۱۵خرد

در چنین روزی همه چیز تمام شد

نمی‌دونم ریشه‌ی این دوست داشتن عمیق من چیه! از کجاست! از وقتی یادم میاد عاشق حضرت علی (ع) بودم، خیلی دوستشون داشتم و دارم، دست خودم نیست، در تمام سفرهایی که توفیق داشتم به زیارت عتبات برم همیشه بیشتر زمانم رو در نجف بودم، اصلا جدا شدن از این شهر خیلی برام سخت هست، هنوزم اولین باری که چشمم به ضریح افتاد رو یادمه، هیچ کس نبود، انگار من بودم و خودش، نشستم کنارش و چه حرف‌ها که با هم نزدیم، وقتی نجف بودم معنی اون حرف پیامبر (ص) که گفته بود علی پدر امت است رو با تمام وجودم درک کردم، اصلا سر سوزن احساس غریبی نمی‌کردم، انگار خونه بابام رفته بودم.

دردناک‌ترین قسمت سفر برای من وقتی بود که رفتم مسجد کوفه، نشستم رو به روی محراب، نمیشد حرف زد، فقط باید سکوت می‌کردی و اشک می‌ریختی، خیلی به قلبم فشار میومد، همین الانم نمی‌تونم درباره‌اش بنویسم، خیلی سخت گذشت، همیشه دلم می‌خواست یه طوری خوب باشم که بابام ازم راضی باشه، اونم دوستم داشته باشه، اینم درد بدی بود چون هیچ وقت اون طوری که دوست داشت نبودم، همیشه یه جای کارم لنگ می‌زد، دیشب با خودم هر جوری فکر کردم دیدم اونم من و دوست داره وگرنه مگه میشه اینقدر محبتش تو دلم باشه، چند بار من و دعوت کنه، ولی من پسر خوبی نبودم براش.

یاد سال پیش افتادم روز شهادتش، کسی رو دیدم که روزی به خاطر خدا و اعتقاداتش رفت ولی سر از جای دیگه‌ای در آورده بود، خوشحال بود و با دوستاش سرود شادمانی سر می‌داد، قلبم تا مدت‌ها تیر می‌کشید، این بیت از حافظ اومد تو ذهنم که «هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر، شاهانه ماجرای گناه گدا بگو»، به خدا گفتم ببین من هیچی ازت نمی‌خوام، نه پول، نه شهرت، نه مقام، نه هیچ چیز دیگه‌ای، اگر قراره هر کدوم و بهم بدی و روزی محبت علی اونقدر تو دلم کمرنگ بشه که روز شهادتش وقتی دشمنان علی هم گریه کردن من اون روز رو برای خوشحالی و شادی خودم انتخاب کنم، نمی‌خوام، بهم نده، التماست هم کردم بازم بهم نده، به نظرم نمی‌ارزه، دلم می‌خواد وقتی مردم هر چی ازم سوال پرسیدن بعد از خدا بگم علی.

پارسال با خودم گفتم دیگه همه چیز تموم شده، تمام تلاشم رو کردم تا دیگه بهش فکر هم نکنم، امروز بعد از یکسال به جمله قشنگی برخوردم، «حس شگفت انگیزیست به کسی که رهایت کرده دیگر نه نیازی داشته باشی نه حسی!» موقعیت قشنگی دارم، راضیم از تصمیمی که گرفتم، راستش امسال که به ماجرای سال پیش نگاه می‌کنم، با خودم میگم اون علی که من می‌شناسم ناراحته ولی نه برای شادی اون روزش، بلکه به خاطر خودش، همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم، خود من از صبح تا شب اشتباه می‌کنم و بعضی وقت‌ها از بار گناهان خودم خسته میشم، به خدا میگم جدی اگه ستارالعیوب نبودی نمیشد لحظه‌ای تو این دنیا زندگی کرد، به خودم که فکر می‌کنم حتی منم به خاطر اتفاق پارسال تصمیم نگرفتم تمومش کنم، راستش ترسیدم، با خودم گفتم من چیزی رو دوست دارم که می‌تونه اینقدر فاصله ایجاد کنه بین من و کسایی که دوستشون دارم، با خودم گفتم من که کاری نمی‌تونم براش بکنم، هر چی حرف و حدیث بود براش فرستادم، کتاب نوشتم براش، بقیه‌اش با من نبود، من باید مواظب خودم می‌بودم تا گم نشم.

امسال هم نکته جالبی فهمیدم، اینکه کسی رو سریع قضاوت نکنم، نمیشه امروز دیگران رو با دیروزشون و حتی فرداشون مقایسه کرد، دوستان زیادی داشتم که تا روزی که کنار هم بودیم، نماز شب می‌خوندن و ماه رمضون بعد از اذان تا نمازشون و نمی‌خوندن افطار نمی‌کردن و سال بعدش تو شبکه‌های اجتماعی درباره‌ی شرکت‌هاشون حرف می‌زدن که هر روز ناهار سفارش می‌دادن و عکس غذا خوردنشون و منتشر می‌کردن، راستش مهم نیست و مشکلی هم با این کارها ندارم فقط برام جالب بود آدم به خاطر به دست آوردن موقعیت‌های بهتر تو زندگیش شاید آرامش و از خودش می‌گیره و آدم‌هایی رو هم دیدم که روزی شهدا رو هم مسخره می‌کردن و بعدش تنها آدمی بودن که بین تمام کسانی که کنارشون زندگی‌ می‌کردن نماز می‌خوندن، موندم کدوم و باور کنم، با خودم فکر می‌کنم، یه نگاهی به آسمون می‌ندازم و به خدا میگم دمت گرم، همین الان من از تمام آدم‌هایی که می‌شناسم بدترم و بعید می‌دونم تو ازم راضی باشی، زندگی پر از این بالا و پایین‌هاست، فقط اگر یه روز خوردیم زمین سریع بیا بالای سرمون و دستمون و بگیر، نزار کس دیگه‌ای دستمون و بگیره، هر اشتباهی کردیم تو می‌بخشی فقط این بالا و پایین‌های زندگی‌مون و طوری طراحی کن که وقتی از دنیا داشتیم می‌رفتیم تو قسمت خوب زندگی‌مون بوده باشیم، نه قسمتی که با شرمندگی به دیدارت بیاییم، همین!

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)