۱۸آذر

خودم رو گم کردم!

آخرهای شهریور با کلی امید و آرزو و طرح و برنامه و قول و قرار اومدیم تهران و کلی هزینه و تعهد و … درست کردیم، همه چیز شدنی بود و می تونست عالی پیش بره، تا اینکه مشکلات کاری و مالی زیادی به وجود اومد و فکر می کردم مشکل بدی به وجود اومده، با کلی جلسه و صحبت یک برنامه ی فشرده طراحی کردیم تا بتونیم هم مشکلات را حل و فصل کنیم هم بتونیم به چیزهایی که می خواهیم برسیم، گذشت و گذشت تا اول آبان، در این مدت مشکلات دیگه ای هم برای من وجود داشت از گذشته که راه حل مناسبی یقینا براش انتخاب نکرده بودم البته زمان کمی نیاز داشت تا بتونم همه چیز رو سر و سامون بدم ولی یکی از دوستانم نتونست تحمل کنه و گذاشت و رفت، …

با رفتنش احساس کردم خیلی اتفاق بدی افتاده حتی بدتر از قبلی، ولی با خودم می گفتم بالاخره اگر دوست داشته باشه بر می گرده، آخه مدت زیادی بود با هم دوست بودیم و کار می کردیم، هیچ وقت هم بحث مالی بینمون نبود و این مسئله هم مالی نبود، ولی به طرز باور نکردنی زمان رو از دست می دادیم و تازه اونجا فهمیدم اتفاق بدتری هم ممکنه بیافته و اون از دست دادن زمان در شرایط حساسی بود که توش قرار داشتیم، اومدم به اون فکر کنم، دیدم هر روز هر جایی میرم خاطرات گذشته داره برام مرور میشه، از کار و زندگی افتادم، اختیار احساسات و ذهنم دست خودم نبود، هیچ وقت فکر نمی کردم قوی بودن حافظه روزی کار دستم بده، ولی فهمیدم خاطرات اتفاق بدتری نسبت به قبلی هاست.

فکر نمی کردم تو این شرایط واقعا برنگرده، آخه بعید بود، روزها پشت سر هم می گذشتند و من از گوشه و کنار خبرهایی می شنیدم که خیلی برام آزار دهنده بود و باعث میشد از نظر روحی بترکم، واقعا قابل توصیف نیست، اونجا فهمیدم ندونستن خیلی بهتر از دونستن هست، خودم هم خیلی پیگیری می کردم و اطلاعات زیادی به دست آوردم، کی، کجاست، چه می کنه، راه های تماسش چی هست، بعد دیدم فایده ای نداره وقتی خودش نمی خواد، کم کردن ارزش خودم هست برای همین بی خیال شدم و درد خیلی عجیبی اومد سراغم، دردی که باورش برام خیلی سخت بود، اونجا فهمیدم این درد خیلی بدتر از بقیه دردهای گذشته بود، دردی که هیچ وقت انتظارش رو نداشتم.

یه جورایی بد جوری حذف شده بودم و احساس های زننده ی زیادی هم داشتم، وقتی یک نفر از نظر احساسی به هم میریزه دیگه بقیه رفتارهاش خیلی منطقی نیست، آدم عصبی شدم و بسیار پرخاشگر، این موضوع باعث شده بود نزدیک ترین افراد زندگیم به خصوص خانواده از دستم ناراحت بشن، دیدن اون لحظات و پشیمونی های بعدش برام خیلی دردآور بود، همزمان با این که دردهای دیگه رو تحمل می کردم، احساس کردم این بدتر از اوناست، باز هم گذشت، برنامه داشتم دی ماه برم سر خونه و زندگیم ولی هیچ کدوم از مشکلات گذشته که حل نشده بود هیچ، مشکلات عدیده ی دیگه ای هم به وجود اومده بود، برای همین اون هم رفت روی هوا، اونجا فهمیدم اتفاق بدتری هم وجود داشت.

همزمان به دلیل عدم حل بعضی از مشکلات دردهای شدیدی رو تحمل می کردم مشکلات جسمی جدیدی هم به وجود اومده بود، یه جورایی همه چیز قاطی شده بود، تا اینکه بالاخره رفتم دکتر، مجبور شدم، یه چند تایی رفتم، از روانپزشک تا متخصصین خاص، قرص و دارو خوردن شروع شد و من بهبود پیدا نمی کردم، فهمیدم مشکل بدتری هم می تونست به وجود بیاد، مجبور شدم چند تا آزمایش بدم، هر روز می نداختم عقب، حتی یک بار هم مجبور شدم نسخه رو عوض کنم، بعد همین دیشب فهمیدم اتفاق بدتری هم می تونست بیافته، اون هم مشکلات جسمی بود، دیگه همه چیز رو اون لحظات فراموش کرده بودم، اولش عصبی بودم ولی بعدش به چیزی فکر نمی کردم.

به حدی روحیم خراب شده بود که همین الانم قصد ندارم بقیه آزمایشات رو بدم، راستش تحمل دیدن وضعیت بدتری نسبت به وضعیت فعلی رو نداشتم، تا اینکه امروز جلسه مهم کاری داشتیم، اونجا فهمیدم از همه ی مشکلات قبلی بدتر هم تو این دوران می تونه وجود داشته باشه و اون اینه که همه چیز با هم بره روی هوا، از دیدن اون لحظات شکه شده بودم، ولی ابراز ناراحتی نمی کردم، طوری شده بود که همه تعجب کرده بودن چرا من هیچ واکنشی نشون نمیدم، نمی دونستن من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، هیچ کس نمی جنگید به خاطر من، این موضوع برام خیلی جذاب بود، البته بودند کسانیکه تلاش می کردند ولی تعدادشون انگشت شمار بود، راستش به انگشتان یک دست هم نمی رسید.

بگذریم، الان واقعا نمی دونم باید به کدوم مشکل فکر کنم، چون هر روز منتظر اتفاق بدتری نسبت به دیروز هستم، به کار، زندگی، خودم، عمل های جراحی و مشکلات جسمی و … خیلی احمقانه است که فکر کنید اینها رو نوشتم تا به شما ثابت کنم از شما بیچاره تر هم هست، واقعا این طور نیست، به دو دلیل نوشتم، یکی اینکه اینجا همیشه باشه و همیشه این روزها را در تاریخ داشته باشم، چون بلاگ من واقعا تاریخ نگار زندگی من بوده تا حالا، و اینکه به شما هم بگم وضعیت از این هم بدتر می تونه باشه، پس خیلی ناراحت شرایط بد فعلی تون نباشید، همیشه فکر کنید می تونه شرایط از این هم بدتر بشه و خودتون رو برای شرایط سخت تر از چیزی که توش هستید آماده کنید.

الان خیالم خیلی راحت هست، راستش چون می دونم از این بدتر هم می تونه بشه، راستش این روزها دیگه چیز مهمی برای از دست دادن ندارم، هر چیزی که بوده رو از دست دادم و دارم تماشا می کنم که چقدر قشنگ اتفاق پشت اتفاق داره میافته برای من، البته باز هم ناشکری نمی کنم چون واقعا می دونم از این هم بدتر می تونه اتفاق بیافته، به هر حال خوشحالم هنوز زنده هستم و نفس می کشم و خدا بهم فرصت داده هنوز، برای همین کوله پشتی ام رو برداشتم و دارم میرم، فرار نمی کنم ولی تو این شرایط هم نمی تونم کاری بکنم، باید برم تا بتونم خودم رو دوباره پیدا کنم، بدجوری گم شدم، امیدوارم بتونم با خودم و شرایط جدیدم خیلی زود کنار بیام، برام دعا کنید، دوستتون دارم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه