۱۰مهر

خودت رو کشف کن

همسایه شازده کوچولو – قسمت ششم

امروز هم خوشحال بودم هم ناراحت، خوشحال بودم چون بازم پنج شنبه شده بود و من می تونستم به سیاره ام تو کهکشان مافارون سفر کنم و ناراحت بودم چون باز هم داشتم غمگین می رفتم ولی خوشبختانه خوشحال برگشتم، خیلی عجیب بود، چون با بدترین شرایط ممکن رفتم، به هیچ چیز فکر نمی کردم و مستقیم رفتم به سیاره شازده کوچولو، یکم دیر رفتم برای همین شازده کوچولو، دو تا دستاش زیر چونه اش بود و زل زده بود به اون آتش فشان خاموشه تا من برسم.

انتظار خیلی چیز عجیبی هست، خیلی هم سخته، باور کنید اگر طرف مقابل رو خیلی دوست داشته باشید و اونم توی اومدن تعجیل نکنه، شما را خواهد کشت، تازه فهمیدم خیلی ها فقط به زبون میگن ما منتظریم، انتظار واقعی آدم رو از خورد و خوراک می ندازه، از خود بی خود می کنه، البته من خیلی هم دیر نکرده بودم ولی شازده کوچولو به من عادت کرده بود، منم خیلی دوستش دارم و هر هفته برای دیدنش لحظه شماری می کنم ولی این بار این طوری شد دیگه.

وقتی رسیدم، برای لحظاتی چشم تو چشم هم شدیم، هیچ کدوم حرکت نمی کردیم و فقط در سکوت کهکشان همدیگه رو نگاه می کردیم بدون اینکه پلک بزنیم، اونجا فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود، هنوز هیچ کدوم سکوت رو نشکسته بودیم، که بی اختیار قطرات اشکمون جاری شد، انگار سال هاست همدیگه رو می شناسیم و مدت هاست که همو ندیدیم، بالاخره شازده کوچولو سکوت رو شکست و گفت: «فکر نمی کنی دیر کردی!» ، منم که حرفی نداشتم برای زدن، اشک هام رو با آستینم پاک کردم و با سرعت پریدم تو بغل شازده کوچولو و ازش عذرخواهی کردم، یکم دلتنگ بود و حرفی نزد، فقط صندلیش رو برداشت و رفتیم تا سومین غروب رو با هم تماشا کنیم.

هیچ وقت وسط تماشای غروب آفتاب با هم حرف نمی زدیم ولی آفتاب دوازدهم تازه داشت غروب می کرد که شازده کوچولو شروع کرد به صحبت کردن، «آدم ها خیلی موجودات عجیبی هستن، همیشه در حال کشف چیزهای جدید هستن و تا حالا خیلی چیزها رو کشف کردن، ولی نمی دونم چرا تا حالا خودشون رو کشف نکردن، کمتر کسی رو دیدم که خودش رو بشناسه و به این آگاهی رسیده باشه که برای چی به این دنیا اومده و هدفش چیه و باید چه کاری رو انجام بده».

بعد از گفتن این حرفش باز سکوت کرد و من به شدت به فکر فرو رفتم، به کسی فکر نمی کردم به جز خودم، راست می گفت، من توی زندگیم کارهای زیادی انجام دادم و چیزهای زیادی کشف کردم، ولی هیچ وقت درست و حسابی برای خودم وقت نذاشتم که ببینم واقعا کی هستم! قراره چه کار کنم! چه توانمندی های بالقوه ای دارم! کم بود ها و مشکلاتم کجاهاست! و کلی سوال دیگه که یهویی ریخت روی سرم و برای هیچ کدوم هم جوابی نداشتم.

غروب ها پشت سر هم گذشتن و من همچنان به حرف های شازده کوچولو فکر می کردم تا اینکه غروب چهل و سوم هم تمام شد، شازده کوچولو بلند شد از روی صندلی، دست راستش رو گذاشت روی شونم، چشم تو چشم هم بودیم که بهم گفت: «قبل از اینکه کسی رو به اینجا دعوت کنی، خودت رو کشف کن و بعد شروع کن به ساختن سیاره ی خودت، وقتی با شناخت و آگاهی از توانمندی هات شروع به ساختن چیزی کنی، شک نکن، بهترین چیز عالم رو خواهی ساخت و دیگران برای دیدن اون هم که شده به اینجا خواهند آمد ».

دیگه زمانم برای موندن پیش شازده کوچولو تمام شده بود و باید بر می گشتم روی زمین، دلم نمی خواست از پیش شازده کوچولو جدا بشم، ولی کاریش نمیشد کرد، قاعده ی دنیاست، هر آمدنی رفتنی هم خواهد داشت، بعضی وقت ها دوست داریم اینقدر بمونیم که فقط مردن بتونه ما رو ببره، هر وقت میخوام برگردم شازده کوچولو میره سمت کلبه اش و من و نگاه نمی کنه، این هفته برگشتم ولی شادمان و خوشحال چون دیگه مسیر برام کاملا روشن شده بود و می دونستم باید چه کار کنم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)