۲۱آبا

بیایید بازی کنیم!

یقینا همه ی شما می دونید که بازی برای کودک چه فواید بی نظیری داره، از رشد خلاقیت گرفته تا روابط اجتماعی و …، شاید بشه گفت شخصیت بزرگسالی ما برگرفته از بازی های دوران کودکی ماست، به نظر من بازی کردن و داشتن اسباب بازی صرفا برای یک دوره ی خاص از زندگی مثل کودکی و نوجوانی نیست، بلکه در سن هشتاد سالگی هم به نظر من انسان نیاز به بازی دارد، این فرهنگ غلط در کشور ماست که شاید احساس کنیم زشته و ما دیگه نباید بازی کنیم، وقتی بعضی از فیلم های خارجی رو نگاه می کنیم بزرگ تر ها هم بازی می کنند با بچه ها، حتی گاهی با بزرگ تر هاشون وارد دنیای بازی بزرگ تری می شوند.

شاید من از جمله آدم هایی باشم که در آینده هم پای بچه هام بازی کنم، شاید هم روحیاتم در آینده تغییر کرد ولی فعلا فکر می کنم من هم باید باهاشون بازی کنم تا دنیای جدی تری را تجربه کنند، ریسک های بزرگ تری کنند، البته بازی های خودشون به کنار، بالاخره کودک نیاز داره در عالم رویاهای خودش هم زندگی کنه ولی برای این که ما هم با دنیای بچه هامون آشنا بشیم و درک درست تر و بهتری ازشون پیدا کنیم شاید لازم باشه ما هم باهاشون بازی کنیم و وارد دنیای خیالی بچه ها بشیم، حتی اگر بچه ها هم نباشند باز ما باید بازی کنیم، ماشین بازی کنیم، آجر بازی کنیم، بازی های فکری و کلی چیز دیگه، فقط شاید لوازم بازی ما کمی متفاوت تر از بچه ها باشد.

به نظر من شاید یکی از دلایل مهمی که ما در بزرگ سالی از خلاقیت کمتری نسبت به نوجوانی و جوانی برخورداریم همین باشه که ما بازی نمی کنیم، احساس می کنیم بزرگ شدیم، احساس می کنیم چیزی را نباید خراب کنیم، البته خود اسباب بازی هم به نظرم خیلی مهم هست، خیلی از پدر و مادرها را دیدم که کلی اسباب بازی برای بچه هاشون می خرند ولی چهار تا آشغال را میزارن جلوی بچه و بقیه را می کنند توی کمد که خدای نکرده بچه خرابشون نکنه، غافل از اینکه بچه اگر اسباب بازی هاش رو خراب نکنه به نظرم یعنی اصلا کنجکاو نیست و شاید واقعا یه مشکلی داره، بچه باید همه چیز رو داغون کنه به نظر من، باید دوست داشته باشه همه چیز رو بترکونه.

من به شدت با بازی های کامپیوتری مخالفم، بر خلاف اینکه میگن فلان بازی هوش بچه را افزایش میده و …، به نظر من هیچ چیزی مثل خراب کردن و ساختن نمی تونه باعث رشد فکری و خلاقیت بچه ها و حتی خودمون بشه، در بازی های کامپیوتری این ما نیستیم که می سازیم، کاراکتر داخل بازی این کار را انجام میده، مثلا قلعه بازی، اگر بچه خودش برای خودش قلعه بسازه و با والدین خودش یا دوستان خودش وارد مبارزه بشه و حتی شهر برای خودشون بسازند و مردم زندگی کنند، خیلی جالب تر هست، اون هم با وسایل خیلی ساده حتی، آجرهای اسباب بازی و …، زمان ما که با تاید و نوار کاست و این جور وسایل شهر های خیلی بزرگی می ساختیم.

یادم میاد من هر وقت شهر سازی می کردم توی خونه سه تا فرش دوازده متری برای این کار لازم داشتم و متاسفانه وقتی هم که بازیم تمام میشد با مادر دچار چالش میشدیم که حالا کی باید جمع کنه، حالا خدا نکنه این وسط مهمون هم میومد، یا در رو روش باز نمی کردم، یا اگر میومد اینقدر اذیتش می کردم که زود بلند بشه و بره، بگذریم، این روزها به شدت هوس بازی کردم، اون هم بازی های ساختنی و خراب کردنی، دلم می خواد برم چند تا سطل لگو بخرم یا از این آجرهای اسباب بازی معمولی و بازی کنم، حتی تو ذهنم گذشت که این بازی کردن را به یک چالش تبدیل کنم، بعد تصمیم گرفتم فعلا خودم بازی کنم ببینم چی میشه، شما هم دوست داشتید بازی کنید.

من تصمیم دارم اگر حال و روزم اجازه بده، هر هفته یه زمانی را برای بازی کردن اختصاص بدم، اون هم بازی که یک سیر داستانی داشته باشه و هر هفته درباره ی اون بازی بنویسم، درباره ی رویاهام توی بازی، وسایلی که ساختم، نحوه ی ساخت و حتی دلیلم از ساختنشون، گاهی باید برگشت به گذشته و بازی کرد، شاید گمشده های این روزهای خودمان را باید در گذشته های خیلی دور پیداشون کنیم، به هر حال من خواهم ساخت، هم در رویاهام، هم در بازی هام، هم در زندگی، کلا ساختن را دوست دارم و خواهم داشت، تا آخرین لحظه ای که زنده هستم، شما رو هم دعوت می کنم به ساختن، جنگیدن برای تمام چیزهایی که دوستشان دارید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)