۲۱دی

تجربه راه اندازی رادیو رادونه

شاید بازیگر شدن هم مثل دکتر و مهندس و خلبان و اینا شدن در برهه ای از تاریخ زندگی هر فردی جزء علاقه مندی هایی بوده که دوست داشته بهش برسه ولی به مرور زمان با درگیر شدن در ماجراهای سخت زندگی به فراموشی سپرده می شه، من هم از جمله آدم هایی بودم که دوست داشتم بازیگر بشم البته هیچ وقت هم حوصله نداشتم و نسبت به سایر علاقه مندی هام از اهمیت کمتری برخوردار بود، چند سال پیش تصمیم گرفته بودم شبکه رادیو و تلویزیون اینترنتی راه اندازی کنم، البته هنوزم دوست دارم.

شاید اولین باری که با پادکست آشنا شدم توسط یکی از دوستانم بود که مجموعه ای را تحت عنوان رادیو علیها، یادم میاد دنبال می کرد، جالب بود و به نظرم چیز جالبی اومد، تا اینکه امروزه اینستا رادیو و … اومده و حتی اپل هم برای تولید پادکست یه چیزهایی تولید کرده، خب آدم دلش می خواد حداقل یک بار امتحان کنه ولی ممکنه ترس و نگرانی هایی این اجازه را به آدم نده تا هیچ وقت شروع کنه، من هم شاید به همین دلایل بود که سمت این کار نرفتم.

تا این که چند شب پیش، پیام صادری یه توییت کرد که اگر خبری دارید که به درد پادکست بی نام می خوره بفرستید تا بخونیم، من هم که کمردرد شدیدی داشتم و چند روزی بود از خونه بیرون نمی رفتم و خونه استراحت می کردم، در جواب گفتم، درباره کمردرد من هم توضیحی بدید و راه های درمان اون، که بحث داغ شد و هر کسی یه چیزی گفت، من هم به شوخی گفتم اصلا خودم میرم یه رادیو میزنم هر چیزی هم دلم بخواد توش میگم، البته یه شوخی بود و اصلا قضیه جدی نبود.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که داشت فضا آروم میشد که پیام یه توییتی کرد و فکر کنم یه عکس هم فرستاد و با یک نوشته که یادم نیست ولی به رستم و اسب و اینا ربط داشت، من هم که دوست ندارم یکی انجام ندادن کاری رو از سوی من دلیلی بر نا توانمندی من بدونه، البته به انضمام جوی که در اون لحظه داشتم و اینکه به دلیل کمردرد حوصله ام سر رفته بود، تصمیم گرفتم جدی جدی یه رادیو بزنم، به عبارتی یه شماره بدم بیرون، همون شب، اسم رو به چالش گذاشتم و کلی اسم پیشنهاد شد و بالاخره رادونه را انتخاب کردم.

صبح ساعت رو گذاشته بودم روی ۸ تا شروع کنم به ضبط پادکست، ولی از اونجایی که اصولا از نیمه شب بیدار شدن خوشم نمیاد، همون صبح زود ساعت ۱۰ بیدار شدم، یه نرم افزار بی کاربرد البته برای من توی مک به اسم Garageband رو باز کردم، اولش چیزی ازش سر در نیاوردم، با کمی ور رفتن یه چیزهایی یاد گرفتم و شروع کردم به ضبط یه سری چیزهایی که بداهه می گفتم، بعد اون ها رو برای خواهرم پخش کردم، بعد گفت این چه آهنگ های مسخره ای است و کلی موسیقی بی کلام ازش گرفتم.

نزدیک به دو ساعت وقت گذاشتم تا دوباره ضبط کنم، بخش بندی کردم، بدون اینکه از قبل فکر کرده باشم یا خودم رو آماده کرده باشم یا حتی مطلبی نوشته باشم که از روش بخونم شروع کردم به ضبط پادکست، اول یه سری آهنگ میزاشتم بعد یه سری چیزها رو شروع می کردم به ضبط، مدام هم توییت می کردم تا پیام ببینه من دارم ضبط می کنم تا اینکه بالاخره ضبط تمام شد و من به جای دکمه save دکمه بی خودی رو زدم که هر چی درست کرده بودم پاک شد.

دیگه واقعا از ضبط پادکست پشیمون شده بودم، چون کار سختی بود، این قضیه را که توییت کردم، بعد شنیدم پیام از بس خندیده بود نقش بر زمین شده بود و آرش هم توییت کرد جهت تمسخر رادیو رادونه، البته پیام هم باز توییتی کرد و پای خر رستم و این حرف ها رو باز هم پیش کشید، تا اینکه باز بنده را جو گرفت و شروع به ضبط مجدد رادیو کردم، به نظر خودم این بار جالب تر هم شد، چرا که هیچ کدوم آهنگ هایی که در قبلی استفاده کرده بودم رو نتونستم پیدا کنم و کلا یه چیز دیگه شد.

بعد از اتمام ضبط اولین نفر برای مادرم پخش کردم تا گوش کنه، آخراش دیگه داشت کلی می خندید تا اینکه پرسید می خوای این رو چه کار کنی؟ گفتم منتشر کنم دیگه! با تعجب گفت، نکنی این کار رو زشته، لااقل اسمت رو بردار، یکم پشیمون شدم برای منتشر کردن، تا ساعت های بعد خودم گوش می دادم و می خندیدم تا اینکه به یکی از بچه ها زنگ زدم و برای اون هم پخش کردم، اون هم لبخندی زد و گفت نمی دونم منتشر کنی یا نه! با خودم گفتم معلومه چه گلی زدم.

با همه ی توضیحاتی که گفتم دل رو زدم به دریا و تصمیم گرفتم رادیو رو منتشر کنم، برای همین کلی ور رفتم تا تونستم برای اون کاوری بسازم و روش بزارم، بعد هم قضیه آپلود و سرعت مسخره اینترنت پیش اومد ولی به هر حال در قالب این پست منتشر کردم، نه هدف خاصی داشتم، نه فکری برای ادامه دادنش دارم، صرفا یک شوخی بود و یک امتحان برای خودم، درست نفهمیدم نظر بقیه چی بود، یه سری دوست داشتن، یه سری دوست نداشتن، ولی برای من مهم چیز دیگه ای بود.

برای من خیلی مهم بود تا یک بار هم که شده ضبط کردن یک رادیوی اینترنتی را تجربه کنم، البته دوست نداشتم چیزی ضبط کنم که مثل بقیه باشه، نمی تونم بگم که هیچ برداشتی از هیچ جایی نداشتم، بالاخره آدمی زاد است و خطاکار ولی انصافا همش بداهه گویی بود، بعدش مهم ترین تصمیمی که گرفتم منتشر کردن اون بود، خیلی ها کارهایی انجام می دهند ولی از انتشار اون به هر دلیلی می ترسند، مثلا پرسونال برندینگ و این مسخره بازی ها، بی خیال بابا، خودت باش!

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۷ دیدگاه ها

  1. کارت به عنوان شماره صفر خوب بود.
    اما با هم به همون جمله خودم رجوع می‌کنم که :
    رخخخخخش میخواهد تن رستم کشد(با کسره بر ک)

  2. آقا چند تا نکته:
    تجربه‌ی ساخت پادکست، یه تجربه‌ی فوق‌العاده‌اس، منم با ساخت اولین پادکستم گه فقط ۳ دقیقه بود، این تجربه رو کسب کردم و هرکی رو دیدم گفتم آقا اگه می‌تونی حتما این کارو بکنم، چون واقعا باحاله، حتی شده یه بار، ادامه دار هم نبود مشکلی نیست.
    اینکه بداهه و بدون آماده کردن متن این پادکست رو ساختید خیلی خوبه، من که نمی‌تونم 🙂
    و اینکه بعد از پاک شدن همه چیز دوباره رفتی واسه ضبط، دمت گرم داره 🙂
    میدونی، پادکست رادونه یه وجه تمایزی با بقیه‌ی پادکست‌ها داره که جذابش میکنه و اگه ادامه دار باشه، طرفدار خاص خودش رو پیدا میکنه
    در کل چه خوب که نحوه ساخت و ضبط این پادکست رو گفتید جناب فتاحی عزیز، جذاب بود 🙂

    • خیلی خوشحال کننده است که وقت گذاشتید و رادیو رو گوش دادید و خودتون هم پادکست ضبط می کنید، انصافا تجربه جالب و نابی بود، یه داداش دارم همیشه دوست داشت بده بیرون ولی نمی داد، هر کاری که تو ذهن اون بود من سریع عملیاتیش کردم 🙂 در ضمن از این که حمایت می کنید تا بازم ادامه بدم خیلی تشکر می کنم 🙂

  3. با سلام،
    خیلی هم پادکست خوبی بود، به اشتراک گذاری تجربه ات هم کار خوبی بود، کلا کار خوبی بود دیگه.
    خسته نباشی.

  4. سلام…خسته نباشی ابولفضل جان…من هنوز فرصت نکردم گوش بدم ولی تجربت رو خوندم..منم مثه خودم تازه رادیو خلاقیت رو راه انداختم و دو شماره ضبظ کردم ولی واقعا انرژی زیادی از آدم میگیره و لذت بخش ترین مرحلش اینه که تموم میشه و آپ میکنی …برات آرزوی موفقیت دارم…

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)