۲۲دی
چرا اینجایی؟

خودم و خودم و خودم

ساعت ۵:۳۰ صبح بود که ساعت شروع کرد به سر و صدا کردن که پاشو خودت گفتی این موقع صدات کنم، پلک هام و به زور یکم از هم باز کردم، خودم رو در قالب یک فرشته زیبا روی شونه‌ی راستم دیدم، لبخندی بهم زد و گفت: «سلام، صبح به خیر، بلند شو که قراره یک روز عالی بسازیم»، تو عالم خواب و بیداری بودم، اولش حس کردم قاطی کردم، با انگشت هام داشتم چشمام رو می مالوندم که صدای وز وزی از گوش چپم رفت روی اعصابم و نگاهم رو بردم روی شونه‌ی چپم که یهو جا خوردم، خودم رو در قالب یک شیطون زشت دیدم که می گفت: «ولش کن، حرف مفت میزنه، بگیر بخواب، هیچ کار خاصی نداری امروز»، نمی دونم چرا احساس کردم این یکی بیشتر راست میگه و دوست دارم به حرفش گوش بدم، صدای زنگ ساعت رو قطع کردم و دوباره خوابیدم، البته فرشته‌ی عزیز بی خیال نمی شد اینقدر اذیت کرد و من و این طرف و اون طرف چرخوند توی رختخواب که زانو درد گرفتم.

با هر بدبختی بود صبح زود ساعت ۱۱ بیدار شدم و این دو تا همچنان داشتن با هم دعوا می کردن، راستش هیچ وقت این دو تا رو روی شونه هام ندیده بودم، دیگه داشتم کلافه میشدم، حوصله نداشتم دست و صورتم رو بشورم، شاید باورتون نشه سر مسئله ای به این کوچیکی هم داشتن دعوا می کردن، فرشته عزیز می گفت: «برو دست و صورتت و بشور سر حال میشی»، شیطون گرامی می گفت: «همین طوری خوش تیپ تری، حوصله داری ها»، باز هم گوش به حرف شیطون جونم دادم، احساس کردم آدم رو بیشتر درک می کنه، شروع کردم به لباس پوشیدن و جمع کردن وسایلم تا برم سر کار، فرشته عزیز می گفت: «صبحونه فراموشت نشه!»، منم بهش گفتم بی خیال دیرم شده، توی راه نشسته بودم توی اتوبوس موبایلم زنگ خورد، بابام بود، شیطون عزیز یهو بهم گفت: «ولش کن، جواب نده، الان می خواد باز همون حرف های همیشگی رو بزنه، تو دیگه بزرگ و مستقل شدی، باید این و بفهمن دیگه»، از اون طرف فرشته می گفت: «سریع جواب بده، باباته پسر، می دونی هیچ کس بیشتر از بابات دوستت نداره! می دونی چقدر زحمت بزرگ کردن تو رو کشیده! می دونی چقدر تو زندگیش به خاطر تو سختی کشیده!» نگاه عاقل اندر سفیهی به فرشته انداختم و گفتم واقعا حوصله اش و دیگه ندارم.

وقتی از در شرکت وارد شدم خود فرشتم شروع کرد به نصیحت کردن که «این چه جاییه انتخاب کردی برای کار کردن، اینا دیگه چه جور آدمایی هستن! تو که این طوری نبودی!»، نگاهی به شونه‌ی چپم انداختم دیدم شیطون عزیزم داره جوابش و میده، «به تو مربوط نیست، دوست داره، برای رشد و پیشرفت نیاز داره»، رفتم نشستم پشت میزم، یکی از همکارام اومد بالای سرم و گفت، امشب از اون مهمونی خوبا داریم، میای دیگه! هنوز حرفش منعقد نشده بود که فرشته شروع کرد به حرف زدن، «بهش بگو نه! تو همچین جاهایی نمیری، تو اصول و عقاید خودت رو داری»، باز هم زیر چشمی نگاهی به شونه‌ی چپم انداختم، دیدم چشمکی بهم زد و گفت: «بهش بگو حتما، باعث خوشحالی هست، تو جوونی باید حالش رو ببری، فردا پیر میشی حسرت همین روزها رو می خوری، فکر می کنی به یک سری چیزها اعتقاد داری، این طور نیست، دنیا یعنی خوشی، بقیه حرف ها رو بریز دور»، منم دیگه فکر نکردم، سریع گفتم پس امشب می بینمت، فقط آدرس رو برام بفرست.

هنوز نیم ساعت نشده بود که کار رو شروع کرده بودم که یکی دیگه از همکارام اومد بالای سرم و شروع کرد به درد دل کردن، حرف هاش که تموم شد بهم گفت پاشو بریم بیرون یکم قدم بزنیم، سیگاری بکشیم بلکه آروم بشیم، این بار نگاهی به شونه‌ی راستم انداختم دیدم فرشته‌ی عزیزم داره گریه می کنه و میگه «این یکی رو دیگه بی خیال شو، به شخصیت تو نمی خوره، تو که سیگاری نیستی! چیه آخه!»، نگاهی به طرف انداختم و گفتم ببخشید سیگاری نیستم، سریع بهم گفت کسی با یک بار سیگار کشیدن سیگاری نشده، شیطون جونم داشت با نیزش میزد روی گوشم و می گفت: «بی خیال، دوستته! می فهمی! الان که باید کنارش باشی و سیگار باهاش بکشی، شونه خالی می کنی؟» سریع قبول کردم و با هم رفتیم سیگار کشیدیم و درد و دل کردیم، دو تا اون می گفت، دو تا من می گفتم، آخرش هم پیشنهادات ویژه تری داد و منم به حرف شیطون جونم گوش دادم و همه رو قبول کردم، عجب روز جالبی شده بود، هیچ وقت روزهای زندگیم رو این طوری ندیده بودم.

ظهر شد، صدای اذون از مسجد کنار شرکت به گوشم خورد، نگاهی به شونه‌ی راستم انداختم دیدم فرشته لبخندی به لبش نشست و نگاهی به من انداخت و گفت: «پاشو، خدا داره صدات میزنه»، نیم نگاهی به شونه‌ی چپم انداختم دیدم شیطون جونم اخماش تو هم رفته، شروع کرد به حرف زدن که «اینجا هم دست از سرت بر نمی داره، تو قبلا فکر می کردی خدا رو دوست داری ولی اصلا این طوری نیست، دیگه اعتقادی بهش نداری، بی خیال شو، برو حالش رو ببر، چه کاریه»، با وجودیکه حالم یک جوری بود بی خیال شدم و رفتم سلف برای ناهار، نگاهی به شونه راستم انداختم دیدم فرشته یک گوشه نشسته کز کرده سرش و گذاشته روی زانوهاش، محل بهش نذاشتم، شروع کردم به غذا خوردم تا اینکه گوشیم دوباره زنگ خورد، این بار مادرم بود، این بار فرشته داشت فریاد می زد که «پسر مادرته می فهمی؟ فکر کردن نداره، سریع جواب بده، می دونی چند سال برات غذا درست کرد تا تو به اینجا برسی؟ می دونی چه شب هایی که بالا سرت بیدار موند؟ می دونی چقدر دلش برات تنگ شده؟» هنوز داشت حرف می زد که شیطون توجهم رو به خودش جلب کرد، اونم بلند داشت فریاد میزد که «اینا دست از سر تو بر نمی دارن، اینا نمی خوان بفهمن تو بزرگ شدی، اینا فکر می کنن تو هنوز بچه ای و …» نمی دونم چرا ولی باز هم جواب ندادم.

تا شب این دو تا پدر من رو درآوردن، دیگه داشتم روانی میشدم، هر کس زنگ میزد، یکی شون می گفت جواب بده، اون یکی می گفت نده، می خواستم جایی برم، یکی می گفت برو، اون یکی می گفت نرو، اصلا یه وضعی، شب شده بود، بعد از مهمونی تو حال خودم نبودم، تو خیابون داشتم قدم می زدم و به خودم فکر می کردم، فرشته می خواست شروع کنه به حرف زدن که سریع بهش گفتم میشه بی خیال بشی؟ فکر کن من نیستم! انصافا حرفی نزد، آروم نشست سر جاش، نگاهی به شیطون جونم انداختم، چشمکی بهش زدم، بهم گفت: «حالا دیگه بزرگ شدی، انصافا لذت نبردی؟ انصافا کیف دنیا رو نکردی! بقیه رو نگاه کن، نمی فهمن، اگر می دونستن چقدر این مسیری که تو داری میری حال میده و صفا داره سریع باهات هم مسیر میشدن، تو قبلا آدم اشتباهی بودی، تو همین آدمی هستی که امروز بودی، ادامه بده»، منم که هنوز تو عالم دیگه ای بودم ازش تشکر کردم و گفتم انصافا دمت گرم، رسیدم خونه، در رو باز کردم، رفتم دستشویی، آبی به صورتم زدم، نگاهم به آینه افتاد، خودم رو دیدم با خود فرشته ام و خود شیطونم، ترس تمام وجودم رو گرفته بود، تعجب کرده بودم، اینقدر وحشتناک شده بودم که شیطون جونمم خشکش زده بود  و مونده بود از چیزی که تونسته بود از من بسازه، سریع رفتم توی رختخواب، پتو رو دور خودم پیچوندم، تا صبح به خودم می لرزیدم، صبح که بیدار شدم اثری از خود فرشته و شیطونم نبود، من مونده بودم با مسیری که از دیروز برای خودم ساخته بودم، مثل همه‌ی آدم های دیگه ادامه دادم و دیگه به خود جدیدم عادت کرده بودم، حتی خود جدیدم رو دوست داشتم با وجودیکه باز هم مثل همه‌ی آدم های دیگه دلم برای خود قبلیم تنگ می‌شد، همون خودی که قبلا با گوش دادن به خود فرشته ام ساخته بودم.


پی نوشت: اینا همه توهمات ذهنیم بود، نگرانم نشید 🙂

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. چه نوشته‌ی خوبی.
    مخصوصا قسمت فردا که چشم باز می‌کنید و اون دوتا نیستن و شمای جدید که حاصل تصمیم روز قبل بوده…

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)