۴آبا

خانه واده ما

تو مطلب قبلی درباره خانواده یکم حرف زدم، قصد دارم تو این مطلب درباره نوع نگاه خانواده ها به بچه ها بنویسم، یه جورایی میشه گفت حاصل تجربه برخوردهایی که با خانواده های مختلف داشتم، از خودم شروع می کنم، توی خانواده ما خیلی مهم نبود هیچ کدوم از بچه ها دکتر بشن یا مهندس، بیشتر مهم این بود که حتما وارد دانشگاه بشیم، به جز من همه لیسانس و فوق لیسانس گرفتن من توی دو راهی موندم دکتر بشم، مهندس بشم، روانشناس بشم، مدیر بشم، چی بشم بالاخره، دوران بدی بود، فکر کنید یک بچه هجده ساله چی از آینده می فهمه، من اصلا نمی دونستم کی هستم، راستش همین الانم جواب این سوال رو درست و حسابی نمی تونم بدم، ولی از من انتظار داشتن یکباره تصمیم بگیرم که قراره چی بشم، فشار زیادی روی من بود، از روی اجبار تصمیم گرفتم مهندس بشم، بعد از یک ترم نظرم عوض شد، بین گزینه های زیادی گیر کردم، زمان ما دانشگاه مثل این روزها نبود که هر کسی راحت بره دانشگاه، زیادی سخت بود، تازه هر چیزی هم نمی تونستی بخونی، هر جایی خالی بود باید می نشستی، یعنی احمقانه ترین سبک زندگی، منم یهویی کشیدم زیر همه چیز، گفتم نه می خوام دکتر بشم نه مهندس نه هیچ کوفت دیگه ای، می خوام هر کاری دلم می خواد بکنم، وقتی این تصمیم رو گرفتم همه چیز منفجر شد، شبیه سیبلی بودم که هر کسی بهم می رسید یک تیری به سمت اش پرتاب می کرد، یک سالی ناراحتی روحی گرفتم، بابام به نشانه اعتراض پول تو جیبی بهم نمی داد، رسما با کارهاش نشون می داد یا مرگ یا دانشگاه، منم پای تصمیمی که گرفته بودم ایستادم، درست یا احمقانه اش الان موضوع بحث ام نیست، رفتم شروع کردم به کار کردن، تو اون سن و سال شرکت نرم افزاری زدم، تا الانم بعد از ۱۰ سال هنوز دارمش، بابام دید از توش دارم پول در میارم، سبک عوض شد، بهم گفت تو هیچی نمیشی، منم می گفتم ممنون، بابا هیچی هم خودش شغل خوبی می تونه باشه، این جامعه به هیچی هم نیاز داره، بعد می گفت تو واقعا دیوانه ای، منم می گفتم جامعه بدون دیونه که معنی نداره، یعنی حربه ای نمونده بود که پدر گرامی ازش استفاده نکرده باشه تا به من بفهمونه دانشگاه نری به خاک سیاه می شینی، یه جورایی راست می گفت، دور و بری ها که نرفته بودن معتاد شده بودن، به من می گفت این جوری میشی، منم می خندیدم، از یک جایی به بعد حرفی برای گفتن نداشتم، نه اینکه دوست داشت من بیچاره بشم تا ثابت کنه بهم چیزی رو نه فقط چون فکر می کرد راهی که بهم پیشنهاد میده بهترین و درست ترین راه هست پافشاری شدیدی داشت.

سال های اول خیلی منتظر بود من زمین بخورم، راستش رفته بودم توی کاری که اصلا بابام سر رشته ای توش نداشت، هنوزم که هنوزه علاقه ای به کامپیوتر نداره، حتی یک بار هم پشتش ننشسته حداقل من که یادم نمیاد، البته حق داشت، زمان ما همه دنبال استخدام بودن، مدرک دانشگاهی خیلی مهم بود تازه خیلی مهم بود از کجا اون مدرک و گرفتی، این روزها به تیکه ای کاغذ شبیه شده که میشه قابش کرد و توی خونه نصب اش کرد اون موقع خیلی به درد می خورد، بگذریم شاید چون بابام توی کاری که شروع کرده بودم سر رشته ای نداشت این طوری بود، چون همیشه قبل از اون همه جوره باهام بود، توی تمام خراب کاری ها، درست کردن کاردستی ها، کارهایی که حرفه فن داشتیم، کشت و کار توی باغچه، ماهیگیری، همه چی، بابام اعتقاد داشت من باید یک آب باریکه ای درست کنم برای سی سال که ثابت انجامش بدم بعد برم کنارش کارهای مختلفی انجام بدم، راستش این روزها تا حدی به این حرف اش رسیدم، حالا نه به سبک پدرم، دنبال ثابت کردن بعضی از بخش ها و شرایط زندگیم هستم، بعد از مدتی که بابام دید دیگه کار از کار گذشته و من آدم بشو نیستم، بیشتر هوای من و داشت، البته تیکه جزء جدایی ناپذیر رابطه ماست، همین الانم خیلی شیک دشت می کنیم، حتی یک بار با آرش تو اتاق بودیم یک حرفی زد، ما نیم ساعت بعد تونستیم تحلیل کنیم و بفهمیم عجب تیکه عمیقی خوردیم (لبخند)، این روزها بیشتر احساس می کنم مثل قبل پشت هم ایستادیم، یه جورایی میشه گفت می تونیم باز روی هم حساب کنیم، خیلی سخته شاید تا زمانی که خودم بابا نشم نتونم درک کنم ولی اگر اون زمان پشت من بود شاید من شرایط متعادل تری داشتم، چون اعتقاد دارم در بازه های زمانی خاصی چون خیلی تحت فشار بودم تصمیماتی گرفتم که درست نبود یا میشد بهترش رو بگیرم، مثلا یکی از دلایلی که نتونستم درس و دانشگاه رو همزمان با کار ببرم جلو این بود من تمرکزم رو گذاشته بودم روی شکست دادن بابام، وقت نداشتم به چیز دیگه ای فکر کنم، فقط می خواستم شکست نخورم، درسته که موفق شدم ولی می تونست شرایط خیلی جالب تر باشه، شاید فقط نیاز به یک همراهی کوچیک بود در تصمیمی که گرفته بودم، البته خود من همیشه به قول یکی از دوستانم نگاهم به خیلی از مسائل صفر و صدی هست، شاید برگرفته از همین شرایط زندگیم باشه، به جاش مادرم همیشه می گفت درس ات و بخون هر کار دیگه ای خواستی بکن، بعد که دید من نمی خونم، هر روز ازم می پرسید چه خبر، چه کار کردی، نگرانی تو صورتش موج میزد، البته مادرها همیشه نگران هستند ولی همیشه پشت من بود، تحت هر شرایطی خوب یا بد و این عالی بود، البته وظیفه مادرها با پدرها تو خانواده خیلی متفاوت هست ولی انصافا من هر چی دارم از دعای خیر مادر و پدرم هست.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه