۷اسف

بیست تا سی هم گذشت!

من خسته تر از اونی هستم این روزها که بخوام درباره ی گذشته مطلب بنویسم، دوست داشتم حداقل ده تا مطلب درباره ی این موضوع بنویسم ولی دیدم خسته ام شاید بعد ها در جای دیگه ای مفصل گفتم ولی فعلا دوست دارم خیلی خلاصه وار از گذشته و ده سالی که گذشت حرف بزنم، با وجودیکه همش پر از درد و غم شده این روزها، بارها و بارها مطالب مختلفی درباره ی این سالها نوشتم و پاک کردم ولی این بار می خوام هر چیزی شد بنویسم و پاکش نکنم، چون می نویسم که وقتی به گذشته بر می گردم ببینم چه ها بر من گذشته، یه جورایی اینجا تاریخ نگار زندگی من هست و شاهد خاطرات تلخ و شیرین زندگی من بوده و خیلی دوستش دارم.

سال اول هنوز حال و هوای جشنواره خوارزمی و این حرف ها توی سرم بود، یک تیم نرم افزاری تشکیل داده بودیم که تنها کسی که توی تیم هیچ چیزی از برنامه نویسی سرش نمی شد من بودم، به عنوان اولین پروژه ی خوب هم یه نرم افزار کتابداری مبتنی بر بارکد نوشتیم و فروختیم و با اون کلی تجهیزات خریدیم، همزمان کارهای عام المنفعه زیادی انجام می دادیم مثلا دوست داشتیم همه ی مدرسه ها سایت داشته باشند، اون موقع رفتیم و شبکه مدرسه را آوردیم اراک و می رفتیم توی مدارس آموزش می دادیم و هاست و دامین رایگان بهشون می دادیم یعنی ده سال پیش دقیقا، خیلی برای بچه ها اون موقع جالب و جذاب بود که بتونند سایت طراحی کنند.

اون موقع مدرسه ها کارگاه کامپیوتر نداشتند، تازه داشتند مدارس را تجهیز می کردن و برای ما فرصت جالبی بود که همزمان کار شبکه ی این مدارس هم بر عهده بگیریم، حتی اون اواخر دیگه می رفتیم توی مدرسه به طور رسمی درس می دادیم، ما سه تا آدم متفاوت بودیم با سه طرز تفکر کاملا جداگانه ولی همدیگه رو تحمل می کردیم و کارها می رفت جلو، جایی اجاره کرده بودیم و سرمون شدیدا گرم بود، حدود سه سال و نیم این کار و ادامه دادم و توی این مدت بارها و بارها خوردیم زمین به حدی که من پول بلیت اتوبوس هم نداشتم از محل کار به خونه برگردم و مجبور بودم توی سرما و گرما پیاده برم اون مسیر رو، علاقه ای هم نداشتم پدرم این موضوع رو بفهمه.

تا سن ۲۴ سالگی همه ی دوستانم لیسانس و فوق لیسانس گرفته بودن ولی من علاقه ای به درس خوندن و دکتر و مهندس شدن نداشتم، حتی توی اون چهار سال من بارها و بارها تلاش کردم تا برنامه نویسی یاد بگیرم ولی خوشم نیومد، ترجیح می دادم بیشتر فکر کنم و ایده های مختلف بدم و اجراشون کنم تا یک کار واحد رو برای سال ها انجام بدم، کلا تمام تلاشم رو کردم تا دکتر و مهندس نشم به طور خلاصه، ولی خانواده چنان فشاری به من می آورد که هنوزم توی ذهنم هست، مثلا تو هیچی نمیشی، فلانی رو ببین لیسانس گرفته بهش میز دادن و … من هم گوش می دادم ولی اهمیت نمی دادم، درسته پدر و مادرم بودن ولی من چیزی که اونها دوست داشتن رو دوست نداشتم.

شاید یکی از دلایل اینکه تصمیم گرفتم دکتر و مهندس نشم این بود که من همه چیز رو دوست داشتم، مثلا مکانیک رو دوست داشتم چون طراحی ماشین و هواپیما و قطار و … رو دوست داشتم، البته یک هواپیمای بدون سرنشین هم ساختم، پول دستم بیاد ماشین هم می سازم، عمران رو دوست داشتم، برای اینکه یکی از آرزوهام ساختن یک دهکده برای خودم و کارکنانم هست با بهترین ویژگی هایی که می تونه داشته باشه، یا مثلا آی تی رو دوست داشتم چون کلی چیز میز توی ذهنم هست که باید بسازمشون، روانشناسی رو عاشقش هستم، خیلی خوب هم مشاوره میدم اگر بخوام بدم ولی هیچ کدوم رو به تنهایی و برای مدت طولانی دوست ندارم.

چهار سال گذشت و یک دوست جدید وارد زندگی من شد که بعد ها به یکی از عزیزترین آدم های زندگیم تبدیل شد، توی شرکت به اختلاف خورده بودیم و از هم جدا شدیم و شرکت رو تعطیل کردیم البته خورده کارهایی می کردیم ولی دیگه اسمش رو شرکت نمیشد گذاشت، توی این فکر بودم که چه کارهایی دوست دارم انجام بدم، یک زیر زمین پنجاه متری داشتیم که یک تیکه موکت پاره وسط اش بود، یک بالش و پشتی از خونه آوردم با یک میز حلبی و یک لپ تاپ سفید، اونجا من بهش یاد دادم چطوری جست و جو کنه توی گوگل، نرم افزارهای آفیس رو تک تک بهش یاد دادم، بعد ها هاست و دامین رو بهش معرفی کردم و براش خریدم و طراحی سایت و … در حدی که خودم یاد گرفته بودم.

قبل از ورودش من شبکه فرهنگی کوله پشتی رو راه اندازی کردم، شبکه ای که برای توانمند سازی دانش آموزان طراحی کرده بودم و دارای ۴۰۰ پروژه بود، همه می خندیدن، درسته که نتونستم همه شون رو اجرایی کنم چون اینجا ایران بود و کسی حق نداره بیشتر از یک حد خاص رشد کنه، چون تمام سازمان های دولتی در این عرصه رقیب تو هستند، ولی در ده سال گذشته ۴۰ برند مختلف در حوزه هایی که دوست داشتم طراحی کردم که بعضی از اونها هنوز هست، بعضی در حال رشد هستند و بعضی هم تعطیل شدند، کارهای بسیار موفقی انجام دادم، حتی در یک طرح به اسم برهان تعدادی دانش آموز رو گرفتیم که به طور خاص باهاشون کار می کردیم و خروجی فوق العاده ای هم داشت.

خیلی اتفاقات عجیبی برای من در اون سال ها افتاد و خیلی اذیتم کردن ولی من ایستادم تا جایی که حال و حوصله داشتم بعد کشیدم کنار همیشه ایده ام این بود که قطاری که در حال حرکت هست رو سنگ می زنند و هر وقت سنگ می خوردم یا اذیتم می کردن می فهمیدم در حال حرکت هستم و مسیر درستی رو انتخاب کردم، چهار سال هم در این عرصه کارهایی کردم و تجربه هایی کسب کردم، تا این که دو سال آخر باز برگشتم به سمت آی تی، با یک اتفاق خوب و آشنایی با دوستان جدید و فوق العاده که الان در کنار هم داریم تجربه های بی نظیری رو کسب می کنیم و محصولات فوق العاده ای رو طراحی می کنیم و می سازیم، تا قبل از ورود این دوستان جدید، با همون دوست و برادر عزیزم داشتیم پروژه هایی که داشتیم رو میاوردیم در بستر آی تی، خیلی رشد کرده بود و تقسیم کار کرده بودیم که اون خودش رو تا جای ممکن بکشه بالا.

دو سال گذشته رو سخت به کار کردن و طراحی کردن در حوزه ی آی تی سپری کردم، امیدوارم به زودی حاصل این دو سال تلاش رو ببینید، باید زودتر از این حرف ها می دیدید ولی اتفاقات تلخ پنج ماه گذشته در زندگی من خیلی چیزها رو تغییر داد، بهترین دوستم که شش سال از بهترین دوران زندگیم رو باهاش بودم رو از دست دادم، به دلایل خیلی احمقانه، بیماری های مختلفی که همزمان من رو درگیر خودشون کردن، البته می دونم که حالا حالا ها باهاشون درگیر هستم ولی باید ایستاد، این سال ها یاد گرفتم باید ایستاد و جنگید، رفتن رو همه بلد هستن، موندن همیشه سخت بوده و در کنار هم بودن و این رو فهمیدم همه چیز در سایه توکل و در کنار هم بودن ایجاد میشه و می مونه.

دلیل خلاصه گویی هام اینه که با رفتن دوستم خیلی اذیت میشم به گذشته برگردم و مرور کنم، توی ده سال گذشته من سفرهای خیلی زیادی داشتم به طوری که مارکوپولو صدام می کردن، من واقعا بدون سفر کردن می میرم، من در اوج درد هم سفر می کنم، آخرین سفری که به شمال رفتم برای کار درد خیلی زیادی داشتم ولی سفر رو کنسل نکردم، من با ماشین خودم ۲۵۰ هزار کیلومتر سفر داشتم در چهار سال گذشته و کلی هم سفرهای زمینی و هوایی داشتم، روزهای بی نظیری بود که خیلی سریع گذشتند، خیلی سخته شاهد این باشی نهالی که شش سال پیش کاشتی و امروز بزرگ شده و میوه داده رو یکی بیاد با تبر قطع کنه و تو نتونی کاری بکنی به جز تماشا کردن.

حوزه های مختلفی رو طی سال های گذشته تجربه کردم که خیلی دوستشون دارم، مثل آی تی، گردشگری، دانش آموزی، کتاب، آموزش و … همیشه اعتقاد داشتم نباید جزیره ای کار کنم برای همین تمام پروژه هایی که طراحی می کنم بدون استثناء به هم وابسته و مرتبط هستند، امروز هم دقیقا دارم در تمام این حوزه ها کار می کنم ولی در بستر آی تی، ایده های فوق العاده ای داریم ولی نیاز داریم به یک ثبات نسبی در کار برسیم، در بعضی از بخش ها رسیدیم و در بعضی دیگه در حال رسیدن هستیم، سال ۹۴ سال سخت و تلخی بود و می دونیم سال ۹۵ هم سال سختی خواهد بود ولی امیدواریم بتونیم با تلاش سال سخت و شیرینی رو رقم بزنیم.

خدا رو شکر ناراضی نیستم، امروز در اراک، تهران و تبریز دفتر داریم و تجهیزات راه اندازی دفاتر مختلف رو در چند جای دیگه هم داریم، کارهای فوق العاده ای داریم انجام می دیم، در طی ده سال گذشته درآمد نسبتا خوبی داشتم، سفرهای زیادی کردم و هر چیزی که دوست داشتم رو برای خودم و دوستانم تهیه کردم، نذاشتم هیچ وقت حسرت داشتن چیزی روی دلشون بمونه، امکانات و تجهیزات خیلی خوبی تهیه کردم که بستر خوبی برای آینده ایجاد کرده، امروز فقط نیاز داریم به توکل و تلاش، تلاش، تلاش و مهم تر از تلاش کردن با هم بودن برای ساختن و صد البته سلامتی که امیدوارم خدا لطف و مرحمتش شامل حال ما هم بشه البته می دونم خدا کارهای بزرگی رو به من محول کرده که امروز درست درکشون نمی کنم و دارم تمام تلاشم رو می کنم تا به اون درکی که باید داشته باشم برسم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. ابولفضل جان همون طور که در کامنت قبلیم بهت گفتم اسان به امید زندست و نابرده رنج گنجی میسر نمیشه.
    البته باید اعتراف کنم اگر مشکلات تو برام پیش میومد حتما خسته میشدم… اما همینکه موندی و داری ادامه میدی واقعا بهت افتخار میکنم.
    امیدوارم با امید بیشتر ادامه بدی و شاهد کارهای بزرگت باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه