به سمت زمین پرواز می کرد و باز دوباره اوج می گرفت، در آسمون تصویری بی نظیر ساخته بود که آدم از دیدنش سیر نمی شد، ولی این پرواز خیلی طول نکشید، شاید بهونه ی درستی پیدا نکرده بود، به آشیانه برگشت و بال های خودش رو جمع کرد.

درست نفهمیدم چرا این کار و کرد، شاید به گذشته رفته بود، کاری که نباید می کرد، شاید مقایسه کرد، بهانه ای که در گذشته برای پرواز داشت با بهانه ای که تازه پیدا کرده بود، شاید احساس کرد دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه جای اون بهانه رو براش بگیره، شاید فهمیده بود فرصت های خوب و بهانه های بی نظیر سریع می آیند و سریع تر می روند وقتی می فهمی چه بهانه ای را از دست دادی که از دستش داده باشی، خیلی دردآور هست اگر احساس کرده باشه دیگه هیچ بهانه ای مثل گذشته پیدا نخواهد کرد، شاید می خواست همه چیز رو تغییر بده ولی نتونست، اشتباه کرده بود، البته عقاب ها خیلی کم اشتباه می کنند ولی فهمیده بود اشتباه کرده.

خوشحالم چون احساس کردم با وجودیکه به این نتیجه رسیده بود شاید هیچ بهانه ای مثل گذشته پیدا نخواهد کرد و این بهانه ی جدیدش هم بعد از هفت روز اشتباه درآمده بود ولی باز تصمیم داشت پرواز کنه و بجنگه، چیزی که خیلی ناراحتم می کرد این بود که عقاب یقین داشت اشتباه نکرده، ولی مجبور بود قبول کنه اشتباه کرده، همیشه برای عقاب ها جدا شدن از بهانه هایی که خیلی دوستشون دارن خیلی سخت هست، متاسفانه امروز شاهد این جدا شدن بودم و برگشت به آشیونه، نمی دونم باز کی پرواز خواهد کرد، چه کسی یا چه چیزی بهانه ی پریدنش خواهد شد ولی می دونم به زودی بهانه ای خواهد آمد و او پرواز خواهد کرد، یقین دارم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه