۲۹اسف

خدایا چطوری ما رو تحمل می کنی؟

خدایا بعد از مدت ها سلام، سال جدید شد و من تازه دارم گپ و گفت جا مونده از سال ۹۳ رو می نویسم، این هم شد رسم زندگی؟ حالا بی خیال، از کجا برات بگم؟ از دلتنگی هام بگم که خودم هم نمی دونم تو چه وضعیتی هستم و قراره دقیقا چه کار کنم یا در آینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد! یا از فکرها و خیالاتم برات بگم که در حال حاضر بیهوده هستند و به درد لای جرز دیوار هم نمی خورند! می خوای اصلا من خودم رو بی خیال بشم و تو یکم از خودت بگو، اون بالا اوضاع و احوال چطور هست؟

خدایا این پایین عید نوروز هست، مراسمات عجیبی هم توش هست، مثلا سالی یک بار از هفتاد کیلومتری همدیگه رو نمی بینیم ولی تو این چند روز باید با سرعت هر چه تمام تر بریم خونه همدیگه، تخمه بشکنیم، اگر طرف پول دار باشه یه چند تا دونه پسته هم گیرمون میاد و هنوز پامون رو از خونه طرف بیرون نذاشتیم، به گوشی موبایل یکی از ما زنگ میزنه میگه خونه باشید ما داریم میاییم خونتون، اصلا یه وضعیت عجیبی هست این پایین خدا، حالا شما کی خونه هستید یه سری هم به شما بزنیم؟

خدایا انسان ها رو مفرد آفریدی یا جمع من ازش بی خبرم ولی در عالم واقعیت کلا به فکر خودشون هستند، البته نمی دونم درست هست یا غلط، حتی حاضر نیستند یکم از خودشون بگذرند، نه اینکه نمی گذرند، می گذرند ولی هر جایی که صلاح می بینند، کلا هیچ وقت درک درستی از آدم ها پیدا نکردم، فکر می کنم فقط خودت ما آدم ها رو می تونی بفهمی، خیلی پیش میاد این روزها به خاطر یه سری مسائل تق می خورم تو دیوار، جدیدا زیاد هم شده، نمی دونم دلیلش چیه!

خدایا ببخشید دیدم کسی نیست اومدم با شما صحبت کنم، می دونی که اگر کسی دور و بر ما باشه کلا یادمون میره که یک خدایی هم هست، دیدی کلا خودخواه تشریف داریم خبر نداریم، بعضی وقت ها نمی دونم چطوری ما رو تحمل می کنی، خودمون کفر خودمون رو در میاریم، حالا اون بالا شما چی می کشی از دست ما خودت فقط می دونی، گاهی باید بار سفر رو بست و رفت، حتی به تنهایی، منتظر دیگران موندن یعنی به مرداب تبدیل شدن، پس نباید منتظر بود!

به زودی باید کوله پشتی ام رو بردارم و خودم رو آماده سفری طولانی کنم، خدایا خودت هوای من رو داشته باش، دیگه حال و حوصله انتظار این و اون رو کشیدن رو ندارم، من هم از این به بعد یه جور دیگه ای میشم، چه کاریه اینقدر به خودم سخت می گیرم، البته تو هستی اون بالا و همیشه هوای من رو داری ولی آدمیزاد هست دیگه، دوست داره یکی مثل خودش باهاش باشه، نیست که نیست، باید فکر دیگه ای کرد، خدایا خوشحال شدم باهات حرف زدم، ممنون که گوش دادی.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)