۱۲شهر

به خودمون فرصت بدیم

چند روزی بود که یکی از شرکت کننده های استارتاپ ویکند که الان یادم نیست در کدوم رویداد دیده بودمش، اسرار داشت تا همدیگر را از نزدیک دوباره ببینیم و می گفت مشکل جدی براشون پیش اومده و نیاز به کمک دارند، من هم واقعا حال و حوصله نداشتم و بهش گفتم طرح رو برام بفرست تا بخونم و بگو مشکل چیه اگر کاری از دستم بر اومد بهتون میگم، تا امروز که باز پیگیر شدند و من هم با یکی از دوستان قرار ملاقاتی گذاشته بودم، به دوستم گفتم میای بریم با چند نفر صحبت کنیم، اون هم گفت باشه و من قبول کردم و در کافه ای قرار گذاشتیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم، کافه شیک و قشنگی بود و دکوراسیون شیکی داشت.

شروع بحث با طرح ایده شون شروع شد، از قضا من توی اون حوزه هم تجربه داشتم و هم دقیقا می دونستم چه رقبایی دارند، بر خلاف همیشه که وقتی چیزی رو می دونم، دیگه نمیزارم طرف مقابل حرف اش رو بزنه (لبخند)، سعی کردم در همون لحظه تغییری رو در خودم ایجاد کنم و سکوت کنم و فقط گوش کنم، احساس خوبی بود، واقعا گوش کردن هم خودش هنری هست، بعد از اینکه حرف هاش رو زد، شروع کردم به صحبت کردن که این مشکلات شما هست، این رقبا را دارید، مزیت شما نسبت به اونها چیه و …، یه جورایی مشکل اصلی رو از همون اول فهمیدم، چون گوش دادم به حرف هاشون، اگر گوش نمی کردم شاید نمی فهمیدم، من از حرف هاشون فهمیدم علاقه ی خاصی برای انجام اون کار ندارند و احتمالا دلیل دیگه ای برای انجامش باید داشته باشند، برای همین سر صحبت را بردم به سمت دیگه ای که چرا واقعا این کار را می خواهید انجام بدید؟ جواب قانع کننده ای نداشتند، البته اولش یک سری دلایل کلیشه ای آوردند ولی بعدش دلیل جالبی آوردند، دوست دارند برای خودشون کار کنند و اینکه احساس کردند میشه از اینجا پول درآورد، پرسیدم چیزی هست که دوستش داشته باشید، گفتند بله صنعت، گفتم چرا نمیرید اونجا گفتند چون ممکن هست شکست بخوریم و ما وقت نداریم، این حرف شون خیلی برام جالب اومد، پرسیدم چند سالتون هست، گفتند ۲۳ سال، برگشتم به دوران ۲۳ سالگی خودم، چه کارهایی که نمی کردم، هیچ وقت به این فکر نمی کردم برای خودم کسب و کاری راه بندازم، اصلا به این چیزها فکر نمی کردم، فقط به این موضوع فکر می کردم که چه چیزهایی دوست دارم و با انجام چه کارهایی از زندگی لذت می برم، بعد دقیقا همون کارها را انجام می دادم و اگر از کاری خسته می شدم از همون لحظه به بعد دیگه ادامه نمی دادم و میرفتم سراغ کار دیگه ای که دوستش داشته باشم، این روزها نمی دونم این چه تب مسخره ای هست که به جون بچه های ما افتاده که می خواهند کار آفرین بشوند، حتی نمی دونند که کارآفرینی با خویش فرمایی خیلی متفاوت هست.

سوال های زیادی همون لحظه در ذهنم ایجاد شد، چرا وقت ندارند؟ چرا دنبال راهی هستند که شکست نخوردند؟ باور کنید گاهی لذتی که در شکست خوردن هست در موفقیت نیست و پیروزی چیزی جز شکست نیست، بارها برای خود من پیش اومده که کاری را شروع کردم و شکست خوردم و زمانی که به اون شکست فکر کردم خندیدم چون اگر اون شکست رو نمی خوردم خیلی عادی داشتم الان همون کار معمولی را ادامه می دادم ولی امروز کار یا حتی کارهای متفاوتی می کنم که مدیون همون شکست هستم، من الان در سن سی سالگی باز احساس می کنم وقت دارم تا دلم بخواد شکست بخورم و کارهایی که دوستشون دارم را انجام بدم، هیچ وقت برای هیچ کاری دیر نیست و همیشه زمان کافی برای انجام هر کاری هست، اگر و فقط اگر ما واقعا بخواهیم اون کار رو انجام بدیم، خیلی ها به من می گفتند چرا بپر بپر می کنی و از این شاخه به اون شاخه میری، خب وقتی نمی دونم چی دوست دارم چرا باید توی کاری بمونم یا چرا باید یک کار احمقانه را که دوستش ندارم اینقدر ادامه بدم تا موفق بشم، واقعا من اون موفقیت رو دوست ندارم، چون اصلا اون کار رو دوست ندارم، شاید مسخره باشه ولی من تو همین سن هم تازه فهمیدم خیلی کارها رو واقعا دوست ندارم و گذاشتمشون کنار و فهمیدم یک سری کارها را عاشقانه دوستشون دارم و آوردم شون در راس هدف هام، مگه میشه آدم ۲۳ سالگی چیزی رو ترسیم کنه و تا آخر عمرش علاقه مندی هاش عوض نشه و حتی مسیراش تغییر نکنه، آدم های بزرگ دنیا هم به نظرم بارها و بارها مسیر زندگی شون رو تغییر دادند، فقط ما زندگی بعد از تغییر شون رو دیدیم.

به نظر من باید به خودمون فرصت بدیم تا چیزهایی رو که دوست داریم انتخاب کنیم و در مسیرهایی قرار بگیریم که دوستشون داریم حتی اگر برای پیدا کردن اون مسیر مجبور باشیم راه های زیادی رو بریم و برگردیم و کلی هم شکست بخوریم، اصلا مهم نیست، دقیقا مثل سفر، که مقصد سفر مهم نیست و بیشترین لذت در طول مسیر سفر هست.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)