۲۴آبا

تمام تلاشم را کردم تا دکتر و مهندس نشم!

دوران ابتدایی از این بازی ها بود با کاغذ درست می کردیم، چند تا شغل هم روش می نوشتیم، بعد یکی رو انتخاب می کردیم و می گفتیم مثلا چند تا، بعد طرف مقابل باز و بسته می کرد به تعداد عددی که ما گفتیم و بعد همون که انتخاب کرده بودیم میومد و می گفت، چی میشیم در آینده، یادم میاد اون موقع شغل های دنیا برای ما خیلی محدود بود، خلاصه میشد توی دکتر، مهندس، رفته گر، نون خشکی، خلبان، کارگر، مغازه دار، آخرش دیگه پول دار بود، ما که پول دار بودن رو شغل می دونستیم، شما رو نمی دونم، اون موقع تلاشم این بود، دکتر نشم، هر چی دیگه میومد خیلی برام مهم نبود، گویا می ترسیدم.

بزرگ تر که شدیم و رسیدیم به مقطع راهنمایی، رشته های پیش روی ما کمی بیشتر شده بود، کشاورز، نجار، بنا، ملوان و … هم بهشون اضافه شد، بازه ی بازتری داشتیم ولی یا باید دکتر می شدیم، یا مهندس، پس دو راه بیشتر نداشتیم، ریاضی-فیزیک و تجربی، انسانی هم که کلاس نداشت، فنی و حرفه ای هم محیط اش خوب نبود، تجربی هم که دوست نداشتیم، پس حق انتخابی نبود، بود!! نبود، ناچار شدیم بریم ریاضی، اینقدر ریاضی و فیزیک خوندیم و نفهمیدیم این چرت و پرت ها کجای زندگی ما قراره کاربرد داشته باشه ولی تا این لحظه من از یک خط اونها به جزء جمع و تفریق و ضرب و تقسیم استفاده نکردم.

حالا من درباره ی درس دینی صحبت نمی کنم و مبحث شیرین مکتب چیست، جالب اینجاست که هیچ وقت هم نفهمیدم مکتب چیست، ولی قبول می شدم، گویا این مکتب مبحث خیلی مهمی نبود، بگذریم، درس و مشق موضوع من نیست، دبیرستان کلی ریاضی و فیزیک خوندیم، گفتند پاشو انتخاب کن قراره مهندس چی بشی، گفتیم حالا نمیشه بی خیال ما بشید، ما همون نون خشکی رو بیشتر دوست داریم، می گفتند هیچ وقت گوش به حرف ما ندادی، من هیچ وقت معنی این جمله هم نفهمیدم، دوازده سال من رو گذاشته بودند سر کار و من مجبور بودم برم مدرسه، کجاش حرف گوش نکردن بود!!

به خدا من خیلی بچه ی حرف گوش کنی بودم که دوازده سال درس خوندم، اگر به خود من بود همون پنجم ابتدایی ترک تحصیل می کردم می رفتم بیزینسی چیزی راه می انداختم، پول در میاوردم، چه کاری بود آخه! تو فامیل هم یه پول دار داشتیم اتفاقا تا کلاس پنجم بیشتر سواد نداشت، من دوست داشتم اون رو الگوی خودم قرار بدم تا دکتر و مهندس های فامیل رو، ولی بچه ی حرف گوش کنی بودم و دوازده سال درس خوندم، تا الانم یادم نمیاد جایی به دردم خورده باشه، ولی پدر و مادرم بودن باید گوش می کردم، هم رفتم تا مهندس بشم هم کاری رو شروع کردم، بابام همیشه به کارهام می گفت ول کن درس بخون ضرر می کنی.

یه ترم درس خوندم، کلی وقت گذاشتم تا ادامه ی سینوس دو آلفا مساوی کوفت رو بخونم بلکه کار یاد بگیرم بی کار نباشم و بهم بگن آقای مهندس، همزمان با همون یک ترم هم شرکت زدم در سن ۱۸ سالگی و چند باری ورشکست و بدبخت شدم ولی چون بابای پولدار نداشتم و اگر می فهمید چه گندی زدم احتمالا حالم رو می گرفت مجبور بودم ایستادگی کنم، مجبور بودم، می فهمید؟! اینقدر تلاش کردم تا همه بهم می گفتند آقای مهندس، باور کنید مدرک دانشگاهی نگرفتم، چون دیدم مهندس هستم دیگه، مهم اینه بقیه بهم میگن مهندس، همه برای همین میرن مدرک بگیرن، خب من دارم، این شد که ما نه مهندس شدیم نه دکتر، البته نمی دونیم الانم چی هستیم ولی هر چی هستیم بهتر از دکتر و مهندس شدن هست، چی بود بابا!!

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)