۵آبا

خانه واده او

حدودا یک سوم اول زندگی اش و ایران بود، یک سوم دوم زندگی اش و کانادا بود و بقیه اش و تا الان ایران بود و احتمالا بقیه اش و هر جایی به جز ایران باشه، وقتی اولین بار ازش پرسیدم چه کارا می کنی، جواب جالبی بهم داد، گفت به خانواده فشار میارم زودتر بریم کانادا، گفتم که چی بشه! گفت اونجا فرصت های زیادی هست بتونم کارهای زیادی بکنم، گفتم خب چرا اینجا همون کارها رو نمی کنی؟ گفت اینجا نمیشه!، خندیدم و گفتم تو اصلا تلاش کردی تا اتفاقی بیافته؟ گفت نه! بهش گفتم یعنی به نظرت هیچ بدی نداشته! گفت فقط بابام رو هر هشت ماه یک بار می دیدم، گفتم یعنی مادرت اونجا هم پدرت بود و هم مادرت! خانه هست، واده نیست.

***

چند روز قبل از رفتنش از ایران دیدمش، داشت با دوست هاش خداحافظی می کرد، بهش گفتم بی خیال اونها شو تو که داری میری، بیا چند روز همینجا برای خودت وقت بزار، چیزهای جدیدی تجربه کن، ترجیح داد با دوستاش یک ساعت بیشتر خوش بگذرونه، دوستانی که شاید دنیا دیگه بهش فرصت نده بتونه ببینشون، ازش پرسیدم زندگی چطور می گذره! گفت سه روزی پیش مادرم هستم، سه روزی هم پیش پدرم، گفتم چرا؟ گفت آخه چند هفته پیش از هم جدا شدن، من و داداش کوچیکم این وسط موندیم، باید برم سرنوشت من اینجا نیست، هر جوری نگاه می کردم همونجایی که داشت می رفت چیز بزرگی رو ازش گرفته بود، خانه نیست، واده هم فرو ریخته بود.

***

دو سه سالی بود اومده بودن ایران، بیشتر عمرش رو خارج از ایران بوده، از وقتی هم که اومده بودن داشت درس می خوند از ایران بره، می گفت دوست داره تو نیویورک مطب بزنه، خانواده خیلی خوبی داشت، خیلی شیک اعتماد سازی کرده بود، انصافا هم پسر خوبی بود، صرف نظر از تمام خودخواهی هاش، بهش گفتم توی چی بیشتر از همه حرف برای گفتن داری؟ چیزهای زیادی رو نام می برد، من می دونستم خیلی بیشتر از این حرف هاست، چون دنیای جالب دیگه ای هم داشت که توش زندگی می کرد، فکر همه جاش رو کرده بود، درست و غلط براش مهم نبود، آدم ها هم براش مهم نبودن، فقط خودش، خانه هست، واده هم هست، خوبش هم هست ولی قراره دور باشن.

***

شوخی شوخی باهاش آشنا شدم، تنها بود، بیشتر از چیزی که حتی خودش فکرش رو می کرد، برای فرار از تنهاییش التماس هر کسی رو کرده بود، به خصوص کسایی که اهمیتی بهش نمی دادن، اون موقع تازه فهمیده بودم چرا نمی تونم با کسی که التماس اش و می کرده ارتباط برقرار کنم و ازش خوشم بیاد، چون یک جای دیگه ای دل کسی رو شکسته بود و دست کسی و نگرفته بود با وجودیکه می دونست نیاز به کمک داره، واقعا این دنیا دار مکافات هست و با هر دستی بدی با همون دست میگیری، می گفت پدرش بیمار هست و خارج از کشور، دروغ و راستش با خودش ولی مادرش هم پدرش بود و هم مادرش، خانه نیست، واده هم تنهاست.

***

می خواستم درباره یک او بنویسم ولی درباره چهار او نوشتم، توی زندگیم با آدم های زیادی حرف زدم و با خانواده های زیادی نشستم و حرف زدم درباره همه چیز، امروز، آینده، سرنوشت، بعضی هاشون اصلا نمی تونستند تصمیم بگیرند، بعضی ها به جای بچه ها تا صد سالگی شون رو برنامه ریزی کرده بودن و می گفتند بچه ها حق انتخاب دارن ولی تو مسیری که ما مشخص کردیم، از حق نگذریم پای حرفشون هم می موندن تا اینکه بچه دیگه می ترکید اون وسط، یادم میاد دوستی رو که عاشق کامپیوتر بود ولی بابا و مامان دکترش گفته بودن تو فقط برای دکتر شدن خلق شدی، آخرشم ترکید نتونست قبول بشه و رفت دنبال عشق اش، خدا به داد بچه های خودم برسه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)