۲۰آبا
خدایی که هوای من و خیلی داره

خدا حواسش خیلی بهمون هست!

خیلی پیش میاد برای من که بشینم و با خدا بگو مگو کنم، موضوع بحث هم همیشه اینه که چرا فلان کار و نکردی، چرا فلان چیز و ندادی، اصلا چرا این طوری شد، چرا اون طوری نشد، همش طلبکاریم از خدا، حداقل من یکی که در بیشتر مواقع این طوری هستم، هر چی هم خدا بیشتر بهمون بده و هوامون و بیشتر داشته باشه، بیشتر طلبکار می شیم، نمی دونم شاید من حس می کنم خدا وظیفه اش هست، بعضی وقت ها هم می شینم با خدا صحبت می کنم که اصلا من تو این دنیا چه کار می کنم! هدفت از آفریدن من چی بوده! به قول خودمونی چی از جونم می خوای؟ خداست دیگه هر جوری دلم بخواد باهاش حرف می زنم، خدا هم حرف هاش و خیلی عملی میزنه.

مثلا چند هفته پیش از در شرکت زدم بیرون، سوار ماشین شدم، نمی دونم چه چیزی فکرم و درگیر خودش کرده بود، بر عکس همیشه که عجله دارم این بار خیلی آروم بودم، هنوز چند متری حرکت نکرده بودم که چشمم افتاد به یک پیرمرد که داشت از یک کامیون فرش خالی می کرد، چشم ازش بر نمی داشتم، انگار ذهنم قفل شده بود روی پیرمرد، نزدیک کامیون که شدم پیرمرد تعادلش به هم خورد و به سمت خیابون پرت شد، دقیقا چند متر باهاش فاصله داشتم، هنوز چشمم دنبالش می کرد، سریع فرمون رو به سمت چپ پیچوندم، صدای زمین خوردنش رو شنیدم حس کردم باهاش برخورد کردم، چند متر جلوتر ایستادم، برگشتم عقب، قلبم تند تند میزد، دیدم پیرمرد آهسته بلند شد و خودش و می تکوند، بهش گفتم حاج آقا خیلی خدا بهتون رحم کرد، بهم گفت خدا بیشتر به تو رحم کرد، من که دیگه کاری تو این دنیا ندارم، یه نگاه به چشم های پیرمرد انداختم، یه نگاهی به آسمون کردم و به خدا گفتم هوای هر دومون رو داشتی، دمت گرم.

دیشب هم که عالی بود، توی جاده داشتیم با سرعت حرکت می کردیم نگاهم به چراغ خطر ماشین های جلویی افتاد که پشت سر هم داشتن ترمز می کردن، از شانس خوبمون فاصله مون با ماشین جلویی طوری بود که تونستیم سرعت رو کم کنیم و برخورد نکنیم ولی ماشین پشت سری ما یکم فاصله اش از ما کم بود، خدا خواست از عقب بهمون نزد، فکر می کنم با همون سرعت فرمون رو به سمت راست پیچوند تا با ما برخورد نکنه ولی نتونست تعادل ماشین اش رو حفظ کنه، ماشین تو جاده سر می خورد، خدا باز هم با هر دومون بود، چون ماشین اطراف اش نبود، به صورت عمودی اومد وسط جاده، دقیقا داشتیم به سمت راننده حرکت می کردیم، ترسیده بود، فرمون رو به سمت دیگه ای پیچوند، ولی باز هم تعادلش بدتر شد و به سمت گارد کنار جاده حرکت کرد و با ضرب شدید باهاشون برخورد کرد و بالاخره ماشین ایستاد، خدا رو شکر کسی تو ماشینش نبود و خودش هم سالم بود، اگر از پشت به ما می خورد بدون شک ما بین ماشین ها پرس می شدیم، چون هم از جلو می خوردیم و هم از عقب، تو دلم به خدا گفتم هنوز وقتش نبود؟ هنوز کاری که باید تو این دنیا می کردم و نکردم؟

دیشب همش داشتم با خدا حرف می زدم، این بار طلبکار نبودم، بهش گفتم بیا بشین یکم باهات حرف دارم، بهش گفتم خدایا اگر بخوام هر روز از اتفاقاتی که برام میافته و وجود تو رو توشون حس می کنم بنویسم هر روز باید ساعت ها دربارشون مطلب بنویسم، تازه اینا همه رو خودم دارم می بینم و حس می کنم، اونایی که نمی بینم و تو کمکم می کنی و هوای من و داری بماند، از دیروز یکی از دوستانم ازم خواسته که لیست چیزهایی که باید بابتشون ازت شکرگزار باشم رو بنویسم، نوشتن این لیست هم می دونم نشدنی هست ولی حتما یک مطلب درباره اش می نویسم، در کل خیلی دوستت دارم، بابت کارهایی که برام می کنی و هوای من و داری سپاسگزارم ازت، دمت گرم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)