۱۳آبا

جای غلط در زمان درست

حتما شنیدید که میگن به دلم افتاده بود مثلا تو میای و هزار داستان دیگه، من با دلم همیشه این طوری هستم، همیشه دلم بهم میگه الان قراره چه اتفاقی بیافته، باز حتما تله پاتی هم شنیدید و می دونید چی هست، من با یک نفر خیلی این طوری هستم، البته به نظرم کاملا یک طرفه است، می دونم در لحظه داره به چی فکر می کنه، کجاست و حتی با چه کسی هست، می دونم از نظرتون شاید خیلی مسخره به نظر بیاد، چون به بعضی ها که میگم مسخره ام می کنند و بعد از اینکه از یکی می پرسند می بینند دقیقا همون اتفاق افتاده، بهم میگن حتما از یکی شنیدی و کلی داستان دیگه، در حالیکه من اصلا با کسی حرف نمی زنم، ولی کلیات به دلم میافته، حالا چرا این و گفتم.

این یکی از بخش های ناراحت کننده زندگیم هست، چون شخص مقابل رو خیلی وقته نمی بینم ولی هر روز بهش فکر می کنم به صورت کاملا ناخواسته، دیگه به این باور رسیدم که این خودش می تونه یک بیماری باشه، مشکل فقط به فکر کردن ختم نمیشه، تحلیل های خیلی جالبی هم می کنم و چیزهای درستی هم به دلم میافته، که بعضی هاش دلشوره های خیلی شدید دچار میشم و با بعضی هاش نگران میشم و از حق نگذریم، از بعضی هاش هم ناراحت و غمگین میشم و حتی ممکنه باعث حسادت هم بشه، مجموع همه اینها باعث میشه زندگی طبیعی نداشته باشم، در حالیکه این مسائل یک طرفه و فقط از سمت من هست و این کاملا مشکل منه متاسفانه.

مثلا یک روز به دلم افتاده بود که امروز داره به صورت عمومی می نویسه، می دونستم کجا و با چه آدرسی این کار و می کنه، از قضا من جز اولین نفرهایی بودم که مطلب اش رو می خوندم، مسخره است، واقعا مسخره است، چون شک ندارم اون حتی تا حالا یک درصد مطالبی که من نوشتم رو نخونده، شاید هر از چند گاهی برای تفریح هم آدرس بلاگ من و باز نکنه، ولی می دونستم بلاگ کیو حتما و همیشه می خونه، بدون شک اونم همزمان داشت می نوشت و درست بود، این چرت و پرت هایی که الان دارم می نویسم رو فکر کنم فقط خودم می فهمم، راستش دارم می نویسم شاید بتونم راهکاری براش پیدا کنم، نمی دونم، فعلا فقط می دونم دوست دارم بنویسم.

یا مثلا خیلی قبل تر ها حس کردم کتاب می خونه، بامزه بود، می دونستم باید کجا دنبالش بگردم، کارهایی که شروع می کرد و می دونستم چیه، خیلی عجیب بود، حتی یک بار قرار بود برای یکی کاری انجام بدم، بعد از مدتی حس کردم اون داره انجام میده، چک کردم دیدم درسته، اصلا چیز عجیب و روی اعصابی هست، همین چند روز پیش، کسی که بهش دوربینم رو فروخته بودم جعبه دوربین اش رو می خواست که قرار بود یکی از این دوست عزیز ما تحویل بگیره، می گفت این هفته می گیرم، منم بهش گفتم این هفته نرو نیست، می گفت خیالبافی نکن، گفتم نه جدی، حس می کنم با فلانی رفته سفر، می گفت توهم میزنی، بعد که زنگ زد بهش و گفت نمی تونه این هفته، خندیدم و خندید.

راستش خیلی مسخره است و دروغ میگم اگر بگم مشکلی ندارم که نیست، ولی اون این حق و داشت که با کسی که بیشتر دوست اش داشت و باهاش احساس خوشحالی بیشتری می کرد باشه، بیشترین جایی که خیلی آزارم میده، اونجایی هست که خیلی اتفاقی توی خیابون چیزی پیدا می کنید، به دلتون می افته که می تونه در آینده چیز خیلی خوبی از کار دربیاد، همه اون روزها شما رو مسخره می کنند ولی شما به دلتون اعتماد می کنید، سال ها روش کار می کنید، خرابش می کنید، بهبودش می دید، تا اینکه بعد از سال ها میرسه به همونجایی که دقیقا دلتون می گه، اتفاقی می افته که مقصرش هم شما هستید، مجبور نیستید رهاش کنید، ازتون می گیرنش، تازه داستان شروع میشه.

دلتون شدیدا منزوی میشه، مغزی که بارها و بارها بهش تذکر داده بود این کار و نکن، شمشیر رو از رو می بنده و دلتون رو به کنج وجودتون می بره و شمشیر و میزاره زیر گلوش، سعی می کنه کنترل همه چیز و به عهده بگیره ولی دل هر جایی که باشه باز کار خودش رو می کنه، نیست ولی باهاش ارتباط برقرار می کنه، این کار مغزتون رو آزار میده، از طرفی مغزتون هم نمی تونه کار دل رو یکسره کنه، همین طور اوضاع روز به روز گیج کننده تر و شرایط سخت تر و تلخ تر میشه، تمام این مشکلات رو شما فقط دارید، چون شما تنها شدید ولی اون شاید به انتهای شما رسید و در ابتدای یکی دیگه قرار گرفت و از همه چیز راضی و خوشحال باشه، شاید حداقل روزهای بهتری رو تجربه کرده باشه.

خیلی طولانی شد، فقط می خواستم خودم رو خالی کنم، راستش وقتی کسی که همه چیزش رو که سال ها برای ساختن اش تلاش کرده از دست میده و حرفی بهتون میزنه، به نظرم نباید ناراحت بشید، شاید باید کمی هم بهش حق بدید، اون چیزی برای از دست دادن نداره دیگه، فقط همون حرف هایی هست که اگر نزنه نمی دونه کجای دلش باید بزارشون، حداقل کمک اش کنید بریزه بیرون، فوق اش چند دقیقه ناراحت میشید،البته می دونم با خودتون میگید به ما چه مربوط هست، بگذریم مهم اینه من کمی خالی شدم، یادش به خیر همیشه هم بهش می گفتم هر وقت باید باشی و به کمک ات احتیاج دارم نیستی، اون هم می گفت نمی دونم چرا من هر وقت می خوام برم تو توی بدترین شرایط زندگیت هستی (لبخند)، دعا کنید بتونم دلم رو از این اسارت در بیارم، البته می دونم که کاملا غیر ارادی هست و نمی تونم، ولی همیشه یادتون باشه، خیلی کم پیش میاد تو این دنیا یکی آدم رو به خاطر وجود خودش دوست داشته باشه، نه به خاطر اینکه باهاش خوش میگذره، یا حتی اهداف مشترکی داره و به می دونه روزی به دردش می خوره، من هیچ وقت انتظار نداشتم کاری برام بکنه، در آخر پل استر میگه: «ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط، یا جای غلط بودیم در زمان درست! و همیشه همین گونه همدیگر را از دست داده ایم».

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

۴ دیدگاه ها

  1. بیشتر مردم منتظر فرا رسیدن سال نو هستند
    تا دوباره به عادت های کهنه مشغول شوند
    (پائولو کوئلیو)

  2. موفقیت افراد مشهور و به طور کلی موفقیت در هر کارى، مرهون عوامل زیر است :
    ۱. شناخت هدف
    ۲. شناخت توانایى ‏ها، علایق و استعدادهاى خود
    ۳. برنامه ‏ریزى درست و سنجیده
    ۴. اراده‏اى محکم و عزمى راسخ
    ۵. همت بلند و تلاش و پشتکار زیاد
    ۶. توکل بر خداوند

  3. این حرفتون عالی بود :
    خیلی کم پیش میاد و این دنیا یکی آدم رو به خاطر وجود خودش دوست داشته باشه، نه به خاطر اینکه باهاش خوش میگذره، یا حتی اهداف مشترکی داره و به می ونه روزی به دردش می خوره،
    واقعا حقیقته
    من که یه همچین دوستی ندارم _به جز پدر و مادرم_ولی همیشه سعی کردم که برای بقیه اینطوری باشم
    هی روزگار
    یا علیAMIROO

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه