۳آبا

خانه واده

واده یعنی اصل، مبنا، پایه و شالوده چیزی، خانه هم که یعنی جایی که آدم توش سکنی می کنه، حالا خانواده به نظرم میشه شالوده و اصل زندگی، معنی فوق العاده ای داره به نظرم، یه جورایی میشه خانه اصلی یا حتی پی خانه تعریف اش کرد، هر جوری که تعریف اش کنید چیزی در میاد که راحت نمی تونید معنی و تفسیرش کنید، خانواده به نظر من مجموع پدر، مادر، خواهر و برادر نیست، دارای مفهومی خیلی عمیق تر از این افراد هست، درسته که خانواده با وجود این افراد هست که معنی پیدا می کنه ولی دارای مفهومی عمیق تر از این حرف هاست، تو این مطلب فقط دوست دارم درباره چیزهایی که توی این چند روز پیرامون مفهوم خانواده بهش رسیدم بنویسم.

شاید برای شروع بهتر باشه از اولین دیدارم با پدر خانوم خودم بنویسم، قبل از مراسم خواستگاری رسمی، من و ایشون دوتایی نشستیم و چند کلامی با هم صحبت کردیم، هنوز کاملا تو ذهنم هست، راستش منتظر بودم درباره مدرک تحصیلی و سربازی و کار و بیمه و این چرندیات حرف بزنیم ولی کل صحبت های ایشون تو یک کلمه خلاصه شد، خانواده، می گفت مهم ترین چیز براش خانواده است، دوست داره خانواده من رو بشناسه، این حرف اولش برام خیلی عجیب بود، شاید بهتر بود خودم رو بیشتر می شناخت، طبق آداب و رسوم اول ما رفتیم و با هم آشنا شدیم و بعدش هم اونها اومدن و با هم آشنا شدیم، فضای عجیبی بود نمیشه توصیف اش کرد.

بعد ها که بیشتر با هم صحبت کردیم، بهم گفت مهمه آدم ها تو چه خانواده ای بزرگ میشن، وقتی این حرف رو شنیدم چیزهای زیادی از ذهنم عبور کرد، مثل داستان اسماعیل پسر ابراهیم یا حتی داستان پسر نوح، به واژه های زیادی فکر می کردم، اختیار، آزادی، تصمیم، راستش هر چیز متناقضی رو لحاظ کردم، بعد به این نتیجه رسیدم چه بخواهیم چه نخواهیم ما شبیه خانواده هامون هستیم، این شباهت صرفا ظاهری نیست، خیلی از ترس هامون، خیلی از رفتارها، وفاداری ها و برخوردهای اجتماعی مون، درسته که تفاوت های خیلی زیاد و انکار ناپذیری داریم ولی خیلی از خوبی ها و بدی هامون برگرفته از درون خانواده و محیطی هست که توش بزرگ شدیم.

تا یک مدت خیلی با این موضوع درگیر بودم، البته خیلی ساده است، مثل مسائل ژنتیکی که از والدین به ارث می بریم این هم دقیقا همین طوری بود ولی تفاوت های اساسی زیادی هم داشت، مسائل ژنتیکی خیلی هاش قابل حل شدن نیست، ما به صورت ژنتیکی چشم مون ممکنه آبی باشه یا هر رنگ دیگه ای یا موهامون بور باشه یا مشکی یا حتی سفید، ولی رفتار ما چیزی که از والدین مون یاد می گیریم شاید در ابتدا مستقیم منتقل بشه ولی بعد از مدتی می تونیم تصمیم بگیریم ما می تونیم طور دیگه ای رفتار کنیم، می تونیم تغییرشون بدیم، خوب تر بشیم و یا حتی بدتر، از یک جایی به بعد این ما هستیم که تصمیم می گیریم چی باشیم و چطوری.

پدر و مادرهای زیادی رو دیدم که تحت تاثیر رفتار بچه هاشون بعد از مدتی راه و رسم زندگی شون به کلی تغییر کرد، خیلی خوشحال بودم و خدا رو هر روز شکر می کنم که خانواده خوبی نصیب من کرد، راستش این موضوع هم ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود که بعضی از بچه هایی که به هر دلیلی خانواده هاشون دچار مشکلاتی شدند چقدر زندگی شون تحت شعاع اونها قرار می گیره، چه چیزی می تونه به اونها و حتی خانواده شون کمک کنه، چه چیزهایی رو ممکنه از دست بدهند، وقتی بچه بودم شاید پیش میومد تو مدرسه و یا حتی بیرون دوست داشتم منم چیزهایی رو داشتم که بعضی ها داشتند، سال ها بعد متوجه می شدم اونها به خاطر داشتن همون چیزها به راهی کشیده شدن که برگشتن ازش کار اصحاب فیل بود خوشحال می شدم و به خدا می گفتم دمت گرم که اون موقع فلان دعای من و مستجاب نکردی، حالا اون موقع هر روز با خدا درگیر بودم (لبخند) این روزها که نگاه می کنم، پدر و مادرم هر چی داشتند برای ما بچه ها و خوشبختی و خوشحالی ما میذاشتن، از خودشون می گذشتند تا ما رفاه بیشتری رو داشته باشیم و کم و کاستی احساس نکنیم، یه جورایی به قول قدیمی ها لقمه رو از دهن خودشون در میاوردن تو دهن ما می ذاشتن، هر چی بزرگ تر می شیم بیشتر می فهمیم وقتی بهمون می گفتند بزار یک روز پدر و مادر میشید می فهمید یعنی چی، ما پدر و مادر نشده کلی چیز فهمیدیم، پدر و مادر بودن خیلی وظیفه سنگینی هست.

می خواستم درباره این وظیفه مطلب بنویسم البته روزهای دیگه حتما می نویسم ولی کلا یک چیزهای دیگه نوشتم طولانی هم شد ولی به نظرم لازم بود و دوست داشتم بنویسم و از پدر و مادر عزیزم به خاطر تمام زحمات و سختی هایی که به خاطر من کشیدن تشکر ویژه ای بکنم، هر چند سر سوزن جبران نخواهد شد، به خصوص من که مثل بچه آدم زندگی نکردم تمام کارهام برعکس بقیه بود، وقتی همه درس می خوندن من بی خیال شدم چسبیدم به کار، وقتی همه سربازی می کردن من رفتم تفریح و سفر و گردش، وقتی همه خواب بودن من بیدار بودم، وقتی همه کار می کردن من درس می خوندم، وقتی همه زندگی رو شروع می کردن من رفتم سربازی، کلا هیچ کاری رو مثل بچه آدم انجام ندادم (لبخند)، فکر کنید بندگان خدا چی کشیدن از دست من، به نظرم فقط از بعضی از بخش های زندگیم میشه یک برنامه طنز ۲۲۰۰ قسمتی تهیه کرد، اسمش هم بزارن ماجراهای یک دیوانه، شایدم یک روز خودم ساختم خدا رو چه دیدید :]

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

یک دیدگاه

  1. حرفت حسابیه و جواب نداره…

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه