۲۱آذر

بودن با دوربین

چند روز پیش دنبال کتابی به درد بخور بودم برای آموزش عکاسی، کلی پیدا کردم ولی احساس کردم هیچ کدوم به درد من نمی خورند، در عوض با این کتاب آشنا شدم، اولش حس نمی کردم زندگینامه یک عکاس باشه، فکر می کردم درباره ی مزیت های دوربین داشتن و چه دوربینی داشته باشیم و این جور بحث هاست، بعد که چند صفحه ای خوندم، دیدم شخصیت عکاس کتاب، آقای کاوه گلستان، یک آدم با جنب و جوش فوق العاده بالا بوده که این موضوع برای من جذابیت خاص و زیادی داشت و با خوندن کتاب شخصیت این آدم برام خیلی جذاب تر شد و حتی خانواده ی معروف و سرشناس ایشون.

هر جایی که هستی همان جا بمان،! فکر نکن جای دیگری خبری هست، خبر همان جایی است که تو ایستادی.

کاوه گلستان ۱۷ تیر در آبادان به دنیا آمد، وسط تموز، توی آبادان.

در سال ۱۳۴۷ کاوه بالاخره از میلفیلد اخراج شد، با موی بلند، کفش کتانی، ساکی به دوش و جیبی خالی زمینی به تهران آمد.

من از همان ابتدا عکاسی را وسیله ای می دانستم برای طعنه زدن به یک سری ارزش هایی که توی جامعه مطرح بود.

می خواستم با گرفتن عکس از شرایط ناهنجار زندگی مردم و نشان دادن آن به آدم های مرفه یک خاری در چشم شان فرو کنم.

کمی بعد همان آدم هایی که داشتم عکس شان را می گرفتم و درباره ی زندگی شان می نوشتم انقلاب کردند، که من هم در همان مسیر، کار حرفه ای ام را گسترش دادم.

گاهی اوقات احساس می کردم لاشخورم چون با هلی کوپتر به هر جا که کشت و کشتار بود می رفتیم، عکس می گرفتیم و جنازه جمع می کردیم.

در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شسته ام، به آن گلاب زده ام اما کماکان بوی مرگ می دهد.

احساس می کنم دیگر هیچ چیز مرا نمی ترساند، هیچ چیز حیرت زده ام نمی کند، من نهایت آن را دیده ام.

جنگ یک اضطراب دائمی درباره ی گذشت زمان در من به وجود آورد، نمی توانم حتی کمی بنشینم و کتاب بخوانم، مدام می خواهم حرکت کنم و کاری بکنم، می خواهم از هر لحظه ی زندگی استفاده کنم، چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم.

کاوه خیلی تحرک داشت، انگار همیشه دیرش شده بود، غذایش را سرپا می خورد و می رفت، همیشه در عجله بود، نمی توانست راحت بنشیند، من کمتر دیدم کاوه کاری را نشسته انجام دهد.

  • نویسنده: حبیبه جعفریان
  • مترجم: —–
  • تعداد صفحات: ۱۳۰ صفحه
  • ناشر: انتشارات حرفه هنرمند
  • نوبت چاپ: دوم، ۹۳
  • موضوع: عکاسی، سرگذشتنامه، ایران
  • خرید: موجود نیست
این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)