۲۹آذر
حکایت آن که دلسرد نشد

حکایت آن که دلسرد نشد

مارک فیشر از اون نویسنده های دوست داشتنی هست که من نمی تونم دوستش نداشته باشم، اولین کتابی که ازش خوندم، «حکایت دولت و فرزانگی » بود، یادم میاد دبیرستانی بودم، خیلی کتاب عالی بود، تاثیر خوبی هم روی زندگیم داشت، بعد از مدت ها کتاب «حکایت آن که دلسرد نشد» رو خوندم یه جورایی تو همون قالب کتاب قبلی بود که خونده بودم ولی این یکی هم عالی بود، مفاهیم مهم رو خیلی زیبا در قالب داستان بیان می کنه، این کتاب رو خیلی دوست داشتم، به خصوص جاهایی که وارد قسمت های سخت و دردناک زندگی می شد، دردهای قشنگی در داستان گذاشته بود، دردهایی که شاید حس می کردیم دردهای ما شاید در برابرشون چیزی نباشه، دلسرد شدن، امیدوار شدن، رویاپردازی کردن و … به نظرم باید با داستان زندگی کرد نباید درباره اش چیزی نوشت، به نظرم اگر فرصت داشته باشید و این کتاب رو بخونید، چیزهای زیادی یاد می گیرید، شاید مهم ترین پیامش برای من این بود کاری نیست در این دنیا که نتونم انجامش بدم.

قفسه کتاب های من

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)