۸آبا

خانه واده آنها

چند شب پیش با جمعی از دوستان داشتیم درباره خانواده حرف می زدیم، بحث هم از اینجا شروع شد که ما در خانواده هامون آزادی نداشتیم، خیلی سختی کشیدیم و یکی از بچه ها می گفت من نمی خوام بچه ام ایران بزرگ بشه، ازش پرسیدم چرا؟ می گفت ایران بچه ها آزادی ندارند، دانشگاه خوب نیست و …، یکی دیگه از بچه ها بهش گفت تو همین الان داری آزادی رو از بچه ات می گیری، پرسید چرا؟ گفت شاید بچه ات دلش بخواد ایران زندگی کنه، یا اصلا بخواد شغلی رو انتخاب کنه که باب میل شما نیست، مثلا بره روحانی بشه، واکنش جالبی نشون داد، گفت غلط می کنه، تا چند لحظه خودش هم حرفی نمی زد و بعد همه با هم خندیدیم.

به نظر من بچه ها تو خانواده های ایرانی بیشتر قربانی خواسته های پدر و مادرشون هستند، چرا که اونها فکر می کنند بچه شون نباید اشتباهات اونها رو تکرار کنه و یا حتی کمبود های که خودشون داشتند را تجربه کنند، یا بدتر باید به چیزهایی برسند که روزی خودشون نتونستند انجامش بدن، برای خود من جالب هست کسی که خودش در دانشگاه های ایران درس خونده، وضعیت اجتماعی خوبی هم داره، میگه بچه من حتما باید در دانشگاه های فلان کشور درس بخونه و اگر اونجا درس نخونه، بیچاره میشه، بدبخت میشه، این بچه قبل از هر چیزی از سمت خانواده نابود شده و بهش تلقین شده هیچی نیستی تا اینکه از ایران بری فلان جا.

نمونه های زیادی از این سبک آدم ها رو دیدم، به خصوص خانواده هایی که مدتی در خارج از ایران بودن و به هر دلیلی برای مدتی برگشتن ایران، بعضی از اینها در ایران اصلا زندگی نمی کنند، از نظرشون همه چیز بد هست و وارد یک جهنم شدن و به بقیه هم میگن شما اصلا زندگی نمی کنید، در صورتی که همه چیز نسبی هست چیزهایی هست که اینجا خوبه و هیچ جای دیگه اونها رو نداره و بدون شک چیزهایی هم جاهای دیگه داره که شاید نشه جای دیگه ای پیداشون کرد، بعضی از خانواده ها که مجبور بودن مدت طولانی مثلا پنج سال ایران بمونند، اصلا نفهمیدن چطوری گذشت و هیچ کاری هم نکردند چون هر روز منتظر فرصت بی نظیری بودن که در کار نبود.

نمی دونم شاید خیلی زود هست برای قضاوت کردن و شاید خودم وقتی پدر شدم نزارم بچه ام هر کاری انجام بده، بدون شک همین هم خواهد بود، ولی این و می دونم اگر در توانم باشه، بهش فرصت تجربه خیلی از چیزهایی که تو ذهنش هست رو میدم و باهاش همراهی می کنم، از نظر من دنیا درس و دانشگاه نیست، وقتی ندونی کی هستی و کجای دنیا ایستادی همه چیز بی معنی تر از این حرف ها میشه، خیلی ها رو دیدم که برای فرار از همه چیز رو میارن به سفر، من آدمی هستم که عاشق سفر هستم ولی تمام آدم هایی که خیلی سفر کردند در طول تاریخ آدم های تاثیر گذاری بودن، بیکار نبودن و از روی سیری یا بیکاری سفر نمی کردند، ما کلمات را به بازی گرفتیم.

به یکی می گفتم چرا اینقدر میری سفر؟ می گفت زندگی یعنی سفر و کشف دنیای ناشناخته، ما به این دنیا اومدیم که منشا اثر باشیم، اگر چیزی غیر از این باشه برای من که خیلی بی معنی هست، ما به این دنیا اومدیم خدا رو بشناسیم و خودمون رو بشناسیم تا بتونیم بفهمیم کجای دنیا قراره باشیم و چه کاری تو این دنیا به عهده ماست و اگر ما انجامش ندیم کس دیگه ای اون رو انجام نمیده، باید بزاریم بچه ها خودشون رو بشناسند، به جای اینکه بهشون بگیم چه کار کنند و چه کار نکنند و به جای اونها مسیرشون رو انتخاب کنیم و حق انتخاب رو ازشون بگیریم باید کمک شون کنیم یاد بگیرند، تجربه کنند، انتخاب کنند و تصمیم بگیرند، شاید این طوری خانه واده های بهتری باشیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

یک دیدگاه

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه