۱ارد

تنها ترین تنها

امروز صبح از خواب بیدار شدم حال و هوای دلگیری داشت نمی دونم چرا، این روزها به جای اینکه خیلی خوشحال باشم، هم خوشحالم هم غمگین، نه اختیار خوشحالی رو دارم و نه اختیار غم و دلتنگی رو، امروز تولد بود، تولد یکی از بهترین دوستانم، به جرأت می تونم بگم هیچ کس مثل اون در این دنیا تنهایی رو درک نکرد، اون که حق دوستی رو یه جوری برای من به جا آورد که من هیچ وقت نمی تونم جبران کنم، همیشه از خدا یک چیزی می خواستم که گاهی فکر می کردم بهم داده و گاهی فکر می کردم ازم گرفته، هیچ وقت کسی که دنبالش می گشتم رو پیدا نکردم، آدم های این دنیا خیلی عجیب هستند، آخرین هدیه ای که بهش دادم انگشتری بود که روش نوشته بود علی.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه