۲۴شهر

جواب بعضی ها رو همون لحظه ندید

یادم میاد روز ازل بود و من هنوز به دنیا نیومده بودم، داشتم به این موضوع فکر می کردم حالا اینقدر دنیا دنیا می کنن چه جور جایی هست، من خوشم میاد، نمیاد، اصلا چه کاریه حالا این همه راه پاشیم بریم تا دنیا و برگردیم، همین جا جامون خوبه، دیدم خدا اومد بالای سرم گفت، رفت و برگشتت دست خودت نیست، به وسط این دو تا فکر کن، فقط بدون تو رو برای انجام کارهای بزرگی خلق کردم خودت رو ضایع نکن، الانم پاشو که نوبت بازی تو شده باید بری دنیا، اینگونه بود که من اومدم اینجا.

هنوز چند روزی از حضورم به این دنیا نگذشته بود که دیدم همه ی ایل و تبار برای دیدن من اومدن، نوبتی من رو می گرفتن بغل بعضی ها قیافشون رو کج و کوله می کردن تا من بخندم، راستش منم چون اون موقع فکر می کردم و احساس می کردم اینا فکر کردن من بچه ام و چیزی حالیم نیست یه اخم نظامی بهشون می کردم و چون دست و بالم هنوز جون نداشت، فریاد می کشیدم که من رو رها کنن، جواب میداد، چون سریع من رو میذاشتن زمین یا تحویل بابا و مامانم میدادن.

یه مدتی گذشت و من با کلی سعی و تلاش و فکر یاد گرفتم چهار دست و پا حرکت کنم، یادم میاد سردم شده بود، فکر کردم باید برم پیش بخاری، رفتم ولی اومدم دستم رو بگیرم به بخاری و بلند بشم، دستم رفت لای شیارهای بخاری و گیر کرد، آقا مکافاتی شد، کلی داد زدم تا نجاتم دادن، نه اینکه فکر کنید بی فکر عمل کردم نه همون موقع هم کلی فکر کردم ولی مشکل از سازنده بخاری بود که فکر بلند شدن ما بچه ها رو نکرده بود، چی فکر کردید شما، مامانم فهمیده بود، چون یه کتکی به بخاری زد.

هر چی من بزرگ می شدم فکرم بیشتر چهارچوب پیدا می کرد، دیگه اون فکر سابق نبود، اصلا یه چیز بی خودی داشت میشد، هر کاری می خواستم انجام بدم اگر قبلش فکر می کردم دیگه انجامش نمی دادم، دل رو زدم به دریا گفتم بزار کودک بمونم، رفتم توی آشپزخونه و کلی زردچوبه و فلفل و چیزهای دیگه رو مخلوط کردم معجونی شده بود، با سرنگ هر روز تزریق می کردم به گل های توی خونه، گفتم تقویت بشن زودتر رشد کنن، بعد از چند روز همه ی گل هامون خشک شدن، همه تعجب کرده بودن، منم راستش صداش رو در نیاوردم چه کاری بود حالا، یه فکر بود که گذشت.

از گل کاری های بالا زیاد انجام دادم که به فکر کردن مربوط میشه ولی بهتره چند تا رو برای موضوعات دیگه کنار بزارم بحث های بعدی تکراری نشه، توی مسیری که تا الان اومدم کلی فکر های جور وا جور کردم، یکی از ایرادات من اینه که وقتی فکر می کنم باید حتما انجامش هم بدم، درست و غلط بودنش هم زیاد برام مهم نیست، به نظرم توی کار خیلی کمک می کنه، چون اکثر کارهای درستی که توی زندگیم انجام دادم، همون کارهای غلطی بود که دیگران می گفتن انجام نده و من دادم.

توی این چند سالی که توی این دنیا در حوزه های مختلف کار کردم، به نتیجه ی مهمی رسیدم که گفتم به شما هم بگم شاید به کارتون اومد، هر وقت تصمیم می گیرم باید کار جدیدی انجام بدم، کلی زمان میزارم و فکر می کنم، وقتی فکر کردنم تمام شد شروع می کنم به انجام دادن اون کار با سرعت خیلی زیاد، اون موقع هست که سوژه ی محافل دوستان می شم، یه همچین زمان هایی دو تا کار مهم انجام میدم، نقدهایی که فکر می کنم سازنده اند رو جذب می کنم و بهشون اهمیت میدم و نقد هایی که حس می کنم به درد نمی خوره، اصلا نمی شنوم، خودم رو میزنم به کر بودن، چون اعتقاد دارم باید زمان و نتیجه ی کارم پاسخ بعضی دوستان رو بده و من به انرژیم نیاز دارم برای حصول نتیجه و لذت بردن از مسیری که توش قدم برداشتم.

در آخر چون مفهوم کلی صحبت ها و خاطراتم فکر کردن بود، نتیجه گیری رو میزارم به عهده ی خودتون، هیچ بخشی هم بی دلیل و بی هدف ننوشتم، حالا برید فکر کنید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

۴ دیدگاه ها

  1. سلام
    روز ازل درسته نه روز عزل

  2. گاهی وقت ها لازم است مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنیم. به همه پشت کنیم و مشفول کار خودمان باشیم. چون درست بعد از اینکه کارمان تمام شد همه ی کسانی که به آنها پشت کرده بودیم مجبور هستند بلند شوند و تشویقمان کنند

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه