۲۷دی

حواستون به دوستاتون باشه

وقتی می خوام درباره ی یک مسئله اجتماعی حرف بزنم، یک حس درونی بهم میگه باید برگردم به دوران کودکی، چرا که خیلی از خوب بودن ها و بد بودن های امروز ما ریشه در کودکی ما داره، حتی زیاد پیش میاد وقتی از یک رفتار فعلی تون بدتون میاد، با خودتون می گید ای کاش مثل کودکیم بودم، کودکی خیلی دوران عجیب و سرنوشت سازی هست، متاسفانه خانواده های ایرانی به نظر من نمی دونند چطوری باید توی این سن با کودک خودشون رفتار کنند.

من وقتی ابتدایی بودم، فکر کنم پول تو جیبیم بیست تومن بود، باهاش می شد یک فتیر به قطر ۱۰ سانتی متر خرید، تنها چیزی که توی مدرسه به فروش می رفت، بقیه وضعشون به نظر از من بهتر بود، ولی چند تایی هم داشتیم که کلا اونم نداشتن، ابتدایی هم مشکل روابط اجتماعی زیاد رو داشتم، یه جورایی با همه دوست بودم و زنگ تفریح کلی آدم همیشه دور و برم بود، از همه جنسی هم بود، پولدار، بی پول، یه سری زنگ نخورده سر صف خرید تنقلات بودن، منم به عنوان یکی از شرترین بچه های مدرسه، همیشه اسباب زحمت ناظم ها رو در زنگ های تفریح بر عهده می گرفتم، رفتار بچه ها توی زنگ های تفریح اون موقع برام خیلی جالب بود و بهش دقت می کردم.

مثلا یکی از بچه های پولدار بود، هر روز با خودش پفک می آورد مدرسه، بعد خیلی دوست داشت بیاد تو گروه ما، اول گذاشتیم بیاد، بعد هر روز جلوی ما می خورد تعارف هم نمی کرد، منم انداختمش بیرون، بعد هر روز میومد اول به بچه ها تعارف می کرد بعد خودش می خورد، منم نمی خوردم، شاید یکی از دلایلی که الان از پفک اینقدر بدم میاد برگرده به همون دوران، یکی دیگه بود، میرفت حیاط پشتی یه چیزی می خورد کسی نبینش خدای نکرده مجبور بشه به کسی تعارف کنه، یه سری هم تنها قدم میزدن و می خوردن.

با خودم فکر می کردم اینا تو یک ساعت چه کار کردن که اینقدر گرسنه هستند، بعد که ساعت چهارم میشد، (اون موقع چهار زنگی بودیم)، از گشنگی چیزی نمی فهمیدیم، دلیل خوردن بقیه رو می فهمیدیم. من هم از اول هفته، پول هام رو جمع می کردم تا آخر هفته، بتونم چند تا فتیر بخرم با بچه ها دور هم بخوریم، جالب اینجا بود که بازم به کسی کامل نمی رسید، اونم نصف یک فتیر سهم من میشد، بعد از مدتی نون و پنیر می بردم مدرسه، که اونم تیکه تیکه میشد بازم چیز زیادی به من نمی رسید ولی خوشبختانه تو گروه همه هر چی داشتن وسط بود.

تو گروه ما یکی بود، من هر وقت می خواستم چیزی بگیرم، می گفتم من و فلانی با هم خریدیم، اونم چیزی نمی گفت، تا اینکه یه روز یکی از این بچه پول دار های مدرسه اومد گفت، مادر فلانی میاد خونه ما سبزی پاک می کنه، … ماست، اصلا دوست ندارم اسم اون واژه رو بیارم، شاید هیچ وقت تو مدرسه اینقدر ناراحت نشده بودم، بنده خدا قرمز شد، بعد هم عصبی و رفتن به گیج هم، من هم رفتم کمکش و یه کتک سیری به طرف زدیم، ولی بنده خدا کماکان گریه می کرد، این موضوع باعث شد بیشتر با هم رفیق بشیم و حرف های خصوصی تری بین ما رد و بدل شد، البته فرداش با باباش اومد و ما کتک سیری از ناظم خوردیم.

بنده خدا پدرش مریض بود و افتاده بود توی خونه، مادرش هم برای اینکه خرج بچه ها رو بده، این طرف و اون طرف کار می کرد، ولی انصافا هر کس می دیدش فکرش هم نمی کرد که اینا مشکل مالی دارن، از اون روز به بعد همیشه دوست داشتم خدا اینقدر بهم پول بده تا بتونم به دیگران کمک کنم، تا دستشون رو جلوی هر … دراز نکنن، دیگه هم توی مدرسه چیزی نخریدم، مگه تونسته باشم دیگران رو مهمون کنم، الان هم خدا رو شکر همین طوری هستم، البته بستگی داره با کی باشم، چون برام خیلی مهم هست، مگر واقعا حواسم نباشه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. پست هات رو دنبال می کنم ادامه بده رفیق…

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)