۱اسف

دلم برای خودم تنگ شده، …!

حدودا دو ماه از آخرین مطلبی که اینجا نوشتم داره می گذره و در چند سال گذشته این بی سابقه بوده که من برای مدت طولانی ننوشته باشم، همیشه نوشتن باعث میشد شادتر بشم یا غم هام رو فراموش کنم و حتی دردهایی که داشتم تسکین پیدا کنند حالا چی شد که این طوری شد، بیشترش رو خدا می دونه، اندکی هم اینجا خواهم گفت، توی این مدت دوستان زیادی بهم پیام دادن که چرا نمی نویسی و من همیشه می گفتم به زودی می گم، حتی یکی از بچه ها لینک پست های امید بخش خودم رو برای خودم فرستاد که خیلی خوشحال شدم با دیدن و دوباره خوندنشون، قبل از شروع حرف هام دوست دارم یک بار دیگه اونها رو با شما به اشتراک بزارم.

پست هایی که اون دوست عزیزم که شاید هنوز ندیده باشمش برام فرستاده بود اینها بود: چرا ما باید بنویسم؟ ، بنویسید تا خودتون رو بهتر بشناسید ، بازگشت به نقطه ی شروع ، گاهی باید تصمیمی جدی گرفت ،  چرا زمین می خوریم؟ ، برای پرواز باید زمین خوردن را آموخت ، همین حالا شروع به ساختن خبر خوش کنید و به نظرم بهترین اونها این مطلب بود، لحظات سخت نیامده اند که بمانند ، گاهی توی زندگی مشکلاتی پیش میاد که باعث میشه آدم خودش رو برای مدتی فراموش می کنه به حدی که به شدت دلتنگ بشه و دلش برای خودش تنگ بشه، طوری که انگار سال هاست خودش رو ندیده و دوست داره خودش رو در آغوش بگیره و ساعت ها و حتی روزها با خودش حرف بزنه و درد و دل کنه.

و اما به طور خلاصه چه عواملی باعث شده بود که من نتونم اینجا بنویسم، اول مهر ماه بود که من با بهترین دوستم که سال ها با هم بودیم تصمیم گرفتیم بریم تهران و در دانشگاه جهانگردی بخونیم، رویاهای عجیبی هم داشتیم و کلی هم براشون زحمت کشیده بودیم و هزینه کردیم، هفته های اول اوضاع بد نبود، مشکلات جسمی و روحی شدیدی برای من به وجود آمده بود که به تنهایی قادر به حل اونها نبودم، حتی نمی دونستم چه تصمیمی درست هست و چه تصمیمی غلط، ازش خواستم کمک کنه، این وضعیت به حدی بود که صبح تصمیمی می گرفتم و شب تصمیم دیگه ای، این موضوع و مشکلات دیگه باعث شد به ماه نکشیده همه چیز هم خراب بشه و هم تمام.

دوست دارم تمام تقصیر های این اتفاق خیلی سخت و تلخ زندگیم به عهده ی خودم باشه، چون طرف مقابلم نیست که از خودش دفاع کنه در همین حد باید بگم که به خاطر خودخواهی های خودم همه چیز حیف شد، همین، دیگه هم دوست ندارم درباره اش حرف بزنم، من آدم به شدت احساسی هستم، روابطم بر پایه منافع شخصی ایجاد نمیشه برای همین با وجودیکه روابط اجتماعی فوق العاده ای دارم ولی آدم های خیلی زیادی دور و برم نیستند، ولی همین تعداد محدود که تعدادشون شاید به انگشتان یک دست هم نرسه به نظرم بی نظیر ترین آدم هایی هستند که می تونستم انتخابشون کنم، برای همین وقتی یکی از اونها رو از دست میدم خیلی برام دردناک هست.

من بیشتر اعتقاد دارم بودن یک آدم فوق العاده کنارم که همدیگه رو به معنی واقعی کلمه و برای خودمون نه منافع شخصی مون دوست داشته باشیم بهتر از هزاران آدمی هست که به خاطر سود و منفعت فقط همدیگه رو تحمل می کنیم، برای همین هیچ وقت وقتم رو صرف آدم های مختلف نمی کنم و انرژی ایم رو برای آدم های با ارزش زندگیم صرف می کنم و اعتقاد راسخ دارم با همین تعداد کم میشه دنیا رو تغییر داد و جای بهتری برای زندگی ساخت، فقط باید کنار هم باشیم و به هم کمک کنیم، شاید برای آدم های غیر احساسی درک این موضوع خیلی آسون نباشه ولی تا امروز با مشکلات شدید عاطفی دست و پنجه نرم می کردم و می دونم هنوز هم ادامه خواهد داشت.

همزمان با این مشکلات نه تنها کسی کمکی به حل مشکل نکرد بلکه خیلی ها با حرف هاشون، با عمل کردن و عمل نکردن هاشون و … باعث شدن از چشمم بیافتن، ریزش ها و رویش های عجیبی برای من نسبت به اطرافیانم اتفاق افتاد و می دونم این جریان همچنان ادامه خواهد داشت، شاید بشه گفت زمین لرزه ای هشت ریشتری تمام روابطم رو زیر و رو کرد و باز خیلی ها رو به زباله دان تاریخ زندگیم منتقل کردم، کاری که همیشه به من می گفت اشتباه هست و من باید دیگران رو حفظ کنم و خودش خیلی خوب این کار و انجام می داد، برای من خوب بودن آدم ها مهم نیست، طرز فکر و نوع نگاهشون بهم مهم هست، چیزی که شاید اون هیچ وقت نفهمید یا شاید بعدا بفهمم خودم نفهمیدم.

هنوز درد رفتن و دلتنگی و احساسی و … تمام نشده بود که دچار چند تا بیماری مسخره شدم که دقیقا من رو زمین گیر کرد و باعث شد مدتی در خونه و بیمارستان باشم، جالب هست بدونید همچنان بعد از این همه مدت درگیر این بیماری ها هستم و درد بی خودی رو تحمل می کنم و این روزها اگر بتونم روی پام بایستم، سعی می کنم از خانواده ها دور باشم تا شاهد درد کشیدن من نباشن، هیچ وقت روزهایی که بیمارستان بودم یا خونه رو فراموش نمی کنم چقدر مادرم اذیت شد، دوست دارم به بهونه ی کار ازشون دور باشم و درد هام رو با کسی تقسیم نکنم ولی اونها خوشحال باشند و نگران چیزی نباشند ولی گاهی حجم این دردها به حدی میرسه که دیگه نمیشه مخفی نگهشون داشت.

مشکلات و فشارهای شدید کاری و  مالی وحشتناکی که در این مدت به دلایل مختلف ایجاد شده بود هم دلیلی شده بود که نتونم ذهنم رو مدیریت کنم حتی برای حل اون مشکلات چه برسه به اینکه بخوام کارهای دیگه ای هم انجام بدم، یه جورایی هیچ کاری به موقع انجام نمی شد و حتی همین الان هم نمیشه، از سمت آدم های مختلف تحت فشار بودم، چک هایی داده بودیم که قادر به پاس کردنشون نبودیم و کسانی که تعهد داده بودن سرمایه لازم برای انجام برخی پروژه ها را تامین کنند درگیر مسائل و دل مشغولی های شخصی خودشون شده بودن، انگار فقط در سود شراکت داشتند روزها و لحظات سختی رو سپری کردم و در حال سپری کردن هستم ولی می دونم روزهای سخت نیامده اند که بمانند.

همیشه باید آدم ها را در روزهای سخت شناخت، یک ماهی که درگیر بیماری بودم و بیمارستان، دوستانی بودند که بدون اینکه دلیل پاس نشدن چک هاشون رو بدونند، برگشت نزدند و منتظر موندن تا من بتونم جواب تلفن اونها رو بدم، و عده ای هم بودن که حتی برای سیصد هزار تومان زمین و زمان رو به هم دوخته بودن و جالب اینجا بود که ادعای عجیبی هم در رفاقت با من داشتند و عده ای هم حرف زده بودن و مردونگی عمل به اون رو نداشتند و عده ای هم رفته بودن، بگذریم، تا امروز مشکلات پیچیده ای رو حل کردم و آدم های زیادی رو شناختم، می دونم روزهای سختی در پیش دارم ولی ترسی از مواجه با اونها ندارم چون تصویر خیلی خوب و درستی از دوست و دشمن، رفیق و نارفیق پیدا کردم.

در تمام طول این مدت تمام سعی و تلاش خودم رو کردم تا اطرافیانم به خصوص همکارانم رو درگیر این ماجراها نکنم حتی سعی می کردم مشکلات اونها رو هم حل کنم تا راحت تر بتونند به کارشون ادامه بدن و تمام فشارها را روی خودم نگه داشتم و تا جای ممکن خواهم داشت، این موضوع باعث تشدید بعضی از بیماری هام میشد، چون دکتر گفته بود استرس و اضطراب و نگرانی رو از خودم دور کنم ولی من در حال تجربه کردن سخت ترین اتفاقات زندگیم بودم و نمی خواستم مشکلات من باعث نگرانی دیگران بشه برای همین عمل به حرف دکتر در شرایط کنونی زندگیم غیر ممکن هست.

نمی خوام بگم در تمام این مدت نمی تونستم بنویسم، چون همین الان با درد شدیدی که کیسه صفرا و دندون عزیزم برام درست کردن دارم این مطلب رو می نویسم، ولی واقعا نمی خواستم شما رو درگیر مشکلات شخصی و احمقانه ی زندگیم کنم، صرفا این مطلب هم نوشتم تا اگر در آینده به گذشته نگاهی کردم این روزها رو خیلی بهتر به یاد بیارم، سعی می کنم خیلی بیشتر بنویسم، ولی نه از دردها و غم ها، بلکه از چیزهایی که یاد می گیرم و تجربه می کنم، همه ی شما رو دوست دارم و از اینکه به فکر من هستید خیلی خوشحالم و برام باعث افتخار هست، همیشه موفق و سلامت باشید و برای من هم دعا کنید تا بتونم سلامتی و خودم رو باز پیدا کنم.

واقعا دلم برای خودم تنگ شده این روزها

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

۲ دیدگاه ها

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه