۳۰بهم

تجربه یک روز کافه من شدن

چند وقتی بود زده بود به سرم برم توی کافه کار کنم، این اواخر به حدی رسیده بود که هر روز با خودم درگیر بودم و خودم رو قانع می کردم که بی خیال این قضیه بشه، ولی بی خیال بشو نبود و روز بعد بیشتر اصرار می کرد، خیلی برام عجیب بود، چند باری به علی مسئول کافه هم گفتم و اون هم خندید و گفت مشکلی نیست هر وقت دوست داشتی بیا، این جواب باعث شد از فرداش با شدت و قدرت بیشتری اصرار کنه تا یک روز در کافه کار کنم، بالاخره نتونستم دوام بیارم و قبول کردم و تصمیم گرفتم فردا روزی کار کردن در کافه را تجربه کنم.

صبح روزی که قرار بود در کافه کار کنم، احساس عجیبی داشتم، یه چیزی تو مایه های دلشوره، خیلی به نظرم مسخره اومد، چون کارهای خاص تر از این هم انجام داده بودم، لباس پوشیدم و آماده شدم برای رفتن ولی یه چیزی مانع از رفتن من میشد، تا اینکه مادر کاری ازم خواست تا انجام بدم، من هم سریع گفتم چشم، خودش هم تعجب کرده بود ولی من خوشحال بودم چون می تونستم دیرتر برم، یه چیزی هم در درونم مدام سر به سرم میذاشت که ترسو پاشو برو، ترسیدی؟ واقعا که، …

اینقدر کارهای مختلف انجام دادم و سر خودم رو گرم کردم تا اینکه دیدم ساعت حدودا داره ۴ میشه، نتونستم بیشتر از این توهین های ندای درونم رو تحمل کنم برای همین لباس پوشیدم و این بار جدی جدی رفتم کافه، مبین از بچه های کافه نرسیده گفت، مگه قرار نبود صبح بیای، من هم صادقانه راستش رو گفتم، خدا رو شکر وقتی من رسیدم کسی نبود، لپ تاپم رو باز کردم و چند تا توییت کردم و از مبین می پرسیدم حالا باید چه کار کنم، تا اینکه رئیس اعظم مسعود هم رسید، مثل همیشه خنده ای زد و جدی نگرفت.

ولی من خیلی جدی بودم، اولین مشتری ها که وارد شدند براشون منو بردم، واقعا لحظات خیلی سختی بود، به خصوص که دو سه تاشون هم آشنا از کار در اومدن و کلی طول کشید با خودم کنار بیام و براشون منو ببرم، دلیل این حس درونی رو نمی فهمیدم، چون آدم خجالتی نیستم، شاید احساس می کردم دارم کار کوچیکی انجام می دادم در حالیکه اصلا این طوری نبود و داشتم کار بزرگی انجام میدادم، این احساس تا آخر روز همراه من بود ولی آخراش دیگه باهاش کنار اومده بودم.

برای اینکه اشتباه نکنم چه کسی چه سفارشی داده و روی کدوم میز نشسته و بعدش هم آیا حساب کرده یا نه، تغییراتی در فرم ها دادم، بعد از سفارش هر مشتری سریع هزینه ها رو حساب می کردم و روی همون برگه می نوشتم تا وقتی مشتری خواست بره بیرون علاف نشه تا من حساب و کتاب بکنم، برای اینکه نشون بدم مشتری روی کدوم میز نشسته از شکل های خاصی استفاده می کردم که فقط خودم سر در میاوردم، چون متاسفانه میزها شماره نداشت و کار برای من کمی سخت بود.

زمان زیادی طول می کشید تا بچه ها سفارش مشتری رو آماده کنند، به مبین گفتم چرا اینقدر دیر آماده می کنید، جواب جالبی داد، گفت، مشتری نیومده ساندویچی، اومده کافه بشینه حرف بزنه، عجله نداره، من هم قانع شدم و به مشتری ها و رفتارهاشون دقت می کردم، یکی حرف از ازدواج و تفاهم میزد، یکی داشت چرت و پرت می گفت بقیه بخندن، یکی درباره بود و نبود خدا حرف میزد، یه سری هم غیبت می کردن به هر حال هر کسی یه جوری از دور هم بودن با دوستان و نزدیکانشون لذت می بردند.

وقتی اولین سفارش آماده شد و قرار بود ببرم سر میز، احساس خیلی بدتری داشتم نسبت به وقتی که منو می بردم و سفارش می گرفتم، ولی کار جالبی بود، اولین سینی چای که بردم کمی ریختم توی سینی ولی بعدش از این خراب کاری ها نکردم، اتفاقات جالبی هم وسط کار می افتاد، مثلا یکی از مشتری ها کافه گلاسه خواسته بود، ادعای کلاس و این حرف هاش هم میشد، اتفاقا موقع گرفتن سفارش هم چند بار گفت بزار بیشتر فکر کنم، بعد که فکر کرد، گفت کافه گلاسه می خوام.

بعد از اینکه کافه گلاسه آماده شد، بردم سر میزش، بعد از چند دقیقه دیدم مسعود با کافه گلاسه نصفه اومد و بهم گفت، خسته نباشی، گند زدی، اولش تعجب کردم که مگه چی شده، بعد گفت، مشتری گفته کافه گلاسه نمی خواستم، شکلات گلاسه می خواستم، اون لحظه اگر من رو مهار نمی کرد، حتما رفته بودم بقیه کافه گلاسه رو ریخته بودم توی صورتش، تا دفعه دیگه پای اشتباهش وایسته، نه اینکه یکم بخوره بعد خوشش نیومد بگه من این رو نمی خواستم، شعور آدم هایی که ادعای کلاس دارن از این بیشتر نیست.

یکی از مشتری ها هم وقتی صورت حسابش رو پرداخت کرد، رفت سر میزش، کیفش رو برداشت، و بلند گفت، شادی روح شهدای اسلام صلوات، سکوت کاملی برای چند لحظه کافه رو فرا گرفت و طرف هم سریع کافه را ترک کرد، نفهمیدم فاز اون لحظه از زمانش چی بود، اگر آدم معتقدی بود اونجا جاش نبود، اگر هم برای مسخره کردن بود، باز هم جاش نبود، در کل احمقانه بود اون حرکت، البته باعث شد تا دقایقی همه مشتری ها شرح و تفسیری بر این حرکت داشته باشند و موضوع خوبی برای بحث کردن.

یکی از غم انگیز ترین صحنه ها هم زمانی بود که زوج جوانی به نتیجه نرسیدن و بعد از حساب کردن میز از کافه رفتن بیرون، البته من به نتیجه نرسیدن مذاکرات رو زمانی فهمیدم که رفتم میز رو جمع کنم و دیدم دسته گل رو هم اونجا جا گذاشتن و رفتن، دلمان سوخت و گل را بین خودمون تقسیم کردیم، آخر شب هم یکی از این بچه های کار اسفندی دود کرده بود که باید بودید و می دیدید، فقط در کافه رو باز کرد، دود کل فضای کافه را فرا گرفت و من هم برای مدتی مدام سرفه می کردم.

در کل روز عجیب و جالبی بود برای من و صد البته خسته کننده، بالاخره دیگه درونم حرفی برای گفتن نداشت و یک روز کافه من شدن رو هم تجربه کرده بود و به سایر تجربه هام اضافه شده بود، انصافا این تجربه چون ارتباط مستقیم تری با مشتری داشت برام جالب بود، به خصوص که می تونستم رفتار مشتری رو تحلیل کنم، نحوه بر خوردم رو ببینم و از نزدیک کاری رو انجام بدم که باید رضایت مشتری رو جلب می کردم تا با لب خندون از کافه بیرون بره، امیدوارم باز هم از این تجربه ها داشته باشم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۶ دیدگاه ها

  1. ولی باید میرفتی بقیه اون کافه گلاسه رو میریختی تو صورت طرف…D:

  2. اگر میدونستم پای پیاده میومدم و ۴ بار سفارشم رو عوض میکردم تا اونو رو صورتم احساس کنم :)))))
    جالب بود! من اگر بودم درجا فاز به فاز میشدم اتصالی میکردم سکته میزدم :)))

  3. از اینکه تونستی خودت رو راضی کنی که با انجام دادن کاری که شاید دیگران اون رو در شأن تو ندونن، به خواسته ی درونیت جامه عمل بپوشونی، خوشحالم. 🙂

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)