۱۱ارد

خداحافظ آقا

خدا جون سلام، خیلی وقت میشه با هم اینجا حرف نزدیم، می دونم تنبلی کردم، شما ببخشید، امروز آخرین روزی بود که مشهد بودم، دلم خیلی گرفته بود، همیشه از لحظات خداحافظی بیزارم، اصلا دوست ندارم، همیشه دوست دارم سلام کنم، شب قبل فکر نمی کردم صبح بتونم برای خداحافظی بیام حرم، خیلی خسته بودم، ولی آخر شب یک نفر تصمیم گرفت این توفیق رو به من بده که یک بار دیگه برسم خدمت حضرت، به جاش من هم سلام اش رو به ایشون برسونم.

صبح زود با صدای پیامک از خواب بیدار شدم، باید سریع عمل می کردم چون از پرواز جا می موندم، بدون معطلی بلند شدم، دست و صورتم را شستم و با یک ماشین خودم را رسوندم به ایستگاه مترو، چند دقیقه ای طول کشید تا قطار بیاد ولی اومد و با سرعت خودش رو رسوند به نزدیک ترین ایستگاه به حرم، قطار هم فهمیده بود من دوست دارم یک بار دیگه برم حرم، بر خلاف پیش بینی ها خیلی زود رسیدم، وسایلم را دادم به امانات و از باب الرضا، رفتم تو، با خودم گفتم زنگ بزنم خودش سلام بده ولی کار براش پیش اومده بود.

خدایا، خیلی خوشحالم که امام رضا (ع)، پیش ماست، با وجودیکه دلم میسوزه غریب هست، ولی به نظرم ما ایرانی ها نذاشتیم خیلی احساس غریبی بکنه، خیلی دوستش داریم، اگر بتونیم بریم، می ریم و دورش می گردیم، وقتی برای بار آخر از باب و الرضا وارد شدم، دلم می خواست مدتی توی صحن رضوی قدم بزنم، ساعت رو نگاه کردم، دیدم خیلی بهم فرصت دادی، بعد از قدم زدن و زنگ زدن به مادر، از شبستان امام خمینی (ره)، رفتم داخل، آینه کاری بعضی از قسمت هاش تمام شده بود، خیلی زیبا بود.

وقتی برای آخرین بار چشمم به ضریح افتاد و داشتم دعای وداع می خوندم، احساس عجیبی داشتم، انگار داشتم چیزی را از دست می دادم، همیشه روز آخر چیزی که ازش می خوام این هست که خیلی سریع من رو دعوت کنه تا بیام بهش سر بزنم، خیلی خلوت بود، به حدی که به راحتی رفتم و خودم رو چسبوندم به ضریح، دلم نمی خواست جدا بشم ولی هر چند دقیقه یک بار یک پیرمرد من را صدا می کرد و مجبور میشدم جام رو بدم به ایشون، دل کندن خیلی سخت بود، ولی چاره ای هم نبود.

وقتی از صحن ها خارج شدم، بالاخره موفق شدم بهش زنگ بزنم و گوشی رو گرفتم سمت گنبد تا خودش سلام بده، بعد هم راهی فرودگاه شدم، خدایا، به خاطر این لطفی که به من کردی خیلی ازت ممنونم، حال و هوام رو کلا عوض کردی، حتی چیزهای جدیدی هم به زندگیم اضافه کردی، خیلی از کمبود ها را رفع کردی، احساس کردم همه چیز خیلی بهتر از قبل شده، خدایا، خیلی دوستت دارم، می دونم شما هم من رو خیلی دوست داری، این را با تمام وجودم درک می کنم.

 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه