۴آذر

خودم پل ها را خراب کردم

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت آخر

براستی گذر زمان چه چیزی رو ثابت می کرد؟ روزها می گذشت، همه چیز پشت سر هم خراب می شدند، مشکلاتی بود که باید حل می شدند ولی زمانی هم که حل شدند دیگه فایده ای نداشت، دیگه رفته بود، می دونست همه چیز نابود خواهد شد ولی باز هم رفت، دلیل این موضوع صرفا وجود یک سری مشکلات خاص نبود، چون بالاخره اگر می خواست خوبی هایی هم بود که بتونه ببینه، بتونه گذشت کنه، برای موندن کلی دلیل وجود داشت، ولی رفت، دلیلش این بود که سال ها پیش با زور اومده بود و مونده بود، برای همین نه اهمیتی داشت موندنش براش نه مهم بود تازه می تونست منت هم بزاره که برای مدت زیادی هم مونده بود.

وقتی دوست داشتنی وجود نداشته باشه، جنگیدن بی معنی ترین واژه است، دوست داشتن باعث میشه انسان ها از خودشون بگذرند، به هم کمک کنند، ماندن را به جای رفتن انتخاب کنند، وقتی دوست داشتنی به زور به وجود بیاد با ساده ترین مسائل هم از بین میره، دوست داشتن واقعی از بین رفتنی نیست، عذرخواهی کردن کار سختی نیست، وقتی کسی رو دوست داشته باشید، خیلی راحت ازش عذرخواهی می کنید حتی اگر مقصر نباشید، چون هدف شما حل کردن مشکل هست نه پاک کردن صورت مسئله، دوست دارید بمونید و برای دوست داشتنتون بجنگید و ارزش ویژه ای براش قائل بشید.

این روزها وقتی به گذشته ها فکر می کنم که دوست داشتنی وجود نداشت و همه اش پافشاری خودم بوده، ته دلم خالی میشه، گاهی ما با لج بازی های خودمون می خواهیم به طرف مقابلمون ثابت کنیم که برامون مهم نبوده، ولی جایی این کار رو انجام می دیم که دیگه طرف مقابل نه راه پس داره نه راه پیش، یا باید تسلیم بشه، یا باید نابود بشه، حتی وقتی قراره تسلیم هم بشه، هر چی پل هست نابود می کنیم تا لذت بخش تر بشه داستانمون، البته فکر نکنید ما چیز زیادی رو به دست میاریم، ما هم از دست می دیم ولی لذت دیدن دست و پا زدن دیگران برامون خیلی لذت بخش تره و کلی ارزش داره برامون.

وقتی دوست داشتنی وجود داشته باشه، قادر خواهیم بود بزرگ ترین مشکلات رو هم پشت سر بزاریم، قادر خواهیم بود راحت ببخشیم، گذشت کنیم ولی وقتی دوست داشتنی وجود نداشته باشه، هر آن می توانیم بریم، چون احساس مسئولیتی نداریم نسبت به طرف مقابلمون، دوست داشتن یعنی احساس مسئولیت، وقتی دوست داریم تو گوشمون هم بزنند یا توی گوششون هم بزنیم با لبخندی به این فکر می کنیم که کجای کارمون مشکل داشته، ولی وقتی میریم، یعنی کلا بود و نبودت برای ما مهم نیست، وقتی دوست داشتن باشه، فقط به دنیال نقطه ی کوچکی خوبی می گردیم تا بزرگ ترین بدی ها را ببخشیم.

او رفت و ما نیز هم، وقتی آدم ها پشت سر هم شکست می خورن و مجبور می شوند سر احساساتشون رو ببرند، دیگه در آینده توی زندگی شون دچار مشکلات جدی و اساسی خواهند بود چون نسبت به هیچ کس نمی تونند احساسات درستی داشته باشند و با یک نگاه بد بینانه به زندگی ادامه خواهند داد، امروز روز چندان جالبی نخواهد بود، چون طاقت ادامه دادن ندارم، من دیگه مرحله ی تسلیم شدن رو پشت سر گذاشتم و پشت سرم پلی برای بازگشت نمی بینم، یادم میاد روزی خودم همه ی پل ها را خراب کرده بودم تا هیچ وقت نتونم برگردم و برم ولی اون این کار رو نکرده بود برای همین منتظرم تا شاهد، … .

#پایان

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)